زنی تنها در اتوبوس زندگی

 ناهید میرحاج

تغییر برای برابری

زنجیره کلماتی مثل اجبار، تبعیض و خشونت که او را بعنوان یک زن دربرگرفته بود به دنبالش کشیده می شد. کف جاده ای که جاده زندگی نام داشت. و اتوبوسی که اتوبوس زندگی بود و او را مسافر خودش کرده بود. یک مسافر بی اختیار. مسافری که نه مبداءش را خودش تعیین کرده بود و نه می دانست مقصدی که به آن رهسپار است، کجاست. فقط توی این اتوبوس ، هر روز و هر ساعتی که به مقصد ناشناخته نزدیک تر می شد، بیشتر فشار اجبار و تبعیض و خشونت را حس می کرد. چنانکه در این لحظه ها احساس می کرد، اجبار ، تبعیض و خشونت مانند طناب دار از سقف اتوبوس آویزان می شود. همان چیزی که در انتظار شوهرش بود و او نمی توانست خودش را از این تصویر جدا کند.

وقتی که اتوبوس ترمینال را ترک می کرد، و در جاده ای از غرب کشور به سوی تهران می رفت، با اینکه خیلی از مبدا دور نشده بود، همه فکرش در مقصد بود. مقصد هم زندان بود، برای آخرین دیدار با شوهرش. برای همین نه درختان جنگلی که به صورت پراکنده از سینه کوه ها بیرون زده بودند را می دید و نه نالهی کامیونهایی که با زور و زحمت پیچهای گردنه را بالا می کشیدند، و اتوبوس از آنها سبق می گرفت، می شنید. در اتوبوس بود، اما اتوبوس دیگری داشت در ذهنش حرکت میکرد. اتوبوسی به نام زندگی!. اتوبوسی که یک روز مه آلود و بارانی از مبداء راه افتاده بود و حالا پس از سالها که در جاده می راند ، تازه به نیمه راه رسیده بود. راهی که هیچ چیزی از مقصدش هم معلوم نبود. حضور در این اتوبوس بود که او را مچاله کرده بود. سفری که تمام نشدنی بنظر می رسید.

اما در این لحظات که در اتوبوس واقعی نشسته بود، در بهت و گیجی خبر اعدام قریب الوقوع شوهرش بود. هفته قبل از این، از دایره اجرای احکام خبرشان کرده بودند که شوهرش قرار است اعدام شود. شوهرش قاچاقچی مواد مخدر بود و آخرین باری که دستگیر شده بود، در ارتباط با کامیونی بود که این مواد را از زاهدان ترانزیت می کرده تا از ایران خارج کند. اینکه عاقبت او را با چند کیلو مواد و در کدام ایستگاه ایست و بازرسی دستگیر کرده بودند چیزهایی نبود که به آن فکر کند. این جزئیات برایش مهم نبود یک سال بود که شوهرش در زندان بود ، یک بار قبل از محاکمه او را دیده بود و دوبار هم بعد از محاکمه . هر سه بار هم با مادرشوهرش این راه را رفته و دوباره به شهرشان برگشته بود. بیچاره پیرزن که چشمهایش آب سیاه آورده بود، دیگر نمی توانست جایی را ببیند و این بار که قرار بود دیدار آخر باشد، او را با خود نمی برد. چون خبرو حادثه پیش رو از توان مادری ناتوان مانند او خارج بود. اگر دست خودش بود و خودش می توانست تصمیم بگیرد، برای آخرین دیدار نمی رفت. برای چه باید می رفت؟ برای دیدن مردی که هیچ وقت مایل نبود با او ازدواج کند و خانواده مجبورش کرده بودند که با او ازدواج کند؟ چهارده ساله بود که پای سفره عقد و عروسی نشسته بود و پانزده سال با او زندگی کرده بود. حالا بیست و نه سال داشت و چهار بچه قد و نیم قد حاصل این زندگی بود . از این پانزده سال هشت سالش را شوهرش به صورت پراکنده حبس کشیده بود. یا برای اعتیاد یا برای فروش مواد مخدر. شوهرش غریبه نبود. پسر عمو دختر عمو بودند. از همان موقع که می توانست خوب و بد را تشخیص دهد، می شنید که می گفتند صدیقه و رحمت عقدشان در آسمانها بسته شده است. چه کسی این چیزها را می گفت. عمو و زن عمویش اصرار داشتند که او زن پسرشان شود. پدرش هم که برادر کوچکتر عمو بود، نمی توانست در برابر این تقاضا مقاومت کند. هنوز داشت درس می خواند که فرستادندش خانهی شوهر. اینکه او چه نظری درباره شوهرش داشت، اصلاً برای خانواده مهم نبود. از وقتی که به حدی از احساس رسید که بتواند دنیای آینده اش را با رحمت تصور کند، از این تصورحالش بد می شد. رحمت در آن موقع شاگرد شوفر شده بود. با کامیون سنگین به بندر می رفت و هرچندوقتی به خانه برمی گشت. در این مسیر معتاد شده بود و پرخاشگر. دایم با خانواده و اهل محله دعوا می کرد. اگرچه در شهر آنها اعتیاد به تریاک رواج داشت ، اما لات بازیهای او چیزی نبود که بزرگترها تحمل کنند. همه این چیزها را می دید و هرچه می گذشت، بیشتر از زندگی مشترک با او هراسان می شد. بخصوص که در سال آخری که می خواست زن او شود، در همسایگی شان جوانی رابه اسم خسرو شناخت که نقطه مقابل رحمت بود. مسالمتجو و آرام. هربار که او را در کوچه و خیابان می دید، تا بناگوش سرخ می شد. زمانی رسید که هردو متوجه احساس هم شدند. و خسروی جوان ، خانواده اش را به خواستگاری فرستاد. جواب نه از قبل معلوم بود. خسرو این را نمی دانست. خانواده اش هم نمی دانستند. مادرش به مادر او گفته بود، که عقد صدیقه به اسم پسرعمویش خوانده شده است. مادرخسرو هم معذرت خواهی کرده بود. اما وقتی که رحمت از این موضوع مطلع شد، برای خسرو چاقو کشید. کاری کرد که آنها از آن محله رفتند. و بعد هم اجبارِ زندگی او را با رحمت به زیر یک سقف فرستاد.

از همان روزی هم که زن رحمت شد، دیگر اجازه ندادند که به درسش ادامه دهد. کتابها و درسهایش همه نصفه نیمه ماند. خیلی علاقه داشت که درس بخواند و حداقل دیپلمش را بگیرد. اما رحمت که خودش دوسه کلاس بیشتر درس نخوانده بود، نمی توانست قبول کند که زنش سوادی بیشتر از خودش داشته باشد. بعد هم که مسیر زندگی شان بین بچه داری و زندان رفتنهای رحمت تقسیم شد. در همه این سالها البته خسرو را ندید، اما هیچ وقت هم او را از یاد نبرد. هروقت که زندگی خیلی برایش سخت می شد، به یاد او می افتاد و فکر می کرد، اگر اختیار زندگی دست خودش بود، با او یک زندگی آرام می ساخت.

اینها همه دیگر رنگ افسوس گرفته بود. اتوبوس در تاریکی شب دل جاده را می شکافت و به سوی مقصد می رفت. بیشتر مسافران خواب بودند. او اما خواب نبود. چشمهایش را بسته بود و اتوبوس دیگر ، همان اتوبوس زندگی داشت مغزش را می شکافت و در جاده ای پر از تاریکی و اشباح راهش را طی می کرد. به کجا ؟ به مقصد! مقصد کجا بود؟ ناکجاآبادی که او تصوری از آن نداشت.

در آخرین دیدار با شوهرش زار می زد، اما نه برای او، که برای خودش و برای چهار بچه ای که از او برجا مانده بود و دست تنها باید آنها را بزرگ می کرد. باید خودش یک تنه این راه را می رفت تا به مقصد می رسید. رحمت مثل همه مجرمانی که در این بخش از زندگی نادم می شوند و اظهار پشیمانی می کنند، چیزهایی می گفت، اما او این حرفها را نمی شنید. فقط فکر می کرد، چه کسانی مقصرند که سرنوشت با او چنین کرد. خانوادهاش ؟ سنتها؟ جامعه ؟ جامعهای که هیچ وقت او را به عنوان یک انسان صاحب اختیار ندیده بود؟

هفته بعد رحمت مثل خیلی های دیگر از قاقچیان مواد مخدر اعدام شد. دفتر زندگی اش با خشونت بسته شد، او هم قربانی خشونت و تبعیض های دیگر شده بود. اما دفتر زندگی خانواده اش نیمه کاره بازمانده بود. حالا صدیقه مانده بود و کارهایی که بعد از مرگ او باید انجام می داد. کارهای اداری انحصار وراثت به گردنش افتاده بود. قبل از این هیچ وقت تجربه کار اداری در این سطح نداشت. کارهای زیادی بود که باید انجام میشد. از این اداره به آن اداره. تا در نهایت و در پایان کار گذرش به اداره ثبت افتاد. یک روز که پاکت کاغذها را زیر بغل زد و به اداره ثبت شهرشان رفت، بدون اینکه به مسئول کارش که پشت میز نشسته بود، کاغذها را از پاکت درآورد و روی میز گذاشت. کارمند هم بی آنکه سرش را بالا بگیرد، شروع کرد اسناد را بررسی کردن. نامی آشنا را دید. نام و فامیل صدیقه. سرش را بالا گرفت. صدیقه با قیافه ای زار انگار که از سرزمین اموات پا در جهان زندگان گذاشته بود، دربرابرش ایستاده بود.

منو به جا اوردی صدیقه خانوم!

صدیقه تازه انگار از خواب بیدار شده باشد، چشمهایش را به صورت مرد دوخت. خسرو بود. سالها بود که او را ندیده بود. اما اکنون چرا حالا دوباره او برسرراهش سبز شده بود؟ برای اینکه به او یادآوری شود، هیچ وقت زندگی اش مال خودش نبوده است! خسرو از مرگ رحمت احساس تاسف عمیق کرد. اما چهکار بیشتری می توانست انجام دهد؟ چیزی که از دست رفته بود، یا زمانش گذشته بود، دیگر نه به زمان و نه به زندگی برمی گشت. هردو می دانستند که دیگر آن جوان ونوجوان چند دهه پیش نیستند. خسرو هم خودش صاحب زندگی و سه بچه بود. زندگی ای که دوست نداشت. چون با دختر مورد علاقه اش ازدواج نکرده بود. زندگی هردویشان سوخته بود. اما فرق خسرو با او در این بود که خسرو هرکاری کرده بود، انتخاب خودش بود. صدیقه اما هیچ نقشی در انتخاب زندگی اش نداشت. مثل زندگی بیشتر زنان همه اش با اجبار و زور گذشته بود. اجبار و زور اسم دیگرش تبعیض و خشونت بود. از وقتی که خودش را شناخت، پدر و مادرش بین دخترها و پسرها فرق می گذاشتند. این تبعیض اول بود. بعد هم در مدرسه ، در جامعه و در خانواده هرشکلی از تبعیض ممکن را بر او تحمیل کردند. بی آنکه بتواند این بندهای پی درپی که به جسم و جانش بسته می شد، باز کند. اکنون هم که در برابر خسرو ایستاده بود، تمام بندها و زنجیرهای تبعیض و خشونت برتنش فشار می آورد. می خواست به خسرو چیزی بگوید. این پا و آن پا می کر د. آیا اراده اش را داشت، برای یک بار هم که شده ، خودش برای خودش تصمیم بگیرد و آنچه در دلش بود، به زبان بیاورد؟ بالاخره زبانش باز شد: حیف شد!

خسرو سرش را از روی کاغذ برداشت و با نگاهی که در آن تعجب موج می زد، گفت: چی حیف شد؟

صدیقه گفت: اگه نمی دونی که بهتره ندونی، اما اگه می دونی، دیگه سوال کردن نداره!

سکوت و اتوبوس زندگی در حرکت. در نیمه راه بود. نیمه راه میان مبدائی شوم و مقصدی نامعلوم. مسافری به نام شوهر از آن پیاده شده بود. حالا خودش بود و چهار بچه قد و نیم قد، دو دختر و دو پسر. وقتی که از پنجره اتوبوس زندگی، به دشتها و کوهها نگاه می کرد، خسرو را می دید که در شکل و شمایل جوانی اش در نقطه ای ایستاده است، اتوبوس می رفت و از او دور می شد، ایستگاهی برای پیاده شدن نبود. از واقعیت زندگی فقط افسوس و آرزوهایش مانده بود. اما دیگر آرزویی برای خودش نداشت. تنها آرزویش که اساس داشت و به واقعیت نزدیک بود این که بتواند برای دو دخترش و برای پسرانش مسیری متفاوت از خودش و شوهرش رقم بزند. مسیری که در آن از اجبار و خشونت و تبعیض خبری نباشد.