تاثیر
سیاستگذاریهای
توسعه بر
تحکیم وحدت
ملّی
تیرداد
بنکدار
مقدمه:
سیاستگذاریهای
توسعه از
آنجایی که
منجر به تغیرات
بنیادین در
صورتبندی
نظام اجتماعی
یک کشور می
گردد، بر
تحکیم وحدت
ملی اثر گذار
است.
سیاستگذاران
می بایست که
با مدیریت
دوراندیشانه
بحرانهایی که
پیامد فرآیند
توسعه می باشند،
چالشهای پیشِ
روی روند
تقویت وحدت
ملی را مهار
نمایند. در
ایران به علت
وجود یک سابقه
هویتی کهن،
استقرار هویت
ملی و تحکیم
وحدت ملی ناشی
از آن، تنها
از
دستاوردهای
فکری و مادی
فرآیند توسعه
نبوده است اما
بی تردید سیاستگذاریهای
توسعه در
تحکیم بخشیدن
به وحدت ملی
نقش بسزایی
ایفا نموده
اند. در
سیاستگذاریهای
توسعه در
ایران چه پیش
و چه پس از
انقلاب اسلامی،
همواره تلاش
بوده که با در
نظر گرفتن
استعدادها،
ظرفیتها و
امکانات
توسعه یابی
نواحی مختلف
کشور، زمینه و
شرایط رشد و
توسعه کشور
فراهم گردد و
در هر دو دوره
نیز سیاستگذاران
توسعه به
موفقیتهایی
دست یافته
اند.
اما
تفاوت مشهودی
که در این دو
دوره وجود
دارد، فقدان
جریانات
"واگرای
فراگیر درون
زاد" در
سالهای پیش از
انقلاب
اسلامی در
کشور و پیدایش
و فعالیت
بسیاری از این
جریانات در
سالهای پس از
انقلاب
اسلامی است.
امروزه نیز در
پی عوامل
متعددی نظیر
عامل بیرونی
جهانی شدن و عامل
درونی
محرومیت
اجتماعی، در
پاره ای از نواحی
مرزی کشور که
سکونتگاه
برخی از اقوام
ایرانی است،
ظهور گرایشات
واگرایانه
عمده ترین
چالشی است که
می تواند
دامنگیر تداوم
و تحکیم وحدت
ملی کشور
گردد. به همین
دلیل است که
باید در
سیاستگذاریهای
توسعه، به این
بحران
دامنگیر کشور
توجه ویژه
گردد.
در این
پژوهش به
بررسی تاثیر
سیاستگذاریهای
توسعه بر تحکیم
وحدت ملی
خواهم پرداخت.
به این ترتیب
که ابتدا با
مروری بر
نظریات و
مدلهای
توسعه،فرآیند
ملت سازی و
تحکیم وحدت
ملی را تشریح
می کنم و سپس
به بحرانهای
واگرایی ملی
به مثابه یکی
از عمده ترین
چالشهای
توسعه خواهم
پرداخت. سپس
به مطالعه
مورد ایران بر
اساس رهیافت ارائه
شده در پژوهش
پرداخته می
شود.
|
آنچه
که در میان
اغلب نظریات
توسعه مشترک
است، باور به
وجود "مسیر
خطی" برای
توسعه است. به
این معنی که
توسعه
فرآیندی در
نظر گرفته می
شود که جامعه
را به تدریج
از مرحله
سنتی به
مرحله مدرن
رهنمون می
گردد. ریشه
این نگرش به
پیش از رواج
مباحث مربوط
به توسعه در سالهای
پس از جنگ
جهانی دوم،
به مثابه
مهمترین
دلمشغولی
نظریه
پردازان و
سیاستگذاران
توسعه، یعنی
به جامعه
شناسان
کلاسیک می
رسد. این
جامعه
شناسان
کمابیش به
مفهوم توسعه
اشاراتی
داشته اند که
مجموعه
دیدگاههای
این اندیشمندان
در این مورد
در چارچوب
مفهوم "تکامل
گرایی" جای
می گیرد که
خود دستاورد
انقلاب
فرانسه و فروپاشی
نظم کهنه و
شکل گیری نظم
جدید بود. |
۱.
مروری بر
نظریات و
مدلهای توسعه:
پیرامون
مفهوم توسعه
تاکنون
دیدگاههای
متفاوتی
ارائه شده
است. آنچه که
در میان اغلب
نظریات توسعه
مشترک است،
باور به وجود
"مسیر خطی" برای
توسعه است. به
این معنی که
توسعه
فرآیندی در
نظر گرفته می
شود که جامعه
را به تدریج
از مرحله سنتی
به مرحله مدرن
رهنمون می
گردد. ریشه
این نگرش به
پیش از رواج
مباحث مربوط
به توسعه در
سالهای پس از
جنگ جهانی
دوم، به مثابه
مهمترین
دلمشغولی
نظریه
پردازان و سیاستگذاران
توسعه، یعنی
به جامعه
شناسان کلاسیک
می رسد. این
جامعه شناسان
کمابیش به
مفهوم توسعه
اشاراتی
داشته اند که
مجموعه دیدگاههای
این
اندیشمندان
در این مورد
در چارچوب مفهوم
"تکامل
گرایی" جای می
گیرد که خود
دستاورد
انقلاب
فرانسه و
فروپاشی نظم
کهنه و شکل
گیری نظم جدید
بود. "آگوست
کنت"، "کارل
مارکس"، "هربرت
اسپنسر"،
"امیل
دورکیم"،
"ماکس وبر" و
"فردیناند
تونیس" از
جمله شاخص
ترین جامعه شناسان
تکاملگرا می
باشند.
"آگوست
کنت" پیشرفت
انسان را داری
سه مرحله الهی
(ربانی)،
متافیزیکی
(مابعد
الطبیعی) و
علمی (اثباتی)
می دانست. کنت
معتقد بود که
پیشرفت جامعه
بشری همراه با
تکامل ذهن
انسان شکل می
گیرد و به
موازات تغییر
در ذهن،
سازمان
اجتماعی و
اوضاع مادی
زندگی نیز
دگرگون می
شود. "کارل
مارکس" نیز
تاکید ویژه بر
مناسبات
تولیدی و شیوه
تولید دارد.
مارکس معتقد
بود که هر
طبقه ای که ابزار
تولید را در
دست داشته
باشد، صاحب
حاکمیت سیاسی
نیز می گردد.
در این بین
عامل پویایی اجتماعی
تضاد میان
طبقه صاحب
ابزار تولید
با دارندگان
نیروی کار است
و از دل این
کشمکش و تضاد
است که روند
تکامل جوامع
شکل می گیرد. "هربرت
اسپنسر" نیز
اعتقاد داشت
که جوامع از
حالت همگن،
بسیط و ساده
به حالت
ناهمگن و
پیچیده می
رسند. وی از انواع
جوامع که سیری
تکاملی را در
می نوردند، تحت
عنوان جامعه
ساده، جامعه
مرکب، جامعه
ترکیبی مضاعف
و جامعه
ترکیبی
پیچیده یاد می
نمود. "امیل
دورکیم" عامل
اصلی گذار از
جامعه سنتی به
جامعه مدرن را
تبدیل
همبستگی
مکانیکی
باشندگان
جامعه به
همبستگی
ارگانیکی می
دانست. دورکیم
معتقد بود که
عامل این تحول
تقسیم کار
اجتماعی است. "ماکس
وبر" نیز روند
"عقلانی شدن"
را عامل اصلی
تحول جوامع می
دانست. مفهوم
عقلانیت در دیدگاه
وبر به مفهوم
گسترش
عقلانیت
نهادی یا ابزاری
در حوزه
اجتماعی است.
بر همین اساس
است که وبر
کنشهای
اجتماعی را به
چهار کنش طبقه
بندی می کند
که عبارتند از
کنش عاطفی،
کنش سنتی، کنش
عقلانی معطوف
به ارزش و کنش
عقلانی معطوف
به هدف. "فردیناند
تونیس" نیز
جوامع را به
دو دسته اصلی
تقسیم بندی می
کند که یکی
جماعت یا گمنشافت
است که
اجتماعات
پیشامدرنی که
مبتنی بر روابط
اجتماعی قومی
و قبیله ای
است و دیگری
جامعه یا گزلشافت
است که روابط
اجتماعی بر
اساس شهروندی
در آن پی ریزی
شده است. (1)
پس از
پایان جنگ
جهانی دوم
،آغاز روند
استعمارزدایی
از کشورهای
جهان سوم و
لزوم ارائه
راهکارهایی
جهت پیشرفت
این کشورها،
منجر به پیدایش
و رونق مکاتب
مطالعات
توسعه گردید.
نظریات توسعه
به طور کلی
برگرفته و یا
متاثر از سه مدل
می باشند. "مدل
وبری"، "مدل
مارکسیستی" و
"مدل
کارکردگرا"
سه مدل اصلی مطالعات
توسعه هستند. "مدل
وبری" بیش از
هر چیز بر
مولفه فرهنگ، "مدل
مارکسیستی"
بر مولفه اقتصاد
و "مدل مکتب
نوسازی" بر
مولفه تفکیک
ساختاری
تاکید دارند.
اما آنچه میان
هر سه این
مدلها مشترک
است، ریشه
داشتن در
جامعه شناسی
"تکامل گرا"
می باشد.
"ماکس
وبر" عقل
گرایی را
جوهره اصلی
مدرنیته غربی
می دانست.
بنابراین
برای اشاره به
فرآیند
نوسازی، واژه
عقلانی سازی
را به کار می
برد. عقلانی
سازی مورد نظر
وبر دارای دو
سطح اساسی بود.
یکی عقلانی
سازی فرهنگی
که به
خردمندانه کردن
عقیده و باور
و وهم زدایی
از آن اشاره
دارد و دیگری
عقلانی سازی
ساختاری که به
نظم و سامان
بخشیدن به
فعالیتهای
اجتماعی بر
اساس معیاری
بنیادین است.(2)
در سطح
فرهنگی،
همانگونه که
گفته شد، وبر
نوسازی را به
عنوان حرکت
کنش از جهت
گیری سنتی به
جهت گیری
معطوف به هدف
که دارای
بیشترین
میزان عقلانی
سازی است، می
داند و این
تحول در کنش
در پی تحول در
اندیشه صورت
می گیرد. در
سطح ساختاری
نیز وبر بر
شکلگیری
نهایی سازمان
دولت قانونی –
عقلانی در سرمایه
داری مدرن
تاکید می کند.
اهمیت این سطح
در این است که
خصلت مستقل
سیاست در
تقابل با اقتصاد
را یادآور می
شود. وبر به
این ترتیب تخصصی
شدن وظایف
بوروکراتیک
را اولین و
مهمترین ویژگی
دولت قانونی –
عقلانی و خصلت
جدایی ناپذیر
سرمایه داری
مدرن به شمار
می آورد. (3)
امروزه میراث
اصلی وبر که
در "مدل وبری"
تجسم یافته در
این است که
این رویکرد به
تحلیل های
مقایسه ای و
چند علتی نظر
داشته و توجه
خاصی به تعامل
بین عوامل
ساختاری و
باورها و نیات
فردی دارد. (4)
|
لنین
با تجدید نظر
در
ماتریالیسم
تاریخی عنوان
می دارد که
جوامعی چون
روسیه نیز می
توانند بدون
گذار کامل از
مراحل پیش
بینی شده در
ماتریالیسم
تاریخی مارکس،
از طریق راه
رشد غیر
سرمایه داری
به توسعه
برسند. به این
ترتیب بود که
لنین
مارکسیسم را
به
ایدئولوژی
توسعه و
نوسازی
تبدیل نمود. اما
همانطور که "سی.ایچ.داد"
متذکر می شود "مدل
مارکسیستی"
در تمامی
کشورهای
جهان سوم (به
استثنای چین) به
علت عدم
موضوعیت
طبقات
متخاصم
بورژوا و
پرولتاریا،
توفیق
چندانی در
برنامه ریزی
و پیشبرد
فرآیند
توسعه نداشت. |
"کارل
مارکس" در
چارچوب مفهوم
ماتریالیسم تاریخی
به بررسی تحول
جوامع
پرداخته و
مبارزه طبقاتی
را عامل پویش
تاریخی می
داند. همانگونه
که اشاره شد،
مارکس متاثر
از دیالیکتیک
هگلی معتقد
است که در هر
یک از ادوار
ماتریالیسم تاریخی
(کمون اولیه،
برده داری،
فئودالیسم و سرمایه
داری به عنوان
آخرین مرحله
ستیز تاریخی)
تضاد میان
طبقات دارای
ابزار تولید و
نیروی کار،
منجر به گذار
از دوره پیشین
به دوره نوین
می گردد. وی در
همین راستا
دولت را تنها
به عنوان
ابزار سلطه
طبقه مسلط در
نظر می گیرد.(5)
به این ترتیب
است که در "مدل
مارکسیستی" فرآیند
توسعه به
مثابه یک ستیز
دیالیکتیک در نظر
گرفته می شود.
"مدل
مارکسیستی"
در دو وجه درونی
و بیرونی به
مقوله توسعه
می پردازد.
منظور از وجه
درونی زمانی
است که یک رژیم
مارکسیستی در
درون مرزهای
یک کشور در
صدد برنامه
ریزی و پیشبرد
فرآیند توسعه
می گردد و وجه
بیرونی نیز در
موازات تضاد
درونی جوامع،
به تضاد میان
کشورهای
دارنده
تکنولوژی با
کشورهای فاقد
آن می پردازد.
وجه درونی
"مدل توسعه مارکسیستی"
از ابتدا دچار
این پارادوکس بود
که
ماتریالیسم
تاریخی مارکس
تحول در شیوه
تولید و به
تبع آن نظام
های اجتماعی و
سیاسی را منوط
به تکامل پویش
درونی جوامع
می دانست. اما
وقوع انقلاب
بولشویکی در
اکتبر 1917
میلادی در
روسیه که
تکامل نیافته
ترین نمونه
نظام سرمایهداری
در اروپای
آنروز بود،
رهبران
انقلاب را به
تجدید نظر در
برخی از آموزه
های مارکس
وادار نمود.
در همین راستا
بود که "ولادیمیر
ایلیچ لنین"
ضمن تردید در
توانایی انقلابی
پرولتاریا،
نقش
روشنفکران
پیشتاز که در
حزب کمونیست
منسجم شده اند
را در پیروزی
انقلاب
برجسته می
کند. به همین
ترتیب لنین با
تجدید نظر در
ماتریالیسم
تاریخی عنوان
می دارد که
جوامعی چون
روسیه نیز می
توانند بدون
گذار کامل از
مراحل پیش
بینی شده در
ماتریالیسم تاریخی
مارکس، از
طریق راه رشد
غیر سرمایه داری
به توسعه
برسند. به این
ترتیب بود که
لنین مارکسیسم
را به
ایدئولوژی
توسعه و نوسازی
تبدیل نمود. (6)
اما همانطور
که
"سی.ایچ.داد"
متذکر می شود
"مدل
مارکسیستی"
در تمامی
کشورهای جهان
سوم (به
استثنای چین)
به علت عدم
موضوعیت
طبقات متخاصم
بورژوا و
پرولتاریا،
توفیق چندانی
در برنامه
ریزی و پیشبرد
فرآیند توسعه نداشت.(7)
در وجه بیرونی
"مدل مارکسیستی"
چندان به
چگونگی گذار
جوامع به
توسعه توجه
نگشته و
همانگونه که
اشاره رفت به
چگونگی روابط
نابرابر میان
کشورهای
قدرتمند و
ضعیف می پردازد.
این وجه از
"مدل
مارکسیستی"
به نام "نظریات
توسعه
نیافتگی"
مشهور شد که
خود شامل دو
مکتب "وابستگی"
و "نظام
جهانی" می شود.
این نظریات
توسعه
کشورهای جهان
سوم را بعلت وابستگیهای
ساختاری به
کشورهای
متروپل، دشوار
و یا حتی غیر
ممکن می دانند
و از همین روی
به نظریات
بدبین به
مقوله توسعه
شهره هستند. (8)
این وجه از
"مدل
مارکسیستی"
بیشتر به شکل
یک رویکرد
انتقادی از
نظم بین
المللی موجود
بوده و دارای
راهکارهای
مشخصی در جهت
سیاستگذاریهای
توسعه ملی نمی
باشد و از
همین روی چندان
مرتبط با بحث
ما نیست.
اما "مدل
مکتب نوسازی"
بر خلاف
نظریات توسعه
نیافتگی
دارای خوشبینی
زیادی به
مقوله توسعه
می باشند. این
مدل که بیش از
دو مدل دیگر
متاثر از مکتب
تکامل گرایی
است، در واقع
دنباله ای از "مکتب
کارکرد
گرایی" جامعه
شناسی در
ادبیات توسعه
است. این مدل
از وبر نیز در
مورد تاثیر
عقلانی شدن بر
توسعه، تاثیر
پذیرفته ولی
برخلاف "مدل
وبری" فاقد
رویکرد چند
علتی و تعامل
گرایانه است.
همچنین مانند
مارکسیستها
به تاثیر تغیر
شکل بنیانهای
مادی جوامع بر
تغیر ارزشها و
اندیشه ها
تاکید دارد
اما بازهم بر
خلاف مارکسیستها
اعتقادی به
بروز کشمکشها
و تضادهای عمیق
در پی این
تحولات ندارد.
(9) به این ترتیب
می توان به
تعبیری این
مکتب را یک
مکتب ترکیبی
به شمار آورد. "مدل
نوسازی" ضمن
تاکید بر
گریزناپذیری
گذار جوامع
توسعه نیافته
از مسیر
توسعه، بیش از
هر چیز بر
لزوم "تفکیک
ساختاری" به
عنوان غایت
توسعه تاکید
دارد و این
نشانگر تاثیر
پذیری مستقیم
این مکتب از "کارکردگرایی"
است. "تالکوت
پارسونز" از
جامعه شناسان
برجسته
کارکردگرا و
از بانیان
مکتب نوسازی
بود. وی جامعه
را همانند
سیستمهای
مکانیکی و
ارگانیکی
دارای مجموعه
ای از اجزای
دارای ارتباط
متقابل در نظر
می گرفت و
معتقد بود که
بقای این
سیستم
اجتماعی به
وسیله "مکانیسمهای
همبستگی
اجتماعی" تامین
می گردد. از
همین روی بود
که منطق تغییر
ساختاری در
دیدگاه پارسونز،
گذار از "همبستگی
ساختاری" به "تفکیک
ساختاری" بود
که در واقع
سطح پیچیده
تری از
همبستگی اجتماعی
را در بر دارد.
در حقیقت فرض
اساسی این رویکرد
بر اساس
نادیده
انگاری
تضادهای
اجتماعی و نیز
رفتارهای غیر
عقلانی است. (10)
|
ماکس وبر
ملت را
"اجتماعی از
احساسات که
خود را به شکلی
مناسب در
دولتی از آن
خود متجلی می
کنند" می
داند. این
احساسات
مورد اشاره
وبر می تواند بدون
استناد به
پیشینه خاصی
شالوده شکل
گیری یک ملت
را بنا نهد. به
این ترتیب
است که
فرآیند "ملت
سازی" در هر
گوشه گیتی
تحقق پذیر
است. البته در
این میان
پیدایش
بسیاری از
ملتها ریشه
در پیشینه ای
دیرباز
سیاسی و یا
فرهنگی داشت
و بسیاری دیگر
نیز تنها در
پی یک ضرورت
تاریخی و یا
حتی به مانند
اغلب
کشورهای
آفریقایی،
در پی تقسیم
بندی های
استعماری
پدیدار شدند.
اهمیت دیدگاه
وبر در این
مورد در این
نکته است که
در مقابل
دیدگاه
مارکسیستها
که پیدایش
ملتها را ناشی
از تمایلات
بورژوازی
جهت ایجاد
بازارهای
مصرف
انحصاری در
چارچوب
مرزهای معین
می داند، بر
اهمیت
مجموعه
عوامل ذهنی و
عینی را که باعث
پیدایش
ملتها می
گردد، تاکید
کرده و به
این ترتیب
تفسیر
فراگیر تری
از این
فرآیند را
عرضه می کند. |
2.
فرآیند ملت
سازی و تحکیم
وحدت ملی:
ماکس
وبر ملت را
"اجتماعی از
احساسات که
خود را به
شکلی مناسب در
دولتی از آن
خود متجلی می
کنند" می داند.
(11) این احساسات
مورد اشاره
وبر می تواند
بدون استناد
به پیشینه
خاصی شالوده
شکل گیری یک
ملت را بنا نهد.
به این ترتیب
است که فرآیند
"ملت سازی" در
هر گوشه گیتی
تحقق پذیر
است. البته در
این میان پیدایش
بسیاری از
ملتها ریشه در
پیشینه ای دیرباز
سیاسی و یا
فرهنگی داشت و
بسیاری دیگر
نیز تنها در
پی یک ضرورت
تاریخی و یا حتی
به مانند اغلب
کشورهای
آفریقایی، در
پی تقسیم بندی
های استعماری
پدیدار شدند.
اهمیت دیدگاه
وبر در این
مورد در این
نکته است که
در مقابل
دیدگاه
مارکسیستها
که پیدایش
ملتها را ناشی
از تمایلات
بورژوازی جهت
ایجاد
بازارهای
مصرف انحصاری
در چارچوب
مرزهای معین
می داند، بر
اهمیت مجموعه
عوامل ذهنی و
عینی را که باعث
پیدایش ملتها
می
گردد، تاکید
کرده و به این
ترتیب تفسیر
فراگیر تری از
این فرآیند را
عرضه می کند.
"ارنست
گلنر" پیدایش
ملتها را تنها
بر اساس
شالوده
"فرهنگ" امکان
پذیر می داند.
وی در این
باره معتقد
است که ملی گرایانی
که فرآیند ملت
سازی را
راهبری می
کنند، یا بر
اساس
فرهنگهای از
پیش موجود
اقدام به ملت
سازی می کنند
و یا اینکه با
ابداع فرهنگی
شالوده ملت
سازی را بنا
می نهند. گلنر
به تاسی از هگل،
تاریخ واقعی
یک ملت را
تنها در زمانی
می داند که آن
ملت موفق به
تشکیل دولت گردد.
گلنر سپس
تشریح می کند
که پس از
تشکیل ملت -
دولت، ملی
گرایان جهت
تحقق یافتن و
تکامل ایده
دولت ملی
مدرن، فرهنگی
را که گلنر
"فرهنگ برتر"
می نامد و در
واقع همان
فرهنگی است که
اساس شکل گیری
"ملت" بوده را
بر فرهنگهای
فرودست محلی،
با بهره گیری
از نهادهای مدرن
آموزشی مسلط
می کند. به این
ترتیب است که
گلنر "یکسان
سازی فرهنگی"
را پیامد
انکار ناپذیر
تشکیل دولت
مدرن ملی می
داند. (12) اهمیت
اصلی دیدگاه
گلنر در این
زمینه است که
به صراحت بر
آنچه که به
راستی می
تواند به تحقق
وحدت ملی منتج
شود یعنی
"یکسان سازی" اشاره
می کند. اهمیت
این مسئله به
ویژه برای
کشورهای درحال
توسعه که
همواره از
ناحیه "شکافهای
قومی" از سوی
قدرتهای بزرگ
جهانی و منطقه
ای آسیب پذیرند،
دو چندان می
شود. به ویژه
آنکه فعال شدن
چنین
شکافهایی می
تواند به یکی
از بزرگترین موانع
توسعه در این
گونه کشورها
بدل گردد. به
نظر می رسد که
گریزی از این
واقعیت در جهان
امروز نباشد.
برای نمونه
کشور هند که
در ظاهر
توانسته است
بدون اتخاذ
سیاستهای
یکسان سازی،
به یک وحدت
ملی نسبی دست
یابد، جدا از آنکه
در هنگام
استقلال شاهد
تجزیه بیشتر
نواحی مسلمان
نشین از
سرزمین اصلی
بود، تا به
امروز نیز
همواره با
شکافهای
متعدد فعال و غیرفعال
قومی مواجه
است.
|
"ارنست
گلنر" پیدایش
ملتها را
تنها بر اساس
شالوده "فرهنگ"
امکان پذیر
می داند. وی در
این باره
معتقد است که
ملی گرایانی
که فرآیند ملت
سازی را
راهبری می
کنند، یا بر
اساس فرهنگهای
از پیش موجود
اقدام به ملت
سازی می کنند
و یا اینکه با
ابداع
فرهنگی
شالوده ملت
سازی را بنا
می نهند... گلنر
سپس تشریح می
کند که پس از
تشکیل ملت -
دولت، ملی
گرایان جهت
تحقق یافتن و
تکامل ایده
دولت ملی
مدرن، فرهنگی
را که گلنر "فرهنگ
برتر" می
نامد و در
واقع همان
فرهنگی است
که اساس شکل
گیری "ملت"
بوده را بر
فرهنگهای
فرودست
محلی، با
بهره گیری از
نهادهای
مدرن آموزشی
مسلط می کند.
به این ترتیب
است که گلنر "یکسان
سازی فرهنگی"
را پیامد
انکار
ناپذیر
تشکیل دولت
مدرن ملی می داند. |
"سی.
ایچ. داد" در
همین راستا به
طور تلویحی
عقیده دارد که
"ایجاد وحدت
ملی" مقدم بر "استقرار
نظم سیاسی
مدرن ساز" می
باشد. وی
اشاره می کند
که در جامعه
ای که از لحاظ
قومی و مذهبی
چند پاره
باشد، رشد
سریع اجتماعی
و اقتصادی
گسست هایی را
پدید می آورد
که تهییج
آگاهی سیاسی
به وسیله
مشارکت، می
تواند منجر به
بروز
خشونتهای
گسترده میان
گروههای اجتماعی
منفک شده
گردد. (13) "لوسین
پای" از این
نیز فراتر
رفته و "رشد
سیاسی" را نیز
مساوی با
سیاستهای
ناسیونالیستی
در چارچوب
نهادهای
دولتی می
داند. وی
معتقد است که
رشد سیاسی چیزی
نیست جز زندگی
سیاسی و انجام
وظایف سیاسی مطابق
با پیش شرطهای
مورد انتظار
از دولتهای تک
ملیتی. این
پیش شرطها
نخست تاسیس و
استقرار
مجموعه خاصی
از نهادهای
عمومی است که
زیرساخت لازم
دولت تک ملیتی
از آنها تشکیل
شود، و دوم
کنترل پدیده
ملت گرایی در
راستای مقاصد
دولت ملی است.
بنابراین در
دیدگاه پای،
اگر جامعه ای
بخواهد مانند
دولتهای مدرن
عمل بکند،
نهادهای
سیاسی و شیوه
کار آن باید
با شرطهای
معین شده برای
طرز عمل یک
دولت منطبق
باشد. پای
تاکید می کند
که سیاستهای
امپراتوریهای
گذشته و
جماعات قومی
قبیله ای باید
به سیاستهای
لازم برای
ایجاد دولت تک
ملیتی کارآمد،
تبدیل شود. (14)
|
یکسان
سازی
ساختاری
بیشتر به
یکسان سازی
محتوایی
جامعه نظر
دارد. این نوع
از یکسان
سازی در
راستای "عقلانی
سازی
ساختاری
وبری" صورت
می پذیرد. در
این بعد از
یکسان سازی،
باشندگان
اقوام و
گروههای
مختلف
اجتماعی، به
کمک نهادهای
اجتماعی با
یکدیگر ترکیب
شده و به این
ترتیب به
همبستگی
اجتماعی با
یکدیگر می
رسند. این بعد
از یکسان
سازی لزوما
خواهان حذف و
محو
فرهنگهای
فرودست قومی
نیست بلکه
تنها این
فرهنگها را
به حاشیه می
راند. یکسان
سازی
ساختاری در
دو سطح شخصی و رسمی
صورت می گیرد.
سطح شخصی
برقراری
تعامل میان
گروههای
مختلف قومی
در قالب
روابط
اجتماعی
دوستانه
افراد است و
سطح رسمی
وجود
فرصتهای برابر
برای تمامی
افراد با
خاستگاههای
متنوع قومی
در"تحرک
اجتماعی" و
امکان دست
یابی به
منابع قدرت و
ثروت است. |
به این
ترتیب است که
به باور عموم
صاحب نظران،
لازمه پیدایش
دولت ملی
مدرن،شکل
گیری وحدت ملی
است و بدیهی
است که نخستین
گام در راه
توسعه،
استقرار دولت
ملی مدرن می
باشد. آنچه
گلنر بر آن
تاکید می کند،
یعنی یکسان
سازی فرهنگی
اهمیت به
سزایی هم در
فرآیند ملت
سازی و هم در
روند تحکیم
وحدت ملی
دارد. اصلی
ترین جلوه
یکسان سازی یا
همانند سازی
در حیطه زبان
است. به این
ترتیب که
زبانی که تعلق
به فرهنگ برتر
دارد به مثابه
عامل پیوند
دهنده تمامی
اقوام و
گروههای اجتماعی
نمایانگر می
شود. "رولان
برتون" انسان
شناس فرانسوی
که دیدگاهی
انتقادی به روند
یکسان سازی
دارد، در این
مورد به طور
تلویحی می
پذیرد که وحدت
زبانی،
تضمینی بر
وحدت سیاسی و
روانی است و
توسعه پنداره
ملی و تقویت
دولت در همه
جا با توسعه
زبان همراه
بوده است. (15)
یکسان
سازی در
راستای تحکیم
وحدت ملی در
دو بعد صورت
می گیرد. در دو
بعد فرهنگی و
ساختاری.
یکسان سازی
فرهنگی می
کوشد که با زدودن
و مستحیل
نمودن فرهنگ
های فرودست
قومی در درون
فرهنگ برتر،
جامعه یکدستی
در بعد فرهنگی،
هم به لحاظ
شکلی و هم به
لحاظ محتوایی
ایجاد کند.
اما یکسان
سازی ساختاری
بیشتر به یکسان
سازی محتوایی
جامعه نظر
دارد. این نوع
از یکسان سازی
در راستای "عقلانی
سازی ساختاری
وبری" صورت می
پذیرد. در این
بعد از یکسان
سازی، باشندگان
اقوام و
گروههای
مختلف
اجتماعی، به
کمک نهادهای
اجتماعی با
یکدیگر ترکیب
شده و به این
ترتیب به
همبستگی
اجتماعی با
یکدیگر می رسند.
این بعد از
یکسان سازی
لزوما خواهان
حذف و محو
فرهنگهای
فرودست قومی
نیست بلکه
تنها این
فرهنگها را به
حاشیه می
راند. یکسان
سازی ساختاری
در دو سطح
شخصی و رسمی
صورت می گیرد.
سطح شخصی
برقراری
تعامل میان
گروههای
مختلف قومی در
قالب روابط
اجتماعی
دوستانه
افراد است و
سطح رسمی وجود
فرصتهای برابر
برای تمامی
افراد با
خاستگاههای
متنوع قومی در
"تحرک
اجتماعی" و
امکان دست
یابی به منابع
قدرت و ثروت
است. (16)
|
بحران
های واگرایی
قومی را به
تعبیری می
توان پیامد
فقدان
سیاستگذاری
در راستای "یکسان
سازی
ساختاری" و
یا شکست این
سیاست در عمل
به شمار آورد.
گلنر در این
مورد تاکید
می کند که
اصلی ترین
علت پیدایش
این قبیل
جریانات،
دشوار بودن
ورود به فرهنگ
برتر برای
دیگر
گروههای
قومی و ملی
است. |
3.
بحران
واگرایی قومی:
بحران های واگرایی قومی را به تعبیری می توان پیامد فقدان سیاستگذاری در راستای "یکسان سازی ساختاری" و یا شکست این سیاست در عمل به شمار آورد. گلنر در این مورد تاکید می کند که اصلی ترین علت پیدایش این قبیل جریانات، دشوار بودن ورود به فرهنگ برتر برای دیگر گروههای قومی و ملی است. (17) این مسئله می تواند منجر به شکست روند تثبیت فرهنگ ملی گردد که اهمیتش را پیش از این متذکر شدیم. گلنر تاکید می کند که در صورت شکست یکسان سازی در پی این دشواری و تداوم ناکارآمدی دولت در مقابله با آن، ملتها و فرهنگهای حاشیه ای نوین، در کنار فرهنگ برتر شکل می گیرند. (18) پیدایش فرهنگهای حاشیه ای اساسی ترین پیش فرض جرایانات واگرا یعنی وجود مردمانی با فرهنگی متمایز از فرهنگ برتر حاکم را ایجاد می کند. جنبشهای واگرای قومی گستره وسیعی از خودمختاری طلبی تا جدایی خواهی را در بر می گیرند. "دونالد هرویتس" قائل به وجود تفاوت ماهوی میان این دو جریان واگرا نیست و هر دو را در نهایت "تجزیه طلب" می داند وی استدلال می کند که در مقابل برخی از جریانات واگرا که به صراحت از ایده استقلال و تشکیل دولت ملی جدید حمایت می کنند (مانند باسکها) و جریاناتی که عنوان می دارند تنها در صدد کسب خودمختاری های محلی هستند (مانند کردها) یک اشتراک در "تظلم خواهی قومی" وجود دارد. هرویتس معتقد است که آنچه که سبب می شود این دو موضع گیری متفاوت از سوی جریانات واگرا ارائه گردد، تنها ملاحظات تاکتیکی نسبت به موقعیتهای داخلی، منطقه ای و بین المللی آن جنبش واگرا است. اما در نهایت تمامی این جریانات خواهان چیزی کمتر از ایجاد دولت نمی باشند. هرویتس تاکید می کند که ظهور و پیدایش یک جریان تجزیه طلب ناشی از روابط درونی گروههای قومی در کشور است اما پیروزی این جنبشهای تجزیه طلبانه به سیاست بین الملل و نیروهایی که فراتر از کشور بحران زده هستند، قرار دارد. (19) بدیهی است که در این بین کشورهای توسعه نیافته و یا در حال توسعه که اغلب نیز پویش تاریخی خود را به سوی مدرنیسم، به طور طبیعی طی ننموده اند، بیشترین آسیب پذیری را از ناحیه جریانات واگرای قومی دارا هستند و به آسانی این قبیل جر