جنبش سبز: بیم ها و امیدها!

 

گفتگوی سعید قاسمی نژاد و یاسر بهرامی با جمشید اسدی

 

سعید قاسمی نژاد و یاسر بهرامی: با عرض سلام به شما آقای اسدی. این گفتگو را با طرح این پرسش از شما آغاز می کنم که نظر شما در خصوص جنبش سبز مردم ایران که هم اینک در ایران در جریان است چیست؟

جمشید اسدی: با درود به همه خوانندگان و به ویژه دوستان جوان لیبرالی که شما به نمایندگانی از ایشان فرصت این گفتگو را در اختیارم گذاشتید. در پاسخ به پرسش شما به روشنی بگویم که نمی توان هوادار دمکراسی و آزادی خواهی بود و دل و جان در گروی جنبش سبزی نداشت که با شیردلی در برابر ارتجاع و کودتای انتخاباتی ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ ایستاده است. من خود را عضوی از جنبش سبز می دانم و و پیروزی آن را پیروزی خود می دانم. هر چند که پیروزی را چندان دور نمی بینم، اما در عین حال نگران پیروزی و پیشرفت این جنبش هم هستم. نگرانی که می شود آن را یادآوری کمبودها و یا انتقادهایی نسبت به جنبش سبز تلقی کرد. آیا می توان دل بسته و هم پیمان جنبش سبز بود و در عین حال از آن انتقاد کرد؟ کار آسانی نیست، به ویژه اگر به روشنی مخالف کودتای انتخاباتی ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ باشید و به آن اعتراض داشته باشید. حالا سال ها مخالفت با استبداد و رانت خواری در جمهوری اسلامی به جای خود ! سال ها بود که مخالفان حاکمیت استبداد و رانت خواری در کشور در انتظار جنبش اعتراضی مردم بودند و حالا که جنبش سبز با چنین گستردگی به راه افتاده است، انتقاد از آن در میان ناخرسندان از جمهوری اسلامی آسان نیست. آسان که هیچ، نکوهیده و بلکه پر خطر هست. امروز نمایان ترین انتقادگران از جنبش سبز چه کسانی هستند، جز برخی از کمونیست ها (و صد البته نه همه ایشان) که به رویکرد غیرطبقاتی جنبش اعتراض دارند و یا قشری ترین هواداران نظام سلطنتی (و نه هر هوادار پادشاهی مشروطه) که تنها جنبش مقبول را توبه و بازگشت به آستان بوسی محمدرضا شاه می دانند؟ این انتقادها مورد پذیرش من نیست و قصد و آهنگ من آن نیست که در صف هیچ از یک این دو قرار گیرم. حتی این اعتراض را هم که چرا شخصیت های جنبش سبز همان هایی هستند که در نظام جمهوری اسلامی مسئولیت داشته اند را هم بدون سنجش و وارسی بر نمی تابم. انتقاد من از جنبش سبز اما ناشی از بیم و هراس در مورد آینده و پیروزی آن است و نه دشمنی با آن. هر چه هست من سه انتقاد به جنبش سبز دارم و دست کم در سه مورد نگرانم: ۱. مساله جنبش مدنی و جنبش سیاسی ۲. جنبش همگانی و مساله رهبری ۳. مساله جوان بودن جنبش. اینها سه دسته نگرانیها و انتقاداتی است که من به جنبش سبز دارم.

 سعید قاسمی نژاد و یاسر بهرامی: بسیار خب، اگر موافقید به محور اول انتقادات شما از جنبش سبز بپردازیم. لطفا توضیحاتی در این خصوص بدهید.

جمشید اسدی: "جنبش مدنی در برابر جنبش سیاسی"، عنوان پاسخ من به این پرسش شماست. در بسیاری از نوشته ها، چه نوشته های هوادار بپاخیزی مردم و چه نوشته های پژوهشی بی طرف، از جنبش سبز به عنوان جنبشی مدنی یاد می کنند که البته این تحلیل درست است. اما نگرانی هم درست در همین جاست، چه ویژگی مدنی و شهروندی جنبش سبز در عین حال نقطه قوت و نیز نقطه ضعف آن است. به هر دو بپردازیم. جنبش سبز خواست های خود برای دموکراسی، آزادی و استقلال بخش خصوصی یا همان جامعه مدنی را به شکل مسالمت آمیز مطرح می کند و پیش می برد و با هشیاری مراسم رسمی و بنیادین جمهوری اسلامی چون روز قدس و ۱۳ آبان را از چنگ نظام و حامیانش در می آورد و برای ابراز خواسته ایش از آن خود می کند. مبارزه بر اساس شهروندی، مسالمت و بازتعریف اصلاح طلبی، جنبش سبز را تبدیل به یکی از بزرگ ترین و گسترده ترین جنبش های اجتماعی در تاریخ ایران و ای بسا جهان کرده است. قصد بزرگ نمایی، خودفریبی و به ویژه مردم فریبی ندارم. با توجه به این که سال هاست در مورد پیآمدهای اقتصادی و اجتماعی اینترنت پژوهش می کنم به جرات باور دارم که جنبش سبز پیشاهنگ و پیشقراول جنبش های مدنی و مردمی است که در سده بیست و یکم شاهد آن ها خواهیم بود. جنبش هایی که هر چه بیشتر به اینترنت و فنآوری های اطلاعاتی متکی خواهند بود تا در سر حد امکان به دور از آماج مستقیم استبداد خود را سازمان دهند، به پیش روند و خواست های خود را در اجتماع مطرح سازند. باید خوشحال و سرافراز بود که نخستین جنبش های از این دست در کشور ما اتفاق می افتند. این از نقطه قوت. اما همین ویژگی شهروندی و مدنی برای جنبشی که آهنگ دگرگونی سیاسی دارد ـ گیرم به شکل مسالمت آمیز و به دور از براندازی ـ در عین حال می تواند نقطه ضعف و چشم اسفندیارش باشد. این درست که مادامی که جنبش سبز شهروندی و مدنی باقی می ماند و تبدیل به جنبشی سیاسی نمی شود از خود در برابر استبداد حاکم محافظت و بقای خود را تضمین می کند. اما رویکردی سر تا به پا مدنی هرگز نمی تواند مشکل استبداد در کشور را حل کند. چرا که جنبشی که سیاسی نیست و شعار و خواست سیاسی ویژه ای ندارد، نمی تواند استبداد که بنابرتعریف مشکلی سیاسی است را حل کند. البته پیآمدهای سیاسی جنبش مدنی سبز غیرقابل انکار است، چرا که در هر جامعه زیر فشار استبداد، هر حرکتی که به ابتکار و اجازه حکومت نباشد، به اعتباری سیاسی است. اما این هنوز به معنی یک حرکت با سرشت و برنامه سیاسی نیست. اما چرا جنبش سبز سیاسی نمی شود و شعار مشخص نمی دهد؟ چون نمی خواهد نیروهای هراسان از سیاست را از خود براند و با طرح شعار خاص سیاسی نیروهای سیاسی دگراندیش را از خود دور کند و سرانجام با سیاسی شدن بهانه ای به دست استبداد سرکوب گر حاکم دهد. درواقع نقطه ضعف جنبش هم درست همین جاست: جنبش سبز برای آن که گسترده و مردمی بماند، باید شمار بالایی از شهروندان را خرسند نگه دارد و درست به همین دلیل از خواست و شعار روشن می پرهیزد و بنابراین به لحاظ سیاسی دست خالی باقی می ماند. بدین ترتیب این خطر هست که جنبش سبز در تله مردمی بودن خود باقی بماند و بدون طرح برنامه و شعار سیاسی روشن در جا زند. جنبش تا آن جا که به عنوان اعتراض به کودتای انتخاباتی ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ به میدان آمد و در میدان ماند و نیروی خود را نشان داد به عنوان یک حرکت شهروندی بسیار موفق بود. اما صرف حرکت شهروندی برای تغییر اوضاع استبداد سیاسی در کشور کافی نیست. برای این مهم شایسته است که جنبش مدنی تبدیل به جنبش سیاسی شود، از سنگر سیاسی در برابر زور و استبداد بایستد و برای تحقق خواست های آزادی خواهانه و حقوق شهروندی آن را به عقب نشینی وادارد و در بهترین حالت سران استبداد را به میز گفتگو کشاند. نگاه کنید به شعارهای اصلی این جنبش که بیشتر شعارهایی سلبی است تا ایجابی: "رای من کو؟"، "دروغگو، دورغگو ۶۳ درصدت کو؟"، "نه غزه نه لبنان؛ جانم فدای ایران". این ها همه شعارهای بسیار سلحشورانه ای است اما در باره خواست و پیشنهاد روشن ساکت اند. برنامه سیاسی چیست؟ در چنینی حالتی جنبش سبز بیشتر یک نیروی مزاحم (Nuisance) برای جناح مستبد و ارتجاعی حاکم است بدون اینکه گزینه ای درخور و طرف مذاکره باشد و یا توانا به اصلاح سیاسی در کشور باشد. این نکته موجب نگرانی بسیار من است. جنبش سبز تا وقتی سیاسی نشود و با خواست های روشن سیاسی به پیش نرود نمی تواند بنیانگزار گزینه ای شود برای دگرگونی سیاسی مطلوب در کشور ـ صد البته بدون خشونت و اصلاح طلبانه. سعید قاسمی نژاد و یاسر بهرامی: بسیار خوب. اگر موافقید به محور دوم نگرانی های شما در ارتباط با جنبش سبز یعنی همگانی بودن جنبش و مساله رهبری آن بپردازیم. جمشید اسدی: اجازه دهید برای پاسخ به این پرسش هم عنوانی پیشنهاد کنم: "جنبش همگانی و رهبری جنبش". بسیار شنیده و خوانده ایم که جنبش سبز بدون رهبری و به طور خودجوش به پیش می رود و بلکه هر کوشنده ای در آن خود رهبر است. زمانی که در جنبش رهبری مشخصی در کار نباشد کسان بیشتری به آن می پیوندند و جنبش هم آماج حملات ارتجاع قرار نخواهد گرفت. سر که نباشد، ارتجاع چه کسی را هدف قرار دهد؟ این درست که مردم به طور گسترده سرکوب می شوند و به زندان می افتند، اما چون هیچ کدام رهبر نیستند، گرفتاری آن ها باعث فلج شدن جنبش نمی شود. همه این ها به عنوان نکته قوت جنبش مطرح می شود که نادرست نیست. اما هیچ جنبش سیاسی ای یافت نمی شود که بدون رهبری به سرمنزل مقصود برسد. حقیقت این است که با وجود ایستادگی شیردلانه و ستایش برانگیز، چهره های ناموری همچون موسوی و کروبی و خاتمی، نه تنها این جنبش را برنینگیختند، بلکه حتی به تدریج از مواضع نرم آغازین خود به شعارهای تندتر مردم پیوستند. ایشان بیشتر چهره های مقاومت اند تا شخصیت های رهبری و مدیریت یک راهبرد سیاسی. شوربختانه خوانش و برداشت های شتابزده از جنبش مردمی و نیز تجربه های تلخ انقلاب ۱۳۵۷ باعث ترویج باورهای بسیار نادرستی در مورد نقش رهبری در دموکراسی و جنبش دموکراتیک شده اند. مثلا به غلط این طور مطرح شده که رهبری یعنی دستوردهی و این مساوی دیکتاتوری است و چون جنبش دموکراتیک بنابر تعریف مخالف دیکتاتوری است پس نباید رهبر داشته باشد. تازه دلیل تاریخی هم هم آورده می شود که در انقلاب ۱۳۵۷ رهبری حقیقتا فرهمند و مورد قبول همه بود، اما همو و جایگاه رهبری او کشور را به سوی استبداد و دیکتاتوری کشاند. از همین روهم سخنان موسوی که کماکان در پی بزرگداشت فرهمندی رهبر آغازین انقلاب است بسیاری را می هراساند. در همین ارتباط، یکی از اندیشمندان فرهیخته ایرانی که اتفاقا در پاییز ۱۳۸۸ از سوی یک نهاد اسپانیولی برنده جایزه ای در مورد حقوق بشر شد می افزاید: قصد ما جابجا کردن قدرتمندان نیست (یعنی رهبری را از این به آن دهیم). قهرمانان امروز ایران افرادی مثل ندا آقاسلطان هستند. نه الزاما افرادی که سیاسی باشند. بدین ترتیب براساس چنین دلیل آوری هایی نتیجه گرفته می شود که ای مردم اگر دیگر دیکتاتوری را بر نمی تابید، از همین امروز رهبری هیچ کسی را هم نپذیرید. این خرافه ها اما همگی گمراه کننده اند و اگر در جنبش سبز بمانند و فرادست شوند آن را به بیراه خواهند کشاند. دمکراسی هم همچون هر کنش اجتماعی دیگری نیاز به رهبری ویژه خویش دارد و بدون آن توانا به موفقیت و پیروزی نیست. ارج نهادن بر خودجوشی و مشارکت مردم در جنبش به جای خود، اما اگر از این چنین نتیجه گیری کنیم که این خودجوشی به تنهایی برای پیروزی و به نتیجه رسیدن کافی است و نیازی به رهبری ندارد، این نکته نگران کننده است و باعث می شود جنبش به دور خود بگردد و در نهایت آسیب سخت خورد، بدون اینکه بتواند به گذاری سازنده به سوی دمکراسی بینجامد. بازهم یادآوری می کنم که بدون حرکت و رهبری سیاسی جنبش سبز از مزاحمت برای نظام استبدادی فراتر نخواهد رفت و گزینه نخواهد شد. برای پیش بردن جنبش سبز رهبری در دست کیست؟ بدون یک رهبری با استراتژی مشخص، هر نیرویی به سمت و سویی خواهند رفت و در بهترین حالت برای ارتجاع حاکم ایجاد مزاحمت می کنند بدون اینکه الزاما به به دمکراسی رسد. فرض کنید که همین امروز جناح ارتجاعی حاکمیت زیر فشارهای جنبش سبز و مشکلات آماده گفتگو و مصالحه باشد. در چه موردی و با چه کسی چنین خواهد کرد؟ این ها همه مورد نگرانی من است . کوتاه سخن اینکه، این درست که خودجوشی و مشارکت گسترده مردمی مایه قوت جنبش سبز است. اما نباید فراموش کرد که بدون رهبری جنبش پیش نخواهد رفت. به ویژه قلم بدستان و سخنگویانی که خواننده و شنونده ای دارند نباید به این توهم دامن بنند که گویا رهبری مساوی دیکتاتوری است و چون خواهان دیکتاتوری نیستیم لذا از رهبر هم پرهیز کنیم. مگر قرار است هر رهبری زورگو و ولی عموم شود. مگر ماندلا لوترکینگ و گاندی رهبر نبودند؟ یا مصدق در کشور خودمان؟ سعید قاسمی نژاد و یاسر بهرامی: نگرانی دوم شما در مورد رهبری جنبش سبز بحث برانگیز است. اجازه دهید پیش از آن که به نگرانی سوم شما، اسطوره سازی از جوانان، بپردازیم. از شما توضیح بیشتری بخواهم. می گویید آقایان موسوی، کروبی و خاتمی بیش از آن که رهبری جنبش سبز را به عهده داشته باشند، چهره های نمادین مقاومت این جنبش سبز هستند. بسیار خب! اما نمی گویید که چرا و چطور؟ جمشید اسدی: در توضیح اینکه چرا چهره های بارز جنبش سبز یعنی آقایان موسوی، کروبی و خاتمی از سنگر مقاومت به جایگاه رهبری نمی روند یا نمی توانند بروند گمانه های متفاوتی می توان زد . گمانه من چنین است: با وجود مقاومت استوار و آفرین برانگیز میرحسین موسوی، مهدی کروبی و محمد خاتمی دربرابر ارتجاع و حکومت کودتا هر سه ایشان از تحلیل سیاسی بحران کنونی ونتیجه گیری روشن ناشی از آن پرهیز دارند. می پرسید کدام تحلیل وکدام نتیجه گیری؟ این که درخواست های مردم و خود ایشان در مورد آزادی و دمکراسی و رفاه اقتصادی در چارچوب نظام کنونی جمهوری اسلامی و بویژه در اندیشه های بنیانگذار آن یعنی آیت الله خمینی ممکن است یا نه؟ از همین روست که بطور مرتب میان گفتار و کردار ایشان تضاد و شکاف است. صد البته که از اندیشه واقعی ایشان آگاهی ندارم. اشاره کنم به تضادها: چهره های مقاومت چون آقایان موسوی و کروبی نمی توانند از یک سو جزو نخستین کسانی باشند که با شیردلی درگذشت آیت الله منتظری را به عنوان فقیه مدافع حقوق بشر ارج نهند و در محضر عموم به وی ادای احترام کنند و در عین حال راه نجات از بحران کنونی را بازگشت به اندیشه های آیت الله خمینی بدانند یعنی همان کسی که فرمان عزل و حذف منتظری را داد! نمی توان هم منتظری را هم به عنوان مدافع حقوق شهروندان و زندانیان و مخالفت با اعدام های گسترده بزرگ داشت و هم راه نجات را در اندیشه خمینی جست که درست در همین موارد حکم به سرکوب شهروندی و کشتن زندانی داد یا دست کم چشم بر آنها فروبست. کشتار زندانیان در سال ۱۳۶۷ هنوز از یادها و خاطره ها نرفته است. بالاخره این دو در بینش سیاسی و حقوق شهروندی مخالف یکدیگر بودند و در برابر هم ایستادند حالا چطور ممکن است برای آزادی سیاسی و برپاداشت حقوق شهروندی این هر دو را در عین حال بزرگ داشت؟ این کاری است که رهبران مقاومت می کنند. نمی توان به تقلب محمود احمدی نژاد و وزارت کشور وی و جناح سرسخت سپاه پاسداران در برگزاری انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم اعتراض کرد و در مورد پشتیبانی و روشن وتعیین کننده آیت الله خامنه ای از این کودتا چیزی نگفت. در توضیح از این دست تضادها یا خویشتن داری ها نمونه های فراوانی می توان آورد. سعید قاسمی نژاد و یاسر بهرامی: باز هم پرسشی در مورد همین نگرانی شما در باره رهبری جنبش. به نظر شما دلیل پرهیختن موسوی، کروبی و خاتمی از واکاوی تضادهایی که نام بردید چیست؟ جمشید اسدی: می پرسید چرا آقایان موسوی، کروبی وخاتمی از تحلیل سیاسی بحران کنونی و نتیجه گیری روشن ناشی از آن پرهیز دارند. نمی توانم با قاطعیت پاسخ بدهم اما سه احتمال می دهم. احتمال یکم، آقایان هنوز به وجود تضادهایی که شرحشان رفت پی نبرده اند. البته با توجه به هوش و تجربه بلندآهنگ هر سه ایشان این احتمال را کم بنیه می دانم و تازه اگر هم چنین باشد با توجه به گفته ها و نوشته ها به زودی پی خواهند برد. باید کمی صبرکرد. احتمال دوم: آقایان به موضع گیری های دوگانه خود آگاهند اما برخلاف ما تضادی در آن نمی بینند. اگر چنین است، حالا با هردرصد تقریبی که برای این احتمال قایل باشیم، برایشان است که نبود تضاد و دوگانگی را برای بقیه ما هم شرح دهند. کاری که تا کنون نکرده اند. احتمال سوم، سه چهره مقاومت به تضاد در موضع گیری های دوگانه خود آگاهند اما به لحاظ مصلحت سیاسی موضع گیری صریح نمی کنند. از آنجا که استبداد و ارتجاع حاکم منتظر بهانه است تا به سرکوب جنبش دست زند آقایان از مطرح کردن مواضعی که حساس است اما می تواند بهانه به دست دستگاه سرکوب دهد پرهیز می کنند. خب، این حرفی است اما این سیاست به این شکل و شمایل حتما اشتباه است دست کم به دو دلیل: نخست اینکه میان تحلیل سیاسی و موضع گیری سیاسی می باید تفاوت قایل شد. در دومی مصلحت اندیشی جایز است در اولی هرگز! اولی روشنی و صراحت می طلبد و دومی حساب توان و ضعف و نیز سود و زیان. نمی توانیم از ترس اینکه توان پیشبرد نظرمان را در شرایطی نداریم نظر هم نداشته باشیم! اما اشتباه دوم، اگر سران مقاموت با مصلحت و دوراندیشی و ظرافت تمام به ایرادات آیت الله خمینی و آیت الله خامنه ای و کل نظام نپردازند آنگاه هرگز نخواهند توانست از اهانت های تند و پاره شدن عکس اگر این اتهام ساختگی نباشد جلوگیری کنند. این مگر همان انتقادی نیست که آقایان به سران جمهوری اسلامی می کنند که برای حفظ نظام اجازه به ابراز انتقادها و ایرادگیریهای نیک اندیش دهید. بر همین اساس و برای نگهداشت آشتی پذیری و مسالم جویی جنبش سبز لازم است تا چهره های بارز مقاومت یعنی آقایان موسوی و کروبی و خاتمی در را بر روی انتقادهای نیک اندیش از خمینی و خامنه ای و جمهوری اسلامی بگشایند. ما این گفتگو را مدتی پیش آغازیدیم و روز بعد از تظاهرات عاشورا به پایان رساندیم. گمان می برم تند شدن اعتراضات مردم دلیلی است بر درستی تحلیلی که شرحش آمد. با کج و دار و مریز چهره های مقاومت، کنترل مردم خسته و جان به لب آمده دیگر در دست کسی نخواهد بود. البته این جای نگرانی است، اما در باره برآمدن و گسترش آن جای هیچ تردیدی نیست.

 سعید قاسمی نژاد و یاسر بهرامی: در محور سوم انتقادات خود، به مساله و نقش جوانان اشاره کردید. اگر ممکن است منظور خودتان را به روشنی در این خصوص بیان کنید.

جمشید اسدی: این نگرانی هم همچون دو نگرانی پیشین ویژگی دارد که از دیدگاهی نقطه قوت است اما نیز ممکن است تبدیل به نقطه ضعف و چشم اسفندیار آن شود. نگرانی در مورد اسطوره ساختن از جوانی این جنبش است. نباید از یاد برد که این جنبش سبز جنبشی اجتماعی است و اگر امروز حضور جوانان در آن چشم گیر است دلیل اصلی آن وزنه جوانان در ساختار جمعیت کشور است. اگر قرار باشد برای این پاسخ هم همچون دو پاسخ پیشین عنوانی بگذارم، آن عنوان " اسطوره جوانان سبز" خواهد بود. چشم اسفندیار این جنبش اجتماعی فروکاهیدن آن به نهضت رده سنی جوانان است. به همین سادگی کوشش و جهد روشنفکران، قلم بدستان، نویسندگان، فرهنگیان، زنان، معلمان، دانشجویان (نه به عنوان رده سنی، بلکه به عنوان رده صنفی)، خداباوران نواندیش، کارگران و دست مزد بگیران فراموش می شود؟ در مورد حضور گسترده جوانان در جنبش سبز جای تردیدی نیست، اما اگر جوانی را تبدیل به افسانه و اسطوره کنیم، که شوربختانه چنین شده است، و این جوانان را به مکانی برسانیم که گویا از تمام بی تجربگی ها و هیجانات جوانی به دور هستند و تمام شرایط و کفایت های مدیریت جنبش اجتماعی را دارا هستند، خوب این ها همه جای نگرانی و بلکه چشم اسفندیار جنبش است. جوان، جوان است و فاقد تجربه رهبری و مدیریت سیاسی. نمی توان از یک سو به جمهوری اسلامی انتقاد کرد که چرا بعد از انقلاب بسیاری از مدیران کارآمد میهن پرست را به جرم کار در نظام قبلی کنار گذاشتند و جوانانی را به کار گماردند که به جای تخصص تعهد داشتند، و از سوی دیگر جوانانی را در مسند رهبری جنبش قرار داد که در رژیم های شاهی و جمهوری "دست آلوده ای" نداشتند. برکشیدن جوانان جنبش تا رتبه قهرمانان افسانه ای از سوی مردم کوچه و بازار کمتر جای شگفتی است: مردم از این همه بیداد در جمهوری اسلامی خسته اند و در نتیجه پس از سال ها انتظار، جنبشی را که در برابر استبداد می ایستد و دیگر از بگیر و ببند نمی هراسد، دوست می دارند و تا بلند افسانه بر می کشندش. این از سوی مردم به جای خود، اما اسطوره سازی از سوی کوشندگان و تحلیل گران سیاسی چرا؟ شگفتا! نباید به این جوانان توهمی داد که باعث گمراهی و خود شیفتگی شان شود. شوربختانه چند بار شاهد چنین اتفاقی بوده ام. یادم است در همایش اتحاد جمهوری خواهان که در پاییز ۱۳۸۸ در کلن برگزار شد، جوانان شایسته و برومندی هم مهمانان بودند که هم تحلیل شرایط می کردند و هم گزارشی از فعالیت های خود می دادند. در مورد برقراری ارتباط و همکاری با دیگر نیروها می گفتند که برخی از رفقایشان باور داشتند دیگر نیروها باید به ما رجوع کنند و دلیلی ندارد ما سراغ آن ها برویم! مبادا از حرف من این برداشت شود که گویا توقع دارم جوانان لطفی کنند و امتیازی به من دهند. نه! هرکسی برای ایران آن طور که می داند مبارزه می کند. شاید من هم چنین کرده باشم. سخن این است که نگاهی که از حضور جوانان در جنبش اسطوره می سازد، هم باعث گمراهی هود ایشان می شود و هم موجب قلب حقیقت ماهیت اجتماعی جنبش می شود. این به جنبشی که با شیردلی و گستردگی پیش می رود اسیب می زند.

سعید قاسمی نژاد: آقای اسدی با سپاس بسیار از شرکت شما در این مصاحبه. جمشید اسدی: من هم سپاسگزارم از فرصتی که در اختیارم گذاشتید. اجازه دهید پیش از خداحافظی نکته ای خارج از بحث خود مطرح کنم. انتشار این گفتگو کمابیش مصادف است با زاد روز عیسی سحرخیز. وی متولد یکم ژانویه است و امسال سالگرد تولد خود را در زندان گذراند ! به یاد او باشیم.

برگرفته از "سرخط"