بگذار که هزاران هزار مصدق بشکفد- حمیدرضا عابدیان


شماره ی ۳۲۳ روزنامه ی سازندگی، مقاله ای را به قلم جناب آقای محمد قوچانی با عنوان «عبور مصدق از مصدق» به زیور طبع آراسته است که قصد دارد تا پاسخگوی این سوال باشد: «چرا و چگونه مصدق به خودکشی سیاسی دست زد؟» چنانکه ملاحظه می شود، نویسند ه ی محترم، پیشاپیش «خودکشی سیاسی مصدق» را امری محتوم دانسته و صرفا در پی تبیین چرایی و چگونگی آن برآمده است.

قوچانی در بخش نخست مقاله ی مذکور، با طرح این پرسش که «ما از کدام مصدق سخن می گوییم؟» تلاش می کند تا ابتدا تصویری که از مصدق در ذهن دارد را برای خواننده ترسیم کند. او در بادی امر برای مصدق چهار ویژگی بر می شمارد:

۱. ناسیونالیسم

قوچانی می نویسد که مصدق در درجه ی اول یک ناسیونالیست بود. او با متمایز کردن ناسیونالیسم مصدقی از ناسیونالیسم رضاخانی که اقتدار گرایانه، باستان گرایانه، عوام گرایانه و وابسته بود، ناسیونالیسم مصدق را دموکراتیک، ستیهنده، مستقل و انقلابی می خواند. قوچانی همچنین از ملی گرایی مصدق با تعبیر «ملی گرایی مدنی» به معنای «خواست حکومت ملی یا دموکراسی» یاد می کند که از اساس با ملی گرایی پهلوی بر بنیاد «نژادپرستی،آریاگرایی و راسیسم» تفاوت داشته است.

۲. لیبرالیسم

قوچانی مصدق را به لحاظ دفاع و حمایت از «حکومت انتخابی، موقتی، پاسخگو و غیر وراثتی» لیبرال خوانده است. به عقیده ی قوچانی، باور مصدق به اصلاحات تدریجی و گام به گام هم جلوه ای دیگر از این لیبرالیسم است. البته مقاله هیچ توضیحی نمی دهد که چرا این ویژگی ها در مکتب لیبرال منحصر شده است.

۳. مشروطه خواهی

فهم اهمیت نهاد قانون نزد مصدق، در نظرگاه قوچانی از او یک مشروطه خواه می سازد. قوچانی نقطه ی عطف مشروطه خواهی مصدق را در «خلع سلاح پادشاه» با در اختیار گرفتن وزارت دفاع دانسته و جسورانه می نویسد «هیچ کس اهمیت این کار بزرگ مصدق در گذار از ارتش شاهنشاهی به ارتش ملی را برجسته نساخته است و هنوز درک این که دولت بدون تفنگ، دولت نیست، سخت است اما مصدق پروژه ی مشروطیت را در این عرصه به پایان رساند و نشان داد که تنها راه تحمل یک پادشاه موروثی، نمایشی بودنش است و بس.»

۴. تقویت جامعه ی مدنی

نویسنده با تاکید بر آزادی های بی حد و حصر سیاسی در عصر مصدق که به آنارشیسم سیاسی پهلو می زده ،نخست وزیر دولت ملی را بدلیل پایه گذاری ارتش ملی، طرح استقلال کانون وکلای دادگستری، پی ریزی اقتصاد بدون نفت و بسیاری چیزهای دیگر، مقوم جامعه ی مدنی خوانده که هویت و شخصیت ملی ایرانیان را تقویت می کرده است.

از این پس، بخش دوم مقاله آغاز می شود و نویسنده ی محترم با بیان اینکه «این اما همه ی مصدق نیست»، به وجوهی از مصدق و کنش سیاسی او می پردازد که ناقد آن است. کاستی هایی که قوچانی برای مصدق برمی شمارد را می توان ذیل پنج عنوان طبقه بندی کرد:

۱.درک نادرست از اقتصاد سیاسی

ذیل این عنوان، قوچانی نقدی را واگویه می کند که در سال های اخیر بسیار شنیده شده است. او از «ملی کردن» صنعت نفت با عنوان «دولتی کردن» آن یاد کرده و می نویسد «مصدق با این کار، دولت و حکومتی را که خلع سلاح کرده بود، به سلاح سهمگین تری مجهز ساخت: اسلحه ی نفت». قوچانی با بهره گیری از تئوری دولت رانتیر، ورود درآمد نفت به بودجه ی عمومی را موجب استغنای دولت از مالیات دانسته و اضافه می کند که تبعات چنین تصمیمی در میان مدت «دولت ایران را از اتکا به شهروندان به اتکاء به سربازان هدایت کرد و به آن ماهیت فاشیستی داد.» او البته استبداد را زاییده ی نفت نمی داند اما معتقد است که نفت در ایران، استبداد را به توتالیتاریسم بدل ساخت. با آنکه مصدق در این مقاله، به سبب پایه ریزی «اقتصاد بدون نفت» ستایش شده است، معلوم نیست که چرا نویسنده، مسئولیت دولت های متعاقب کودتا را در افزایش سهم نفت در بودجه ی عمومی، یک جا به حساب مصدق واریز کرده است!

در حالیکه به سبب فقدان چنین تحلیلی نزد مصدق، نویسنده، نخست وزیر دولت ملی را به «درک نادرست از اقتصاد سیاسی» متهم می کند، در پایان این بند می نویسد «ما نمی دانیم مصدق در نهایت با نفت چه می کرد و هر چند گمان می کنیم که مرام مصدق، نسبتی با اقتصاد دولتی نداشت اما فرض می کنیم تجربه ی مصدق، ناتمام بود. اتمام فکر مصدق اما این نبود و نیست که نفت دولتی شود.»

صرف نظر از تعارضات درونی چنین نقدی، می توان در این رابطه، از زوایای زیر وارد مناقشه شد:

۱-۱ قوچانی با بهره گیری از تئوری دولت رانتیر، «اقتصاد» را در مرکز منازعه ی استبداد – دموکراسی در ایران می نشاند، «سیاست» را به حاشیه می راند و صراحتا، خصوصی سازی را شاه کلید حل چنین منازعه ای معرفی می نماید، تو گویی با تحویل «مالکیت دولتی» به «مالکیت خصوصی» ، استبداد به دموکراسی تحول پیدا می کند. چنین دیدگاهی که به نسبت سطح آموزش ، سلامت و بهداشت عمومی و در یک کلام، «توانمندی» افراد جامعه با دموکراسی بی اعتناست،از نقشی که ورود درآمد نفت به بودجه ی عمومی در یک دولت ملی توسعه گرا می تواند در این رابطه ایفا کند، چشم پوشی کرده، با غفلت از امر سیاسی، میان دولت ملی با یک دولت غیرملی این همانی برقرار می کند.

۲-۱ حتی با فرض پذیرش تئوری دولت رانتیر و معایب آن نیز نقد جناب قوچانی در این رابطه، نقدی زمان پریش است زیرا به تاریخچه ی ورود این تئوری در اقتصاد سیاسی ایران توجهی نداشته و انتظار دارد که مصدق، تقریبا بیست سال پیش از ورود این تئوری به مباحث اقتصاد سیاسی در ایران، آن را نصب العین کنش سیاسی خود قرار می داده است.

۳-۱ مسأله ی شگفت انگیز دیگر، برآورد او از بخش خصوصی در عصر مصدق است. اساسا اگر در آن مقطع زمانی، جامعه ی ایران واجد یک سرمایه داری ملی قدرتمندی بود که می توانست وارد بازار بین‌المللی نفت شود که بحران قابل مهار بود و تردیدی نیست که شخص مصدق هیچ ابایی نداشت تا در مقابله با استعمار، دستش را به سوی مردم خودش و به سوی یک چنین سرمایه داری غیر وابسته ای دراز کند اما آیا واقعا چنین طبقه ای در ایران آن روزگار وجود داشت؟

۴-۱ در حالیکه مصدق به سبب خروج از سیاست ورزی کهن کیشانه با خارج کردن امر سیاسی از دایره ی نخبگان و انتقال آن به حوزه ی عمومی، دائما به «پوپولیسم» متهم می شود، آقای قوچانی از تبدیل شرکت ملی نفت ایران به یک شرکت سهامی عام همه ی شهروندان ایرانی با عنوان ملی شدن واقعی نفت یاد کرده و هیچ رگه ای از پوپولیسم را در چنین پیشنهاد اغوا کننده ای ملاحظه نمی کند!

۵-۱ و بالاخره اینکه معلوم نیست چرا آقای قوچانی، افتخار ملی شدن صنعت نفت در ایران را انحصارا به شخص دکتر محمد مصدق می دهد و نقش سایر رهبران نهضت ملی در مجالس پانزدهم و شانزدهم، احزاب، مطبوعات و روشنفکران و قاطبه ی ملت ایران را در این رابطه نادیده می گیرد؟ واقع این است که ملی شدن صنعت نفت، محصول یک جنبش پرشور ناسیونالیستی در ایران بود که مصدق یکی از رهبران آن به شمار می رفت و البته تردیدی نیست که یکی از شاخص ترین و تاثیرگذارترین آنها. از سوی دیگر، قانون ملی شدن صنعت نفت مصوب مجلس بود و مصدق در مقام نخست وزیر، برنامه دولت نخست خود را «اجرای» این قانون قرار داده بود و نه «عبور» از آن.

۲. درک نادرست از امر سیاسی

قوچانی می نویسد «مصدق در مقام رهبری جبهه ی ملی، جایگاه رهبری خود را حفظ نکرد.» منظور نظر او در اینجا ناتوانی مصدق در مدیریت اختلافات خود با کاشانی و برخی دیگر از نخبگان سیاسی ست که نویسنده از آنها با عنوان متحدان «مشروطه خواه» مصدق نام می برد.او همچنین معتقد است که مصدق از قدرت دینی آیت الله بروجردی نیز غفلت کرد و مرجعیت را از دست داد.

ای کاش نویسنده این امکان را می یافت تا با استناد به اسناد و شواهد تاریخی، روایت خود را مستند کند. افسوس که چنین نشده است. با این حال لازم می داند تا نکات زیر را بازگو نماید:

۱-۲ در حالیکه مقاله، فداییان اسلام را جمعیتی می داند که در پی تاسیس یک تئو کراسی بوده اند و لذا نمی توانستند در کنار مصدق قرار بگیرند و باز با توجه به اینکه در یادداشت، کاشانی مشروطه خواهی قلمداد شده که حرمت شریعت و مشروطیت را باهم نگه می داشت، معلوم نیست آنجا که از جدایی متحدان «مشروعه خواه» مصدق صحبت به میان می آید، دقیقا چه نیرویی مطمح نظر است؟ آیا منظور نظر نویسنده ی محترم ، حوزه و مرجعیت آن بوده است؟ در این صورت به چه استنادی، آیت الله بروجردی «مشروعه خواه» نامیده شده است؟

۲-۲ تا جایی که اسناد تاریخی نشان می دهند، آیت الله بروجردی هیچگاه در مقابل مصدق قرار نگرفت و به مخالفان او نپیوست. این از تیتر خشم آلودی که صبح روز بیست و هشتم مرداد ماه ۳۲، روزنامه ی ملت ما، متعلق به شمس قنات آبادی( از نزدیکان آیت الله کاشانی)، در پایین صفحه ی اول خود کارکرده بود، به خوبی هویداست: «حضرت آیت الله بروجردی! تهران در دست بلشویک هاست و مصدق، دست مردم مسلمان را بسته است.باز هم ساکت نشسته اید؟»

چنانکه ملاحظه می شود، تیتر مذکور به آشکارترین شکل ممکن، سیاست آیت الله در برابر دولت مصدق را «سکوت» نامیده و به آن تاخته است. سیاستی که مصدق به درستی قدردان آن بود زیرا اتهام های گسترده علیه دولت از منظر دینی و اعتقادی را بی اثر می ساخت و این برای دولت بسیار حائز اهمیت بود.

۳-۲ علیرغم برداشت جناب آقای قوچانی که انحلال پارلمان (مرداد ۳۳) را به منزله ی اعلام پایان سیاست و اعلان جنگ می داند، باید دانست که جنگ علیه دولت ملی، دست کم ده ماه پیش از کودتا آغاز شده بود . «غائله ی نهم اسفند» و هلهله ی حرامیان با حمله به خانه ی نخست وزیر و اقدام برای قتل او، اگر اعلام پایان سیاست و اعلان جنگ از سوی مخالفان نباشد، پس چیست؟ در میانه ی چنین بلوایی، در حالیکه صف بندی ها آشکار شده بود و کاشانی و بهبهانی به حمایت از شاه، در برابر نخست وزیر صف آرایی کرده بودند، آیت الله بروجردی،کماکان ترجیح داد تا هیچ بهانه و گزکی به دست مخالفان مصدق ندهد. به پیام او در پی غائله ی نهم اسفند توجه کنید:

«با اظهار تأسف از واقعه ی اخیر، چون اطمینان کامل دارم که اعلیحضرت همایونی و جناب آقای نخست وزیر، کمال علاقه را به استقلال و عظمت کشور ایران دارند، امید و انتظار دارم که کمافی السابق، وحدت نظر و اتحاد و اتفاق را حفظ فرموده که عناصر منحرف و اخلالگر، فرصتی بدست نیاورند تا موجبات اغتشاش و بی نظمی در کشور فراهم گردد.»

تنها شش ماه به کودتا علیه دولت ملی باقی مانده و آیت الله از اطمینان کامل خود به نخست وزیر سخن می گوید. بنابراین باید پرسید که مستند آقای قوچانی در مورد فاصله گرفتن مصدق از مرجعیت و از دست دادن قدرت آن چیست؟

۴-۲ آیا تصمیم نخست وزیر در قدردانی از مواضع آیت الله بروجروی و سیاست عدم مداخله ی او با افزودن متمم بر لایحه ی قانون مطبوعات، اقدامی در جهت حفظ مرجعیت در جبهه ی دولت محسوب نمی شود؟

می دانیم که مصدق در نهم اردیبهشت ماه سال ۳۲ ( سه ماه قبل از کودتا) از اختیارات خود استفاده کرده و سه ماده به عنوان متمم به لایحه ی قانون مطبوعات اضافه کرد: « هرگاه در روزنامه یا مجله و یا هرگونه نشریه ی دیگر، مقالات یا مطالب توهین آمیز و یا افترا و یا برخلاف واقع و حقیقت، خواه به نحو انشاء یا به طور نقل، نسبت به شخص اول روحانیت که مرجع تقلید عمومی ست، درج شود، مدیر روزنامه و نویسنده، هر دو مسئول و هر یک ، به سه ماه تا یکسال حبس تادیبی محکوم خواهند شد. رسیدگی به این اتهام تابع شکایت مدعی خصوصی نیست.»

۵-۲ سه ماه پس از این، یک بار دیگر می بینیم که بروجردی از ایستادن در کنار سرشناس ترین مخالفان روحانی مصدق در آن مقطع امتناع می کند و این درست هنگامی ست که به تدبیر نخست وزیر، صحنه ی سیاسی ایران، برای اولین بار در تاریخ، شاهد حضور مستقیم مردم در پای صندوق های رأی، جهت گشودن بن بست سیاسی در عالی ترین سطوح مملکت است. در حالیکه که آیت الله کاشانی از منظر «شرعی» شرکت در رفراندوم را حرام اعلام کرده و آیت الله بهبهانی، از منظر «سیاسی» در مقابل آن موضع می گیرد، آیت الله بروجردی با بیان این که « من وارد در امور سیاسی نبوده ام، کار من بحث و اظهار نظر در مسائل شرعی ست. اگر در این زمینه از من سوالی بشود، حاضرم در حدود وظایف شرعی به آن جواب بدهم» دست رد به سینه ی مخالفان مصدق می زند که به امید گرفتن فتوای تحریم رفراندوم، به او امیدها بسته بودند!

۶-۲ قوچانی غیر از کاشانی، نامی از دیگر متحدان مشروطه خواه مصدق که از او بریده بودند نمی برد تا بتوان در مورد داوری او به قضاوت نشست. در مورد کاشانی اما حقیر دارای دیدگاهی ویژه است که پیش تر طی دو مقاله با عناوین «چرا کودتاچیان به کاشانی نزدیک شدند؟» و « چرا کاشانی به کودتاچیان نزدیک شد؟ » توضیح داده شده است که در این جا به مناسبت پرهیز از اطاله ی کلام، از ورود به این بحث خودداری می شود. خواننده ی علاقمند می تواند از طریق لینک هایی که در پایان همین یادداشت آمده اند، موضوع را پی گیری کند.

۳. حرکت از لیبرالیسم به سمت پوپولیسم

قوچانی می نویسد «در عرصه ی سیاست، مصدق به تدریج از اندیشه ی حکومت قانون فاصله گرفت و با از دست دادن نخبگان سیاسی، به سوی مردم سالاری بلکه عوام سالاری پیش رفت.» او اضافه می کند« ما از مصدق عبور نکردیم، مصدق خود از مصدق عبور کرد، آن زمان که از لیبرالیسم به سوی پوپولیسم عبور کرد.»

۱-۳ معلوم نیست که چرا در نظرگاه جناب قوچانی، حرکت از نخبگان سیاسی به سوی مردم، حرکت از لیبرالیسم به سمت پوپولیسم معنا می شود و چرا نباید از این سیر با عنوان «عبور از سیاست ورزی کهن کیشانه به سیاست ورزی مدرن» یاد کنیم؟ آیا نه این است که سیاست ورزی کهن کیشانه یا کلاسیک، میدان بازی انحصاری نخبگان در غیاب مردم است حال آنکه سیاست ورزی مدرن مبتنی بر گسترش زمین سیاست و دعوت «مردم» به بازی در آن ؟ و آیا مگر این همان نقطه ای نیست که نطفه ی دموکراسی در آن بسته می شود؟

۲-۳ حتی در این گزاره نیز می توان مناقشه کرد که مصدق نخبگان سیاسی را از دست داد! ابهام اینجاست که قوچانی روشن نمی کند که مراد او از «نخبگان سیاسی» دقیقا چه کسانی هستند؟ آیا او به کاشانی و بقایی و مکی و حائری زاده و یکی دو نفر دیگر اشاره دارد؟ در این صورت با چه معیاری این اقلیت «نخبه ی سیاسی» محسوب می شوند و در همان حال، اعضا و رهبران احزابی نظیر «ایران»، «مردم ایران»، «پان ایرانیست»، «نیروی سوم»،…. و همچنین دستجات چپی که به تدریج به جبهه ی هواداران نخست وزیر می پیوستند، از این دایره بیرون می مانند؟

۳-۳ نکته ی مهم دیگر، اشکال در روایت تاریخ است. قوچانی می نویسد«انحلال مجلس و حضور او در خیابان به منزله ی اعلام پایان سیاست و اعلان جنگ بود.» تو گویی مصدق می خواست الی الابد خود را از شر(!) پارلمان رها کند! مگر نه این است که مصدق متعاقب روشن شدن نتیجه ی رفراندوم – رأی مردم به انحلال مجلس هفدهم – «بدون فوت فرصت، نتیجه ی همه پرسی را رسماً به اطلاع شاه رسانید و از او خواست که فرمان انتخابات دوره ی هجدهم را صادر کند»؟ در این صورت چرا روایت آقای قوچانی از تاریخ این موضوع را مسکوت می گذارد به نحوی که خواننده ی نا آشنا دچار این تصور باطل شود که مصدق به دنبال تعطیل مشروطیت بوده تا تناقضی که نویسنده ی محترم مدعی آن است، موضوعیت پیدا کند؟

۴-۳ این درست است که نخست وزیر، ارتباط با مردم و دیالوگ با آنها را صرفا از کانال پارلمان (به نمایندگی از مردم) دنبال نکرد اما این هم صحیح نیست که تصور کنیم مصدق در «غیاب پارلمان» و با از دست دادن «نخبگان سیاسی» بود که ناگزیر سیاست را «خیابانی» کرد! مصدق از همان آغاز به کار در مقام نخست وزیری، چه از طریق پارلمان، چه از طریق مطبوعات و چه از طریق رادیو به عنوان مهمترین وسیله ی ارتباطی آن روزگار، با مردم سخن گفت. اتفاقا یکی از مشهورترین عکس های مصدق، همان عکسی ست که او را روی شانه های مردم نشان می دهد، عکسی که تاریخ چهارم مهرماه سال ۱۳۳۰ را در پای خود دارد. یعنی تنها پنج ماه پس از نخست وزیری. زمانی که هم مجلس شورا برقرار بود و هم به بیان جناب قوچانی، متحدان مشروطه خواه و مشروعه خواه او، همچنان در حلقه ی حامیانش بودند!

۴.عدم کادر سازی در غیاب یک تشکیلات سیاسی

قوچانی می نویسد «مصدق به علت زود رنجی و خصلت های روان شناختی خویش از فساد سیاسی خشمگین شد و پارلمان را انکار و منحل کرد و به جای تلاش برای کادر سازی سیاسی، به فردگرایی منفی روی آورد….در چنین جنگ نابرابری، مصدق فاقد یک تشکیلات سیاسی مستحکم و رجال سیاسی جایگزین بود.»

۱-۴ می توان با آقای قوچانی همدل بود که یک تشکیلات سراسری منسجم و مستحکم تا چه اندازه می توانست در فرجام کار نهضت ملی موثر باشد اما هرگز نمی توان در یک چنین نقدی بر مصدق، آن هم در مقام نخست وزیر، با نویسنده ی محترم همراهی کرد. همه ی مسأله این است که قوچانی، مصدق را در عداد سلسله سیاستمداران و نخست وزیران کهن کیش سپهر سیاسی ایران می نشاند و توجه نمی کند که مصدق در آستانه ی فصلی نو از سیاست ورزی در ایران معاصر ایستاده است.سیاستمداری که به خوبی با حقوق مردم و مبانی دموکراسی بویژه از نوع مشروطه پارلمانی آن آشناست و پارسایی سیاسی اش به وی اجازه نمی دهد که جهت یک چنین دموکراسی تعریف شده ای را معکوس کند! او خوب می داند که در دموکراسی مشروطه، حزب، «خالق» دولت است و نه «مخلوق» آن!

۲-۴ چنین برداشتی، در نامه ای که مصدق در آستانه ی انتخابات مجلس پانزدهم به نخست وزیر – قوام السلطنه- می نویسد کاملا آشکار است. می دانیم که قوام در مقام نخست وزیر مبادرت به تأسیس حزب دموکرات کرده بود و احتمال داشت که دولت او در مقام مجری انتخابات از مدار بی طرفی خارج شود، چنانکه شد و تاریخ نشان داد که پیش بینی مصدق و کسانی مثل او تا چه اندازه دقیق و درست بوده است. مصدق می نویسد:

آقای نخست وزیر….

وقتی که در موقع انتخابات دولت اقدام به تشکیل حزب کند،مردم چنین تصور می کنند که ممکن است دولت به نفع طرفداران خود از قدرت دولتی استفاده کند و اگر این تصور صورت عمل پیدا کند،بدعتی برای آینده خواهد شد که دیگران هم مبادرت به تشکیل حزب کنند و ملت ایران در ادوار آینده، از حق آزادی انتخابات محروم شود. درست است که در ممالک راقیه نظیر انگلستان، دولت را احزاب تشکیل می دهند، ولی در انگلستان، هر حزبی در انتخابات فاتح شد خالق دولت است و در آنجا سابقه ندارد که حزب، مخلوق دولت باشد!

۳-۴ درک این که چرا آقای قوچانی عدم تحمل «فساد سیاسی» از سوی مصدق را ناشی از «زود رنجی و خصلت های روانشناختی» او می داند کمی مشکل است و معلوم هم نیست که ایده ی نویسنده ی محترم در مواجهه با فساد سیاسی چیست. در مورد تعابیری نظیر انکار پارلمان نیز در بند ۳-۳ نشان داده شد که این موضوع به لحاظ تاریخی فاقد سندیت است. همچنین لازم است تا در مورد رویداد ها با دقت بیشتری سخن بگوییم. اولا اینکه سخن بر سر پارلمان نیست، موضوع، مجلس هفدهم است. در ثانی، این مصدق نبود که مجلس هفدهم را منحل کرد بلکه این مردم بودند که طی یک رفراندوم سه ساعته، با هجوم به صندوق های رأی، ادامه ی کار این مجلس را به صلاح کشور و نهضت ملی ندانستند!

۵. مخالفت با جمهوریت

آنچه نقد جناب قوچانی از مصدق را از سایر نقدهایی که از موضع راست بر نخست وزیر دولت ملی نوشته شده اند، متمایز می کند،نقد او بر عدم همراهی مصدق با جمهوری خواهان در فاصله ی روزهای بین ۲۵ تا ۲۸ مرداد است.قوچانی می نویسد « در چنین موقعیتی، مرحوم مصدق که دیگر متحدان مشروطه خواه و مشروعه خواه خود را از دست داده بود، با دوستان جمهوری خواه خویش هم متحد نشد.جمهوری مصدقی احتمالا جمهوری ضعیفی می شد اما از مشروطه ی مصدقی بهتر بود چرا که تناقض نداشت.مصدق خطای مدرس و سپس فروغی در مخالفت با جمهوریت را تکرار کرد و با انفعال خود، مقدمات کودتا را فراهم ساخت.ملت ایران، هیچ فرصتی را بهتر از روزهای قبل از روی کار آمدن پهلوی اول و سقوط رضاشاه و سپس فرار محمدرضا شاه برای گذار به جمهوریت نداشته است که در غیاب سلطان احمد شاه و محمدرضاشاه می توانست دندان فاسد سلطنت را برای همیشه دور بریزد اما مدرس ها و مصدق ها و فروغی ها غفلت کردند.»

۱-۵ این سبک از تاریخ نگاری، به عقیده ی نگارنده، نمونه ی برجسته ای از تاریخ نگاری ذهنی و انتزاعی ست که تاریخ را برساخته ی عاملیت انحصاری نخبگان دانسته و از تنازع عینی نیروهای متعارض اجتماعی در تحلیل رویدادها غفلت می کند. در حالیکه هم امروز، با گذشت شصت و پنج سال از نهضت ملی و نیز چهل سال از انقلاب ۵۷ که به برچیده شدن نظام سلطنتی انجامید، هنوز که هنوز است، با امتناع جمهوریت و تعیین نسبت دیانت با آن مواجه هستیم، چنین نقدی تا چه اندازه می تواند دقیق و راهگشا باشد؟

۲-۵ روایت هر تکه از تاریخ باید بتواند در پیوند با روایت سایر تکه ها قرار بگیرد تا در نهایت به خلق تصویری بیانجامد که از اتحاد و انسجام کافی برخوردار باشد. در حالیکه روزنامه ی سازندگی، پیشتر رادیکالیسم فاطمی را زمینه ساز موفقیت کودتا خوانده، به این معنا که مواضع او در خصوص ابقاء یا الغای سلطنت، طبقات سنت گرای جامعه را به هراس افکنده بود، عجیب نیست که حالا گفته می شود چرا مصدق به فاطمی تأسی نکرد و به متحدان جمهوری خواه خود نپیوست؟ طیفی که در یک سر آن نیروی سوم خلیل ملکی بود و در سر دیگرش، حزب توده؟

۳-۵ شاید آقای قوچانی با ملاحظه ی دشواری هایی که امروز، ایران ذیل جمهوری اسلامی با آن مواجه است، قرار از کف داده و خسته و فرسوده از کشمکش های زمان بر باد ده و سرمایه سوز، می خواهد مصدق را مقصر تاخیر در اعلام جمهوریتی سکولار معرفی کند که در توالی تاریخی خود به جمهوری اسلامی رسید! تاریخ نگاری اما محلی برای بیان رویاها و آرزوها و حسرت ها نیست.تاریخ نگاری، جستجو و تحلیل شرایط داخلی و خارجی و همچنین کیفیت نیروهایی ست که برهم کنش شان، تاریخ را شکل داده است.

مقاله ی آقای قوچانی، ورود غیر لازمی هم به نسبت نظام جمهوری اسلامی با مصدق دارد. قوچانی بدون اشاره به تناقض موضع پاریس آیت الله خمینی نسبت به دکتر محمد مصدق ( ۱۶ آبان ۵۷) که او را از رجلی دانستند که «برای مملکت می خواست خدمت بکند،لکن اشتباهات هم داشت» و موضع سال شصت ایشان (۳۰ تیر) که حتی از به زبان آوردن نام او نیز خودداری کرده و «آن کس» خطابش کردند که «مسلم» هم نبود، سوء استفاده چپگرایان از نام مصدق در برابر رهبر انقلاب اسلامی را سبب فاصله گرفتن نظام جمهوری اسلامی از مصدق خوانده است. نقد این روایت که به تحلیل بنی صدر و مخالفان مغرض او نیز ورود کوتاهی دارد، شایسته ی یک یادداشت جداگانه است.

پانوشت: عنوان یادداشت از مقاله ی آقای قوچانی برگزیده شده است.

برای خواندن مقاله ی آقای قوچانی با عنوان عبور مصدق از مصدق به آدرس زیر مراجعه کنید:

http://sazandeginews.com/News/3365

برای خواندن مقاله ی چرا کودتاچیان به کاشانی نزدیک شدند،به آدرس زیر مراجعه کنید:

https://telegra.ph/چرا-کودتاچیان-به-کاشانی-نزدیک-شدند-۰۹-۰۲

برای خواندن مقاله ی چرا کاشانی به کودتاچیان نزدیک شد،به آدرس زیر مراجعه کنید:

https://telegra.ph/چرا-کاشانی-به-کودتاچیان-نزدیک-شد-۰۹-۱۰

تنها مطالب و مقالاتی که با نام جبهه ملی ايران - ارو‌پا درج ميشود، نظرات گردانندگان سايت ميباشد
بازنشر مقالات با ذكر مأخذ آزاد است
  Twitter        Facebook        Google+        Balatarin