به مناسبت درگذشت انور خامه ای در ۲۹ آبان ۱۳۹۷؛ چند روزى با استاد دکتر انور خامه‌اى از گروه ۵٣ نفر- کاووس ارجمند


ساعت بزرگ و قدیمی ایستگاه راه آهن در شهر گاتنبورگ سوئد پنج بعد از ظهر را نشان میدهد ، سال ٢٠٠۴ میلادى و من بی قرار تابلو ورودی قطارها را از نظر می‌گذرانم ، پس از گذشت نیمساعت مردی استخوانی و تکیده با عینکی بزرگ با کت و شلوار و کراوات از پله‌های قطار پایین می‌آید ، در دست راستش یک کیف مخصوص مسافری دارد و در دست دیگر یک شیشه آب، جلو رفتم و سلام گفتم و خود را معرفی نمودم و او با صدائی آرام سلام مرا پاسخ گفت و از اینکه مدتی در ایستگاه راه آهن در انتظارش مانده بودم از من با فروتنی تمام پوزش خواست، من نیز به آن مرد پر آوازه، مهربان و تاریخ زنده گفتم استاد این مایه افتخار من است که پذیرای شما باشم.

خیلی زود به آپارتمان کوچک من وارد شدیم و او روی مبل نشست، من تا چند دقیقه فقط به این مرد خیره شده بودم که دوران سه پادشاه را تجربه کرده بود ( احمد شاه – رضا شاه و محمد رضا شاه ) و از سال پنجاه و هفت نیز رژیم سلطانی اسلامی را !!! و اکنون اورا آرام و خاموش در برابرم میدیدم، کیفش را باز کرد و خمیر دندان، مسواک و حوله شخصی خود را بیرون آورد و از من پرسید دست شوئی و حمام کجاست؟ ، راه حمام را نشان دادم و او داخل شد و درب را پشت سر خود بست، پس از حدود نیمساعت از حمام خارج شد و دوباره در همان جای پیشین در کاناپه نشست، کمی خسته بنظر می رسید، زود چای آماده کردم و به او تعارف کردم، انسانی را در برابرم می دیدم که سر شار از مهربانی بود و خیلی زود سخن ما به سیاست کشید، من که تا حدودی از سابقه و گذشته ایشان آگاهی داشتم ، پرسیدم استاد وضع را چگونه می بینید؟

کمی بر روی مبل جابجا شد و یک باره با یک فلش بک مرا به هفتاد سال پیش و در تونل زمان قرار داد، او در حالیکه به چشمان بی قرار من نگاه می کرد گفت …..

زمان پادشاهی رضا شاه بود ، رفیق تقی ارانی یک گروه روشنفکری دور و بر خود درست کرده بود و من نیز که دانشجوی دانشگاه تهران بودم و او را از گذشته می شناختم به او پیوستم و مسئول تشویق جوانان برای پیوستن به گروه شدم ، رفیق تقی همواره می گفت باید کاری برای آگاهی مردم و بویژه کارگران و زحمت کشان کرد و روزی بمن گفت علاوه بر تبلیغ مخفیانه در دانشگاه باید به مسجد سپه سالار بروم و تلاش کنم جوانان علاقمند برای تحول و نوگرائی را به گروه کوچکمان جذب کنم و من از فردای آن روز پس از کلاس درس از دانشگاه به مسجد سپه سالار میرفتم که از دوران مشروطه هم روحانیون در آنجا به منبر می رفتند و هم جوانان علاقمند به فلسفه و سیاست در شبستان های مسجد به بحث و نظر می پرداختند و در یکی از همین روزها با جوانی خوش بر رو و تشنه بحث های فلسفی آشنا شدم که اسمش احسان بود ( احسان طبرى ) او را دعوت به گروه خودمان کردم و آن جوان خیلی زود به گروه کوچک ما پیوست ، رفیق تقی که پس از تکمیل دوره دبیرستان در دار الفنون و بعنوان دانش آموز ممتاز از طرف دولت در زمان احمد شاه به آلمان فرستاده شده بود با مدرک دکتراى شیمى به کشور بازگشته بود و اکنون بعنوان دبیر شیمی در چند دبیرستان درس میداد و بر خلاف چند تن از دوستان دانشجوی ساکن آلمان که به انقلاب اکتبر و استالین پیوسته بودند او ترجیح داده بود به ایران بازگردد و در میهن خویش برای طبقه محروم و زحمت کش فعالیت کند .

گروه ما بتدریج بزرگتر و بزرگتر می شد و رفیق تقی با تمام انرژی روزها را به درس دادن مشغول بود و بقیه ساعات را صرف ماهنامه تازه تآسیس خود ( دنیا ) می کرد و گاهی نیز به شوخی میگفت همه کار ها یک طرف و اداره سانسور یک طرف چون محرم علی خان مآمور سانسور هر وقت در بین جمله ها مثلآ به واژه ” کارگر ” بر می خورد روی آن خط می کشد و می نویسد ” عمله ” و هر سطر را هم که نمى فهمد بر روى آن خط مى کشد و از جمله می گوید کارگر یک کلمه کمونیستی است و ما همگى می خندیدیم ، پس از حدود یک سال گروه ما بخاطر نفوذ چند نفر از سوی شوروی و شخص استالین لو رفت و همگى بزندان افتادیم ، در زندان ما را در دو بند جداگانه تقسیم کردند، ما پنجاه و سه نَفَر بودیم و به همین نام نیز همه جا شناخته می شدیم ، رفیق تقی تلاش می کرد گروه را در زندان هدایت کند ، بین رفقا بحث و جدل بر قرار بود و گاهی کار به جاهای باریک می کشید ولی رفیق تقی با متانت و مدیریت داهیانه خود گروه را اداره می کرد ، در بند های دیگر کمونیست های قدیمی مثل جعفر پیشه وری و آرداشس آوانسیان مشهور به ( اردشیر ) زندانی بودند که گروه ما با آنها ارتباطی نداشت و در بندی که ما زندانی بودیم شاعر مشهور مشروطه خواه فرخی یزدی مدیر روزنامه طوفان نیز که مورد بی مهری رضا شاه واقع شده بود زندانی بود و پیش می آمد که من با رفیق تقی و یا با فرخی یزدی در موقع هواخوری قدم می زدم ، آلمان ها به اتحاد جماهیر شوروی حمله ور شده بودند و اخبار جسته گریخته از مقاومت ارتش سرخ در برابر نیروهای مجهز ارتش آلمان هیتلری به زندان میرسید و رفقا در بحث های گروهی در دو بند زندان در مورد جنگ در جبهه های روسیه بحث می کردند ولی نمی توانستند پایان کار را پیش بینی کنند ، یک روز در ساعت هواخوری من این شانس را پیدا کردم تا با رفیق تقی قدم بزنم و حرف ما به جنگ در جبهه های روسیه کشید شد و من از رفیق تقی پرسیدم :

با توجه به اینکه رضا شاه روابط خوبی با دولت رایش سوم در آلمان هیتلری دارد و اگر ارتش سرخ که با ما هم مرام هستند از مرز ارس گذشته و وارد خاک ایران شوند وظیفه ما در برابر رفقائ سوسیالیست و ارتش سرخ اتحاد جماهیر شوروی چیست ؟

رفیق تقی تا پرسش من تمام شد ، به ناگاه ایستاد و گفت وظیفه ما آنست که سلاح بر گیریم و در برابر نیروی مهاجم به کشورمان از میهن خود دفاع کنیم و من در آن زمان بود که پی بردم این مرد بزرگ و سوسیالیست ملی چگونه می اندیشد ولی چه حیف که رفیق تقی بخاطر گروه که برخی از آنها دست نشانده کرملین بودند و در اثر دو دوزه بازی همان مهره های دست نشانده او بعنوان عامل محرک در بند و سرکردگی ۵٣ نفر و بدستور رئیس زندان به سلول سرد و تاریک انفرادی فرستاده شد و در آن زندان سرد و تاریک بصورت مشکوکی جان سپرد و جسدش را به مادر فقیر و زحمت کش او که او را با رختشوئی بزرگ کرده بود سپردند .

پیر مرد در حالیکه سخت تحت تأثیر قرار گرفته بود و اشک در چشمانش جمع شده بود قدری آب نوشید و بر خود مسلط شده و ادامه داد … پس از رفیق تقی یک شب پزشک احمدی مشهور به زندان آمده و فرخی یزدی را با آمپول هوا به هلاکت رسانیده بود که خبر آن دهان به دهان در بند های زندان پیچید و بگوش همگان رسید !!

پس از مرگ جانگداز رفیق تقی از شهر دلاور پرور تبریر همشهری او رفیق خلیل ملکی یک سر و گردن از همه بالا تر بود و در بحث و نظر ۵٢ نَفَر را اداره می کرد و به همین دلیل نیز رفقا که از کرملین دستور می گرفتند به او حسادت می کردند، همه ما بدون رفیق تقی پس از پایان جنگ دوم و به تبعید فرستاده شدن رضا شاه از زندان آزاد شدیم و عصر تازه ای در ایران آغاز شد ، احزاب و روزنامه های گوناگون مانند قارچ سر از زمین بر آوردند و ما زندانیان دیروز به مردان سیاسی تغییر لباس دادیم ، بیشتر ما ۵٢ نَفَر حزب سوسیالیستی توده را در خانه سلیمان میرزا اسکندری یکی از سر کردگان مشروطه و سوسیال دموکرات نامی پایه ریزی کردیم ولی نمی دانستیم که نماینده سفارت روسیه نیز در خانه سلیمان میرزا در گوشه ای نشسته و همه خبر ها را به سفارتخانه رفیق استالین در تهران خواهد برد .

رفیق خلیل ملکی همشهری رفیق تقی از ابتدا درک کرده بود که همانهائی که در ماجرای مرگ نابهنگام رفیق تقی بى تقصیر نبودند اکنون از سرکردگان حزب تازه تأسیس توده شده اند و به هیچ ترتیبی نیز انتقاد پذیر نیستند و زیر بار تشکیل کنگره و انتخاب هیئت رهبری تازه نمی روند ، پس از انتقاد ها و نشنیدن پاسخ درست از هیئت رهبری حزب ، یک جریان آوانگارد به سرکردگی خلیل ملکی تبریزی از ناراضیان شکل گرفت که مخالف دنباله روی حزب از کرملین بودند و ما هرچه کردیم که حزب تازه را همراه با استقلال و بصورت یک حزب سوسیالیست ملی به پیش ببریم حریف نشدیم و لذا تصمیم به انشعاب گرفتیم و همه خطر ها و ناسزا ها را نیز بجان خریدیم و از حزب انشعاب کردیم ، ما حدود ۴٠ نَفَر بودیم که به انشعابیون مشهور شدیم .

پس از انشعاب گروهی همراه با رفیق خلیل ملکی ابتدا به حزب زحمت کشان پیوستند و سپس کانون سوسیالیست ها ( نیروی سوم ) را تشکیل دادند و مرام و راه کار های سوسیال دموکراسی را در دوران مدرن پایه ریزی کردند و تشکیلات تازه نیروی سوم پس از تآسیس جبهه ملی در سال ١٣٢٨ خورشیدى به آن پیوست و در کنار رهبر جبهه ملی ایران در نهضت ملی کردن نفت ایستاد و تا روز ٢٨ مرداد که کودتای انگلیس و آمریکا به کمک دلارهای سازمان CIA و روحانیون درباری به نتیجه رسید از اهداف جبهه ملی و رهبریت آن دکتر مصدق دفاع کرد .

و این گفته او مشهور است در مورد رفراندم برای انحلال مجلس در زمان زمامداری مصدق که ” آقای دکتر مصدق بخوبی می دانیم که راه شما به جهنم ختم می شود ولی ما تا جهنم هم پشتیبان شما هستیم ” دکتر انور خامه‌ای سپس از کیف دستی خود یک کتاب کوچک را بیرون آورد بنام (لعنت آباد ) که مجموعه کوچکی بود از چند داستان که استاد متن داستان ها را از زندگى واقعی أشخاص حقیقىً الهام گرفته بود و داستان اول کتاب مربوط می شد به زنده یاد خلیل ملکی تبریزی و دکترخامه‌ای این کتاب کوچک را به من مرحمت فرمودند و آنرا امضا کردند و پس از آنکه بخشی از تاریخ معاصر را با حوصله و مو بمو برایم شرح دادند در پاسخ به پرسش من که استاد شرایط را چگونه می بینید گفتند شرایط با گذشته فرق نکرده و ملت هنوز به آزادی و حق انتخاب که در قانون اساسی مشروطه تدوین گردیده بود نرسیده است ، روزنامه ها آزاد نیستند و سانسور کتاب و نشریات بر قرار است و شوربختانه شرایط بد تر هم شده است چون دین که باید دل مشغولی باورمندان به دین باشد امروزه کلیه ارکان حکومت و دولت را در اختیار گرفته است و لذا این دین است که حکم میراند و نه ملت و تا وضع چنین است کمیت کشور لنگ است و کاری از پیش نخواهد رفت .

امروز چهاده سال از دیدار ما در گاتنبورگ سوئد سپرى شده است و همانطور که دکتر أنور خامه‌ای گفته بود در بر همان پاشنه می‌چرخد ، آزادی زندانی است و دین و شریعت همه کاره !! و تا ملت تصمیم به تغییر نگیرد وضع کشور عوض نخواهد شد .

چند روزی که دکتر انور خامه‌ای میهمان من بودند توانستم به زبان ساده تاریخ ١۵٠ سال دوران مدرنیته از زمان ناصرالدین شاه تا انقلاب بهمن را نزد آن استاد بزرگ آموزش ببینم که این مهم را هیچگاه از یاد نخواهم برد و همواره سپاسگزار ایشان هستم .

پس از چند روز گفتگو ، سخنرانی و دیدار از شهر گاتنبورگ ایشان را تا ایستگاه راه آهن همراهی کردم و استاد خامه‌اى قدیمی‌ترین ژورنالیست و یک انسان آزاده  را کمک کردم تا سوار قطار شوند و خود را به استکهلم برسانند و از استکهلم به ایران بازگردند .

آخرین اطلاعی که دارم این است که دوستان دکتر انور خامه‌ای ١٠١ سالگى ایشان را در تهران جشن گرفته اند .

استاد ١٠١سالگى شما را از جان و دل شادباش مى‌گویم و برایتان سلامت آرزو می‌کنم.

کاووس ارجمند

سوئد ١۴ جون ٢٠١٨

تنها مطالب و مقالاتی که با نام جبهه ملی ايران - ارو‌پا درج ميشود، نظرات گردانندگان سايت ميباشد
بازنشر مقالات با ذكر مأخذ آزاد است
  Twitter        Facebook        Google+        Balatarin