جنسیت درشعرپروین اعتصامی

لعیا درفشه ـ گفتگو با دكترمحمد صنعتی

 

 رویكرد روانكاوانه به آثار هنرى از دیرباز در میان روانكاوان و منتقدان در حوزه نقد ادبى رایج بوده چنان كه خود فروید با نقد روانكاوى داستایوفسكى و شكسپیر آغازگر این شیوه بود. چنین رویكردى به حوزه هنر و ادبیات در كشور ما نیز گرچه سابقه‏اى چندان طولانى ندارد اما همین میزان توجه، توانسته است جذابیت‏هاى بسیارى را در حوزه نقد ادبى به وجود آورد و به تبع، مخاطبان بیشترى را به سوى خود جلب كند.

 دكتر محمد صنعتى، روانكاو و نویسنده معاصر كشورمان در زمره معدود افرادى است كه توانسته دو حوزه روانكاوى و هنر را به خدمت یكدیگر درآورد و دو كتاب صادق هدایت و هراس از مرگ و تحلیل‏هاى روان‏شناختى در ادبیات و هنر از جمله آثار اوست كه با داشتن چنین رویكردى به نگارش درآمده‏اند. پشت سر گذاشتن یكصدمین سال تولد پروین اعتصامى بهانه‏اى شد تا سراغ این روانپزشك شهیر كشورمان برویم و موضوع جنسیت در اشعار پروین را با تحلیل‏هاى روان‏شناختى او بازكاوى كنیم.

 پروین در میان اهل ادبیات به شاعره‏اى كه مردانه شعر مى‏گوید شهرت دارد، شاعره‏اى كه با تكیه بر سنت قدما سروده‏هایش بیش از هر چیز، صبغه‏اى اخلاقى دارد؛ اما شعر و شاعر از نظر یك روانكاو مى‏تواند تحلیلى دیگرگونه نیز داشته باشد، تحلیلى كه با شیوه روانكاوانه، به لایه‏هاى درونى اثر و انگیزه‏هاى خالق آن نظر دارد و از نگاه دكتر صنعتى این خصیصه پنهان در شعر پروین نه مردانه بودن شعر پروین كه، غیرجنسى بودن اشعار اوست.

 

 قبل از این كه سراغ شعر پروین برویم ابتدا به عنوان مقدمه بفرمایید جنسیت از دیدگاه روان‏شناختى چه تعریفى دارد؟

 وقتى از جنسیت حرف مى‏زنیم ابتدا چند مفهوم به ذهنمان مى‏رسد. اول تفاوت جنسى بین زن و مرد است بدین معنا كه این دو، تفاوت‏هاى آناتومیكال با هم دارند یعنى اندام‏هاى تناسلى متفاوتى دارند و تفاوت‏هاى فیزیولوژیك كه مربوط به هورمون‏هاست و نیز تفاوت‏هاى رفتارى كه به گونه‏اى مى‏توان گفت بخشى از این تفاوت‏ها نیز وابسته به تفاوت‏هاى فیزیولوژیك یا هورمونى است. دومین معناى جنسیت به معنى لذت جنسى است و سومین مفهوم آن در رابطه با توالد و تناسل است و این كه رابطه جنسى در نهایت به تولید مثل مى‏رسد كه براى بقاى نسل و بقاى انواع لازم است.

 البته ما تعریف دیگرى هم از جنسیت داریم كه به معناى رفتارهاى وابسته به جنس است مثل این كه به دلیل تفاوت‏هاى فیزیولوژیكى، مردان پرخاشگرتر هستند یا موارد بسیار دیگرى كه همگى وابسته به فرهنگ هستند نظیر این‏كه گفته مى‏شود خانم‏ها غالباً منفعل‏اند، ناقص‏العقل‏اند و چیزهایى از این قبیل كه غالباً توسط فرهنگ القا مى‏شوند. گاهى هم از گفتمان زنانه و گفتمان مردانه حرف مى‏زنند.

 

 همان طور كه مستحضرید بسیارى از صاحبنظران در مورد پروین بر این عقیده‏اند كه اشعار او چه در مضمون و محتوا و چه در قالب و زبان، اشعارى مردانه است. سؤال این است كه اصلاً جنسیت در شعر بر چه مبنایى ارزیابى مى‏شود و دیگر این‏كه آیا مى‏توانیم جنسیت را در محتوا و مضمون جداى از زبان ببینیم؟

 پروین شاعر محبوبى است و در این جامعه مدافعان بسیار دارد و مدتى پیش هم یكصدمین زادروز او بسیار باشكوه برگزار شد. و البته از خصوصیات محبوبیت او، كه شاید در نوع خود كم‏نظیر باشد یكى این است كه در سه دوره حاكمیت سیاسى یعنى دوره رضاشاه، محمدرضا شاه و دوران انقلاب اسلامى، هم براى حكومت‏ها محبوب بوده و از او حمایت مى‏شده و هم توده‏ها او را دوست داشتند و با شعرش رابطه برقرار مى‏كردند و با این‏كه اشعارى در ذم حاكمان زورگو و مستبد دارد ولى آن‏قدر خانمانه و موقر، استبداد و زورگویى را نقد كرده، كه هیچ حاكمى با آن همانندسازى نكرد و نقد استبداد پروین را به خود نگرفت. حتى رضاشاه كه با او همزمان بود ظاهراً پیشنهاد كرده بود كه او ندیمه ملكه شود؛ در سال‏هاى آخر حكومتش هم گویا براى پروین نشان و جایزه مى‏فرستد كه البته پروین آن را نمى‏پذیرد ولى به خاطر این سركشى هم مجازات نمى‏شود، شاید به خاطر آن كه زن بود، یا بخشى از اشرافیت حاكم بود، بالاخره پدرش اعتصام‏الملك بود و گرد او حلقه‏اى از اشرافیت و دانشگاهیان و اهل فضل جمع بودند كه با او رفت و آمد داشتند. شاید هم علت، خصوصیت شعر او باشد كه برانگیزاننده و برآشوبنده نبود و براى حاكمان نمى‏توانست تهدیدكننده باشد. شعرى سلیس، روان، حتى گاه خوش آهنگ و در قالب مناظره‏ها و گفت‏وگوها و همراه با نكته‏سنجى‏ها و حاضرجوابى‏هایى كه مى‏تواند لبخندى به لب خواننده جارى سازد ولى تكان‏دهنده نیست، برآشوبنده نیست. از این رو همواره مى‏توانست براى دانش‏آموزان دبستانى و دبیرستانى به عنوان شعرى روان و آموزنده و بى‏خطر شناخته شده و براى نویسندگان كتب درسى نیز لااقل در 50 - 60 سال گذشته اشعارى مقبول بوده است. از كتب درسى زمان رضاشاه اطلاعى ندارم ولى فكر مى‏كنم - و حتماً از دهه 1330 به بعد - هر كودك دبستانى با شعر پروین در كتب درسى آشنا مى‏شد. در حالى كه نویسندگان و شعراى مدرن ایران از دهه بیست به بعد، بخصوص شعرا و نویسندگان طراز اول، هیچ كدام اجازه ورود به كتب درسى را نداشتند، فقط شاید از نیمه دوم دهه 40 و یا دهه 50 آن هم به ندرت شاید نوشته‏اى از آنها وارد كتاب‏هاى درسى شده بود. البته دورانى كه من در مدرسه بودم (كه قطعاً به یاد ندارم شعر و قصه نو در كتب درسى ببینم) در آن زمان نویسندگان و شعراى مدرن، یا چپ شناخته مى‏شدند مانند فرخى، سایه، شاملو و اخوان، یا ضد حكومت شاه به شمار مى‏آمدند مانند عشقى، هدایت و آل‏احمد و یا تابوشكن و منتقد فرهنگى بودند، باز هم مانند هدایت یا فروغ. از این گذشته، اساتید بزرگ دانشكده ادبیات هم بسیار سنت‏مدار و گذشته‏نگر بودند و به هیچ عنوان حركت‏هاى نو در ادبیات را نمى‏پذیرفتند، چه در شعر و چه در نثر. بنابراین مسلم بود كه شعراى شعر نو از نیما به بعد به عنوان شاعر به حساب نیایند. از این رو در جوّى كه اندیشه و بیان محدود بود و سانسور غالب، از همه مهم‏تر و در درجه اول سانسور عرفى و فرهنگى توده‏ها یا عوام بود (سانسورى كه اغلب توسط خود مؤلف و با آگاهى از ارزش‏ها و اخلاق پذیرفته شده و تثبیت شده در جامعه اعمال مى‏شد). و اگر نوشته‏اى مى‏توانست از روادارى و ممیزى این سانسور عبور كند، بعد مى‏رسید به سانسور دولتى كه به جز جنبه سیاسى، از بسیارى جهات روادارتر از سانسور عرفى و عوام سالارانه توده‏ها بود. اگر از سانسور دولتى هم مى‏گذشت، ممكن بود نتواند از ممیزى اساتید بزرگ ادبیات فارسى دانشگاه تهران بگذرد كه باید آن را نقد آكادمیك بنامیم. و پس از آن براى ورود به كتب درسى باید از روادارى هیئت منتخب فرهنگ و آموزش و پرورش نظام (كه بخش دیگرى از سیستم نقد ادبى محسوب مى‏شد و علاوه بر كتب درسى مى‏توانست بر انتخاب كتاب سال هم نظارت داشته باشد البته ممكن بود هیئت منتخب دیگرى در آن وزارتخانه این كار را انجام مى‏داده) و پس از گذشتن از این خوان‏ها، تازه مى‏رسید به فیلتر نقد مطبوعاتى و غیردانشگاهى. از این رو شعرا و نویسندگان محدودى بودند كه مى‏توانستند از چهار خوان سانسور عرفى و توده‏اى، سانسور دولتى، سانسور آكادمیك و سانسور مطبوعاتى و غیرآكادمیك بگذرند و به كتب درسى راه یابند و پروین اعتصامى یكى از این نوادر بوده است كه شعرش از نظر حاكمان سیاسى و فرهنگى بى‏خطر و مفید ارزیابى مى‏شد.

 

 به این ترتیب مقبولیت اشعار پروین را در روزگار خود به عنوان حسن نمى‏توان تلقى كرد؟

 این حسن است یا عیب نمى‏دانم، ولى اغلب شعرا و نویسندگان كلاسیك كه در چارچوب باورها و ارزش‏هاى پذیرفته شده جامعه آثار خود را خلق مى‏كردند این گونه بودند؛ یعنى از این چهار سانسور دولتى، توده‏اى، آكادمیك و مطبوعاتى به راحتى مى‏گذشتند. هم مورد تأیید حكومت‏ها بودند و هم محبوب توده‏ها و هم مقبول آكادمى و رسانه‏ها، تنها ممكن بود از نظر روشنفكران و یا هنرمندان آوانگارد و پیشرو با ارزش نباشند كه در جوامع جهان سوم گروه بسیار كوچك و اغلب كم‏قدرتى هستند. این گروه شاید هیچ گاه شعر پروین و شعرایى مانند او را نمى‏توانستند بپذیرند و اینها خود گروهى بودند كه هم از طرف حكومت‏ها طرد مى‏شدند، هم از طرف توده‏هاى مردم و هم از طرف آكادمى‏ها؛ گرچه احتمالاً در درازمدت ممكن است بسیار هم اثرگذار باشند.

 به هر تقدیر پروین همواره در جامعه ایران، شاعرى محبوب بوده است؛ محبوب و با ایماژى معصوم و مظلوم و این دو ویژگى آخر است كه به او نوعى تقدس مى‏دهد و نقد شعر او را مشكل مى‏كند. معصومیت و مظلومیت او، هم در چهره بى‏پیرایه، نجابت معصومانه و سیماى كودكانه‏اش و هم در مضامین و محتواى شعرهایش و شاید به سبب سادگى و بى‏پیرایگى زبان شعریش حضور داشتند و از او همواره شاعرى مردم‏پسند و پرطرفدار - به ویژه بین مردمان میانسال به بالا - خلق كرده است، نسل جوان معمولاً از پند و اندرز خوششان نمى‏آید البته شاید عوامل دیگرى هم در شهرت و محبوبیت او بین مردم دخیل بوده، مثلاً مرگ زودهنگام و غیرطبیعى او، همان گونه كه در مورد فروغ فرخزاد، میرزاده عشقى، فرخى یزدى، صمد بهرنگى و هدایت، آل احمد و دكتر شریعتى مى‏توانست یكى از عوامل مهم براى جلب توجه بیشتر مردم به آنها باشد؛ بخصوص گزارش مظلومانه بودن و ناروا بودن مرگ آنها تا حد شهادت؛ مثلاً در مورد پروین و صمد بهرنگى و كه به اسطوره‏اى شباهت دارد.

 

 مرگ او مگر در نتیجه سهل‏انگارى پزشكى نبوده؟

 شاید بوده ولى ما واقعیت‏هاى مربوط به بیمارى و مرگ او را از طریق روایت‏ها شنیده‏ایم و آنچه گزارش شده این است كه پزشك معالج او بیمارى تیفوئید را براى پروین تشخیص مى‏دهد ولى داروى مؤثر بر آن را تجویز نمى‏كند! البته از این سهل‏انگارى‏ها یا اشتباهات و كوتاهى‏ها در سیستم پزشكى دیده مى‏شود ولى وقتى مى‏دانیم كه داروى مؤثر و انتخابى تیفوئید كه كلرامفنیكل بوده تقریباً 9 - 8 سال پس از مرگ پروین كشف شده است یعنى در 1949؛ آن وقت ممكن است به صحت گزارش‏ها تردید كنیم. (البته اكنون از داروهاى جدیدترى براى درمان تیفوئید استفاده مى‏شود) شاید درمان‏هاى سنتى به هنگام بیمارى پروین وجود داشته، ولى مى‏دانیم كه آنها تأثیر نسبتاً قطعى و قابل توجه بر تیفوئید نداشتند. شاید آنتى بیوتیك‏هاى دیگرى هم تجویز مى‏شده ولى نمى‏دانیم كه پزشك براى او چه دارویى تجویز كرده بوده و به احتمال قوى پرونده پزشكى او هم در دست نیست و بنابراین گزارش مرگ او تا حدودى اسطوره‏اى شده است بخصوص در جامعه مرگ‏اندیش ما كه گزارشگران مرگ، در اسطوره‏پردازى مرگ مظلومانه بسیار توانمندند. بخصوص اگر در مورد مرگ آدم مشهورى ابهام و ایهام هم وجود داشته باشد چون بالاخره در فرهنگ ما مظلومیت، ارزشى والاست و به سرعت به تقدس مى‏رسد بنابراین براى نقد آن باید مراقب سوءبرداشت‏ها و سوءتفاهم‏ها بود.

 

 آیا این مظلومیت و معصومیت كه شاید بیشتر به عنوان خصوصیتى زنانه تعریف شده باشد، نظر آنها را كه شعر پروین را مردانه مى‏دانند رد نمى‏كند؟

 گرچه همانطور كه مى‏گویید در یك جامعه مردسالار مانند جامعه ما زنان قاعدتاً بزرگ‏ترین اقلیت مظلوم و سركوب شده‏اند، ولى اسطوره‏ها و الگوهاى معصومیت و مظلومیت در فرهنگ ما غالباً مردند از سیاوش و سهراب و اسفندیار و فرود گرفته، كه اسطوره‏هاى پیش از اسلام هستند تا اسوه‏هاى معصومیت در مذهب ما و دیگر ادیان! از این نظر نمى‏توان گفت كه معصومیت و مظلومیت خصوصیت زنانه است بخصوص براى زنى كه وارد فعالیت‏هاى اجتماعى مى‏شود. الگوى عرفى معصومیت و ایماژى كه بسیار در نوشته‏ها، قصه و نمایش و فیلم یا در شعر و نقاشى مى‏بینیم، الگو و ایماژ كودك است كه پس از انقلاب هم حضور چشمگیرى در سینماى ایران داشته است. همان طور كه قبلاً گفتم پروین اعتصامى هم با چهره ساده و كودكانه‏اى شناخته مى‏شود كه نشانه معصومیت است، معصومیتى كه به مرگى مظلومانه پیوند مى‏خورد.

 

 به این ترتیب شما وجه كودكانه و معصومانه اشعار پروین را غالب مى‏دانید؟

 نخیر، وجه كودكانه در شعرش غالب نیست. قصیده‏هاى او كه زندگى گریز و به شدت مرگ‏اندیش است عرفانى‏اند بقیه شعرها داراى خصوصیتى دوگانه یا متناقض‏اند. از آن‏جا كه غالباً اندرزگوست بنابراین بیشتر پدرانه یا مادرانه جلوه مى‏كند، به اصطلاح والدمآب است، شاید بشود گفت كه پس از سعدى در گلستان، پروین مشهورترین شاعر پارسى زبان پندآموزست، البته تا آنجا كه من مى‏شناسم. ولى از سوى دیگر همین شعرهاى پندآموز كه به شكل مناظره و گفت‏وگو سروده شده به لحاظ به كارگیرى عناصر حیوانى، گیاهى یا حتى جمادى (مثل تابه و دیگ، دلو، سوزن، زنجیر، تیر و كمان، شانه و آئینه) گرچه بخصوص در مورد عناصر حیوانى مانند گفت‏وگوى مورچه و فیل، ماهیخوار و ماهى، گنجشك و كبوتر، روباه و ماكیان، زاغ و طاووس، سگ و گربه، گربه و شیر ژیان و مور و مار ممكن است یادآور كلیله و دمنه یا موش و گربه عبید زاكانى باشد یا وقتى به لاله و نرگس، گل و بلبل، شاهد و شمع، طوطى و شكر، شمع و پروانه مى‏رسد یادآور بسیارى از اشعار كلاسیك فارسى است ولى در ضمن خیلى از آنها شبیه قصه‏هاى كودكان است با زبانى ساده، بى‏پیرایه، مستقیم و با حضور حیوانات و گیاهان و اشیاى سخنگو. نیز خواندم كه محمد استعلامى پروین را پیشگام ادبیات كودكان دانسته ولى به هر صورت در هر دو حالت - چه والدمآبانه و چه كودكانه - شعر او این معصومیت را نیز القاء مى‏كند.

 

 به اشعار عرفانى و مرگ‏اندیش پروین اشاره كردید آیا مى‏توان این اشعار را واجد خصوصیاتى مردانه دانست؟

 من مقاله دكتر عبدالحسین زرین‏كوب با عنوان زنى مردانه در قلمرو شعر و عرفان را خواندم و یك بار دیگر شعرهاى پروین را مرور كردم، با این كه اشعار پروین توسط متولیان دانشگاهى ادبیات سنتى ایران با اشعار سعدى، حافظ، مولوى و ناصرخسرو مقایسه شده اما بدون تعارف حتى در اشعار عرفانى وقتى شعر حافظ و سعدى و مولوى را مى‏خوانید مى‏توانید احساس‏هاى مردانه این شاعران را در شعرشان آشكار ببینید، از رابطه حرف مى‏زنند، از رابطه‏هاى انسانى كه در آن احساس‏هاى انسانى و ناگزیر، احساس‏ها و نگرش‏هاى مردانه آنها جلوه‏اى ملموس دارد، حتى از احساس‏هاى خود در رابطه با جنس مخالف مى‏گویند، درباره دیگر ابعاد جنسى صحبت مى‏كنند. اما شعر پروین غالباً چنین خصوصیتى ندارد كه مردانه به حساب آید مگر آن‏كه هر سخن عرفانى را مردانه بدانیم! یا آنجا كه شعر بیش از آن كه به تجربه‏هاى شاعرانه و زندگى زیسته و احساس‏ها و تجربه‏هاى شخصى شاعر بپردازد، به منطق و اخلاق روى آورد! و ما هر چه منطقى و اخلاقى است مردانه تلقى كنیم؛ در برابر زنانه، كه به هر چه احساسى و غریزى و خردگریز است مى‏گویند. یعنى كلیشه‏هاى جامعه مردسالار! كه مردان را با عقل و منطق مى‏شناسد و زنان را با احساسات و عواطف! در این صورت شعر پروین كه یا عرفانى است و یا منطقى و اخلاقى مى‏تواند مردانه طبقه‏بندى شود زیرا همه این‏ها همان گفتمان مردانه یا معیارها و ارزش‏هاى جامعه مردسالار ایرانى است والا شعر پروین به معناى دقیق كلمه مى‏تواند غیرجنسى تلقى شود یعنى نه مردانه است و نه زنانه البته هیچ كدام را نباید مطلق تلقى كرد زیرا پروین در بخشى از اشعار خود هم اندیشه‏ها و معیارهاى اخلاقى جهان مردانه را بازتاب مى‏دهد و هم از سوى دیگر در چند شعر درباره خودش و چند شعر دیگر درباره زنان باورهاى تحمیل شده به شخصیت زنان وابسته را بازتولید مى‏كند. در چند شعر نیز از حقوق زنان و كشف حجاب سخن مى‏گوید ولى به طور غالب نه مى‏توان به شعر او، شعر مردانه اطلاق كرد و نه شعر زنانه.

 اگر به قصیده‏ها كه بیشتر اشعار عرفانى او را شامل مى‏شود نگاه كنیم، اثرى از جنسیت نمى‏بینیم، در مناظره‏ها هم همین طور، گفت‏وگوهایى بین حیوانات و گیاهان و جمادات است كه بخصوص در زبان فارسى فاقد جنسیت هستند و به شاعر این فرصت را داده‏اند كه بتواند جنسیت خود را پشت غیرجنسى بودن نام این ابژه‏ها و ضمیر سوم شخص در زبان فارسى مخفى كند یا از آن بگریزد.

 

 در مورد تحلیل‏هایى كه شعرهاى پروین را زنانه مى‏دانند نظرتان چیست؟

 خانم دكتر روح‏انگیز كراچى در كتاب خود، پروین اعتصامى به حوزه محسوسات مى‏پردازند و اعتقاد دارد كه پروین بیش از هر شاعر دیگرى از واژه‏هایى چون سوزن، نخ، رفوگر، وصله، جامه، پیرهن، قبا، درزى، مطبخ، دیگ، تاوه، لوبیا، نخود، سیر، پیاز، عدس، جاروب، دلسوزى و تیماردارى استفاده كرده، واژه‏هایى كه نشان‏دهنده زبان زنانه است و ادامه مى‏دهد كه به استناد همین بخش از كاربرد زبان است كه ادعاى زنانه بودن زبان شعر پروین را مى‏توان مطرح كرد (ص 61). گرچه شاید حرف درستى باشد كه زنان خانه‏دار بیشتر با این واژه‏ها سروكار دارند ولى در اشعار پروین این واژه‏ها غالب نیستند، او به همان اندازه و یا بسیار بیش از آن‏كه نام اشیاء درون آشپزخانه یا وسایل خیاطى را به كار برد، از نام حیوانات و جانوران و گیاهان، شاه و قاضى و محتسب و دزد و عیار و شاهد و شمع و باغ و برزیگر و قباد و بزرگمهر و انوشیروان و غیره استفاده كرده یا از زبان عرفانى كه به دشوارى مى‏توان آنها را زنانه دانست و تازه اگر هم ناگزیر براساس این نام‏هاى خانگى بخواهیم شعر پروین را ارزیابى كنیم بیشتر مى‏توان متوجه شاعرى شد كه در خانه منزوى است. گزارش‏هاى گوناگونى نیز بر این واقعیت تأكید دارند كه پروین زنى منزوى بوده است. مثلاً خانم دكتر كراچى مى‏نویسد متانت و انزواطلبى شاعر را نتوانستند به فساد تعبیر كنند (ص 36). یا شفیعى كدكنى مى‏نویسد: او شاعرى اجتماعى و زنى منزوى بود.

 

 اگر استفاده از واژه‏هاى مربوط به لوازم خانه در اشعار پروین حاكى از زنانه بودن اشعار او نیست پس نشانه چیست؟

 گفتم كه در كنار تفسیر زنانگى، بیشتر مى‏توان از خانه‏نشینى و انزوا سخن گفت گرچه بسیارى از منتقدین توجه به اشیاء خانگى را نشانه زنانگى مى‏دانند مثلاً كتایون مزداپور (در یادواره اختر چرخ ادب ص 82) آن را به طرز برداشت زن از دنیا تعبیر مى‏كند، ولى آیا صرف استفاده از اشیاء خانگى در شعر حتى اگر وجه غالب اشعار یك شاعر باشد، كه در مورد پروین ابداً چنین نیست مى‏تواند نشانه زنانگى باشد؟ در تحلیل اشعار اخوان ثالث توجه من به واژه‏هایى جلب شد كه به گونه‏اى مربوط به زمان مى‏شد و در برخى از دفترهاى شعر اخوان وجه غالب عناوین اشعار او بود، بنابراین مى‏توانستم بگویم كه اخوان با زمان درگیرى داشته است اما شاید شما بتوانید مشابه نام‏هاى اشیاء خانگى شعر پروین را در مثنوى مولوى هم بیابید، ولى وجه غالب اشعار او نیست. در اشعار پروین هم اگر به دقت نظر كنید در اشعار عرفانى او طبعاً اثرى از این اشیاء نیست. در گفت‏وگوها هم بسیار بیشتر از اشیاء خانگى، نام‏هاى غیرخانگى را مشاهده مى‏كنیم. در برابر سوزن، نخ، رفوگر، وصله، جامه، پیرهن، قبا، عدس، كشك، نان، سفره، دختر، مادر، جاروب (كه از كتاب خانم كراچى نقل مى‏كنم)، با واژه‏هایى مانند غار و گنج، برزگر و گدا، بنفشه و باغبان، ماهیخوار و ماهى، سگ و گربه، الماس و گوهرفروش، مور و مار، شمع و پروانه، تیر و كمان و تا بخواهید واژه‏هاى اخلاقى، صوفیانه یا در رابطه با ظلم و ستم و توانگرى و فقر و غیره هست. در واقع و البته به نسبت شاید به كارگیرى نام حیوانات، پرندگان و جانوران و گل و گیاه در شعر پروین بسیار بیشتر از استفاده از نام اشیاء خانگى باشد كه بیشتر مربوط مى‏شود به سنت ادبیات فارسى استفاده از استعاره و تمثیل و حكایت‏هایى كه مانند كلیله و دمنه پر از عناصر حیوانى و گریز از پرداختن به روابط و واقعیت انسانى است. در مثنوى مولوى هم كه به روابط انسانى مى‏پردازد، باز گفت‏وگو بین حیوانات یا استفاده از نام جانوران و گیاهان فراوان است. ولى این واژه‏ها در شعر پروین در كنار نام اشیاء خانگى بیشتر مى‏تواند نشانه همان گریز از پرداختن به روابط انسانى یا زندگى زیسته شاعر باشد تا مبادا من شخصى و خصوصى شاعر برملا شود؛ نكته‏اى كه اخوان ثالث در مورد پروین اعتصامى به درستى بر آن انگشت گذارد.

 

 اگر استفاده از اشیاء و گفت‏وگوى حیوانات در شعر را نشانه حذف من خصوصى شاعر بدانیم آیا این ایراد را بر اشعار سنتى و عرفانى كه از این قالب‏ها بسیار استفاده كرده‏اند نمى‏توان وارد دانست؟

 البته كه مى‏توان وارد دانست. در فرهنگ‏هاى سنتى و پیشامدرن - به خصوص در فرهنگ‏هاى شرقى - فردیتى وجود ندارد. شاید شاعران و هنرمندان گاهى از این قاعده عدول مى‏كردند و از سعدیا، حافظا و غیره سخن مى‏گفتند ولى حتى در آنجا سعدیا، حافظا و یا هر تخلص دیگرى، اشاره به من انسانى و به ویژه انسانى مذكر دارد كه دال بر انسان نوعى و من حقیقت‏جوى شاعر است كه بیشتر منى عقلایى است تا فردیتى مدرن و به هر حال من شخصى نیست. این شاید مشكل اساسى حكمت و عرفان ما نیز بوده است كه به صورت غالب به فلسفه اولى و اخلاقى پرداخته و اگر هم به خودشناسى اشاره كرده ولى از حیطه خداشناسى و اخلاق به ندرت فراتر رفته است و بخصوص پرداختن به من شخصى انگار گونه‏اى منیت تلقى مى‏شده و مذموم بوده، منیت به معناى خودخواهى، عجب و تكبر. به هر حال فردیت و هویت فردى در فرهنگ‏هاى پیشامدرن چندان مطرح نبوده است ولى از آغاز مشروطیت در شعر برخى شعرا گهگاه مى‏بینیم كه من فردى شاعر در شعرش سخن مى‏گوید. پروین در جایى كه مستقیماً به خودش مى‏پردازد، قطعه‏اى است كه براى سنگ مزار خود گفته و یا شعرى كه در مرگ پدر سروده و این هر دو در رابطه با مرگ است، مرگ سوژه و مرگ ابژه؛ كه مى‏توانند به جاى هم قرار گیرند یعنى انگار فقط در مرگ است كه شاعر مى‏تواند احساس‏هاى خود را دریابد و بیان كند یعنى احساس دخترى به پدرش. البته آن هم احساس بسیار محدود به پدرى كه به شدت آرمانى شده یا شاعرى كه در اشعار عرفانى‏اش در همان چارچوب عرفان زندگى گریز، كراراً از درد و رنج زندگى این جهان سخن گفته، در سوگ پدر و مرگ محتوم خویش، از درد و رنج مرگ و خاك سیهى حرف مى‏زند كه ناگزیر بر بالین او خواهد بود. در شعر بى پدر باز هم احساس‏هاى دختركى یتیم و بى مادر بر سر خاك پدر بیان شده است. البته شعرهایى هم هست كه شاید بتوان آنها را زنانه خواند مثل سفر اشك یا گوهر اشك. مردان نمى‏توانند تا به این حد اشك و گریه را ستایش كنند و ارزشمند بدانند. پروین چندین شعر در بزرگداشت اشك و گریه دارد مثل شعر مشهور اشك یتیم یا گوهر اشك یا در قلب مجروح، كه در هر سه، شاعر اشك را با دُر و گوهر مقایسه مى‏كند تا برترى اشك را اثبات كند.

 

 بعضى هم براى اثبات احساس‏هاى زنانه در شعر پروین، یكى دو شعرى را شاهد مى‏آورند كه وى از احساس مادرى حرف مى‏زند.

 بله مثل حدیث مهر كه گفت‏وگوى گنجشك و كبوتر است یا اى گربه كه مهر مادرى گربه است یا لطف حق كه مربوط به مادر موسى (ع) است كه وى را در سبطى به نیل مى‏اندازد تا دایه‏اش سیلاب و موجش مادر باشد و یا شعرى با عنوان مادر دوراندیش كه اندرز ماكیان است به مرغكان خویش. و البته شعر مشهور طفل یتیم كه شاید مشهورترین شعر كتب درسى نیم قرن گذشته باشد با مطلع كودكى كوزه‏اى شكست و گریست و شكوه او از بى مادرى:

 

 روى مادر ندیده‏ام هرگز

 چشم طفل یتیم، روشن نیست‏

 كودكان گریه مى‏كنند و مرا

 فرصتى بهر گریه كردن نیست‏

 

 مى‏بینید باز هم در ستایش اشك :

 اشك من، گوهر بناگوشم اگرم گوهرى به گردن نیست.

 من ممكن است همان طور كه گفتم از نظر اشك ستایى شعر پروین را زنانه بدانم شعرى كه در ضمن سرشار است از رنج ستایى و شكوه فقر و تیره‏بختى و فقدان! كافى است فقط به عناوین اشعار دیوان او نگاه كنید و مصداق‏هاى ادعاى مرا بیابید. به هر حال برگردیم به مسئله بى‏مادرى شعر تیره‏بخت كه باز هم درباره بى مادرى است و در برابر این دو سه شعر با مضمون بى مادرى چند شعر در مضمون بى پدرى داریم، مثل بى پدر با مطلع بر سر خاك پدر دختركى یا قلب مجروح، دمى كودكى به دامن مادر گریست زار و بالاخره در تعزیت پدر كه در مورد بى پدر شدن خود شاعر است.

 

 به این ترتیب خاستگاه اشعارى را كه از احساس مادرى حرف مى‏زنند چه مى‏دانید؟

 اگر كسى بگوید آن دو سه شعر در رابطه با مادر اثبات زنانگى در شعر پروین و احساس‏هاى زنانه و مادرانه پروین است، اولاً پروین هیچ گاه خود احساس‏هاى مادرانه را تجربه نكرد و این اشعار هم نشانه آرزوى مادرى نیست، بیشتر نگاه والدمآب او را نشان مى‏دهد! در آنجا كه مرغ و ماكیان یا موش بچه‏هاى خود را اندرز مى‏دهند كه بیشتر مى‏تواند نشانه هراس پروین باشد از بى‏مادر شدن و به همان اندازه هراس از بى پدرى در اشعارى كه از یتیم بودن و بى پدرى سخن مى‏رود. اگر بخواهیم خاستگاه‏هاى احساسى این اشعار را در پروین و روان‏شناسى او بیابیم یعنى در من شاعر، اشعار پروین به جز دو شعر در تعزیت پدر و سنگ مزار شاعر و چند بیت این‏جا و آن‏جا كه مستقیماً به زندگى خود شاعر بازمى‏گردد بقیه در مورد سوم شخص یا دیگرى است و ما فقط غیرمستقیم مى‏توانیم آنها را فرافكنى احساس‏ها و عواطف و پاره‏هایى از من یا ego شاعر بدانیم آن هم پس از لحاظ كردن مكانیسم‏هاى دفاعى در ناخودآگاه شاعر، براى رسیدن به اصل احساس و اندیشه و تكانه (impulse) كه در ذهن شاعر برانگیزاننده آن مضمون بوده است.

 

 ممكن است منظورتان را با مصداقى بگویید كه روشن‏تر شود؟

 ببینید نویسنده و شاعر، یا قصه و شعر خود را با راوى اول شخص روایت مى‏كنند در این صورت یا روایت آنها گونه‏اى خود سرگذشت نگارى یا اتوبیوگرافى است و با تاریخچه زندگى شخصى آنها و تاریخ جامعه‏اى كه در آن زندگى مى‏كرده‏اند همخوانى دارد بنابراین مى‏گوییم راوى، من نویسنده یا شاعر است مانند راوى در سنگى بر گورى آل‏احمد یا مقدمه دیوان عارف قزوینى كه هر دو اتوبیوگرافى هستند ولى در بوف كور هدایت - برخلاف بسیارى از نقد و تحلیل‏ها از جمله مقاله هدایت بوف كور كه آل‏احمد نوشت - راوى همان من نویسنده نیست با این‏كه روایت اول شخص است چون با تاریخچه زندگى هدایت و وقایع آن همخوانى ندارد. راوى در چند دوره تاریخى زندگى مى‏كند كه از حدود سه هزار سال پیش شروع مى‏شود تا مى‏رسد به زمان نوشته شدن رمان راوى و دیگر شخصیت‏هاى قصه بارها با هم جایگزین مى‏شوند و هزار دلیل دیگر و از آن جمله این‏كه خود نویسنده من خود را با من راوى واحد نمى‏داند. در این‏جا تحلیل‏گر مى‏تواند بگوید كه نه‏تنها راوى بلكه دیگر شخصیت‏هاى قصه بازتاب پاره‏هایى از من نویسنده هستند: بازتاب آرزوها، ترس‏ها، نگرش‏ها و ایستارها، یا كشمكش‏ها و تضادها و امیال غریزى او و نیز عناصر و ساختار قصه مى‏تواند هم به زندگى شخصى نویسنده ارجاع داشته باشد و هم به تاریخ زیسته جامعه و فرهنگ او، ولى وقتى قصه‏اى یا شعرى روایت سوم شخص است با این‏كه نمى‏توان با توجه به متن، آن را اتوبیوگرافى خواند، گرچه در واقع اتوبیوگرافى باشد كه نویسنده و شاعر با عوض كردن راوى به سوم شخص، خود را پشت او پنهان كرده و این را باید از قرینه‏ها و شواهد متن با تاریخچه زندگى نویسنده و تاریخ جامعه او استخراج كرد همان‏گونه كه من در تحلیل فیلم‏هاى تاركوفسكى در كتاب زمان و نامیرایى با عنایت به دفتر خاطرات كارگردان و كتاب او تحت عنوان پیكرسازى در رمان انجام دادم ولى اصولاً روایت سوم شخص را باید همان گونه تحلیل كرد كه روایت اول شخص از نوع دوم را یعنى آنچه كاملاً اتوبیوگرافى نیست ولى جنبه‏هایى از احساس‏ها، اندیشه‏ها، امیال غریزى و نگرش‏ها و تكانه‏هاى نویسنده را بازتاب مى‏دهد. از این نظر بین بوف كور هدایت، مدیر مدرسه آل‏احمد، سنگ صبور چوبك و شازده احتجاب گلشیرى و شعرهاى پروین یا بوستان سعدى فرقى نیست.

 

 با توجه به این كه گفتید روایت سوم شخص جنبه‏هایى از احساس‏ها و اندیشه‏هاى نویسنده را بازتاب مى‏دهد چرا احساس‏ها و اندیشه‏هاى سوم شخص اشعار پروین را معطوف به زنانگى نمى‏دانید؟

 در مضمون بى پدرى و بى مادرى در شعر پروین كه به جز در تعزیت پدر كه خود سرگذشت نگارانه است، بقیه ربطى به تاریخچه زندگى پروین ندارد. پروین از سى و پنج سال عمر خود - به جز چند ماهى كه به خانه شوهر رفت - تا مرگ پدر حدود 30 سال در كنار پدر و مادر زندگى كرد و هرگز تجربه یتیم بودن نداشت چرا كه دختر اعتصام الملك بود و مانند میرزاده عشقى و صادق هدایت از طبقه اشراف. بنابراین تجربه فقر و نادارى را هم نداشت، پس اگر از بى پدرى و بى مادرى حرف مى‏زند در واقع از چنین وضعیتى هراس دارد نگران چنین اتفاقى است. اضطراب جدایى و از دست دادن است كه او را رنج مى‏دهد و در تعزیت پدر به اوج مى‏رسد وقتى كه مهم‏ترین تكیه‏گاه خود را از دست مى‏دهد.

 پدر آن تیشه كه بر خاك تو زد دست اجل‏

تیشه‏اى بود كه شد باعث ویرانى من‏

 و مرگى كه در تمام اشعار عرفانى او رهایى از زندان تن و رستگارى است به ناگاه خود، زندانى هولناك مى‏شود.

 خاك، زندان تو گشت اى مه زندانى من.

 در قطعه سنگ مزار خود نیز به همین اندازه از مرگ شاكى است و خاك را سیاه مى‏داند: این كه خاك سیهش بالین است یا

 خاك در دیده، بسى جانفرساست‏

سنگ، بر سینه، بسى سنگین است‏

 و مرگ براى او و همه انسان‏ها آخرین منزل هستى و نشانه مسكینى است:

 آدمى هر چه توانگر باشد

چون بدین نقطه رسد، مسكین است‏

 و به این ترتیب بین مرگ مجازى در اندیشه عرفانى و مرگ واقعى در زندگى او بسى فاصله هست و همه اندیشه‏هاى عرفانى او را واژگون و خنثى مى‏كند و یا معناى دیگرى به آنها مى‏دهد.

 

 آیا مى‏توان گفت احساس عام هراس از مرگ بر احساس زنانه مفهوم مادرى در اشعار مربوط به مادر غلبه كرده است؟

 در واقع انكار هراس از مرگ و نفى دردناك بودن مردن در آن اشعار عرفانى پروین را مى‏توان، دفاعى در برابر آن هراس و دردى دانست كه خود را در مرگ پدر كه مرگ ابژه یا مرگ ابژه عشق یا مرگ دیگرى است در وهله نخست نشان مى‏دهد و مرگ خود كه مرگ سوژه است در وهله دوم و در نهایت جلوه‏گر مى‏شود. در واقع با از دست دادن ابژه است كه تكیه‏گاه خود را از دست مى‏دهد، بى سر و سامان، سر به گریبان، تنها و مهجور و حیران و بى‏نگهبان مى‏شود: اى عجب، بعد تو با كیست نگهبانى من و این مرگ ابژه است كه به ویرانى من او یا مرگ سوژه مى‏رسد. مرگِ منى كه به ابژه وابسته است. پروین گرچه اشعارى در مورد كار و دانش و تلاش كه جلوه‏هاى زندگى است دارد ولى نشانه‏هاى وابستگى را به فراوانى، هم در شعرش و هم در زندگیش به صورت اضطراب جدایى و فقدان مى‏توان دید مضامینى مانند یتیم (بى پدرى و بى مادرى) تنهایى و فقر در شعر او به سوى فقدان و مرگ است. او آنقدر به پدر، مادر و خانه وابسته است كه دور شدن و جدایى از آنها را خطرى نابودكننده مى‏بیند. لااقل در دو شعر، اندرز مستقیم و آشكار او ماندن در خانه یا دور نشدن از مكان آشناست. در شعر كمان قضا موشى به بچه خود مى‏گوید كه از خانه دور نشود و به مكان بیگانه نرود، بچه موش مى‏رود و به تله مى‏افتد. شعر دیگر كودك آرزومند است كه در آن مرغى به جوجه خود پند مى‏دهد كه :

 اى نور دیده، از همه آفاق خوشتر است‏

 آرامگاه لانه و خواب شبانه‏اى‏

 در این دو شعر هم این مادر است كه اندرز مى‏دهد، ولى اندرز او بیش از آنكه از زنانگى خبر دهد از وابستگى است كه ما را آگاه مى‏كند، از اضطراب جدایى و رنج فقدان مگر آنكه وابستگى را خصوصیت بارز زنان در جامعه مردسالار بدانیم كه البته واقعیت تاسف‏بارى است.

 

 به جز تحلیل مفهوم وابستگى به عنوان خصوصیتى زنانه در اشعار پروین چه تحلیل دیگرى مى‏توان از این خصوصیت داشت؟

 در جامعه ما كه به شكل غالب، جامعه‏اى وابسته است این خصوصیت گرچه بیشتر در زنان دیده مى‏شود، ولى لزوماً زنانه یا فقط زنانه نیست. همان‏گونه كه رنج فقر و فقدان و محرومیت هم فقط خصوصیتى زنانه نیست هراس از مرگ، اضطراب جدایى و درد از دست دادگى را از رودكى و مولوى و نظامى و حافظ مى‏بینیم تا نیما و صادق هدایت. در صادق هدایت هم اضطراب جدایى و فقدان بارز بود. او نیز مانند پروین همواره تا مرگ در خانه پدرى ماند. بى‏یار و همدم و گویى همواره فرزند رنج و ناخشنودى بود، گرچه از نظر فكرى 180 درجه با هم تفاوت داشتند. هدایت ذهنى مدرن داشت و پروین در چارچوب اخلاق و ارزش‏هاى سنتى زندگى مى‏كرد و شاید همین چارچوب و تكیه‏گاهى امن مانند پدر بود كه مى‏توانست زیر سایه‏اش به زندگى خود ادامه دهد.

 

 این زیر سایه پدر یا یك مرد زندگى كردن، زنانه نیست؟

 نه لزوماً. نه به عنوان شاخص بیولوژیك یا به اصطلاح طبیعى، ولى ظاهراً چون جامعه مردسالار است بنابراین تصور مى‏شود مردان استقلال دارند و زنان اغلب وابسته‏اند. پس یك ویژگى فرهنگى و اكتسابى است ولى مى‏دانیم كه جوامع هم مستقل و وابسته دارند و جامعه ما جامعه‏اى در كل وابسته است. از این گذشته اگر نامه‏هاى صادق هدایت به پدرش را خوانده باشید دیده‏اید كه آدمى به ظاهر سركش و با ذهنیتى مدرن مانند هدایت، پدرش را خداوندگارا خطاب مى‏كند! گرچه، هم از بوف كور و هم از دیگر آثار هدایت و هم از اطلاعاتى كه در مورد زندگیش داریم مى‏دانیم كه رابطه خوبى هم با خانواده‏اش نداشته و یك دوسو گرایشى احساسى (Ambivalency) بر رابطه او با پدر حاكم بوده است. او را دوست داشته و به او متكى بوده و در عین حال از او مى‏ترسیده، به او خشمگین بوده و در هدایت این احساس تا تنفر و آرزوى ناخودآگاه به نابودى پدر پیش مى‏رفته (نگاه كنید به بوف كور، توپ مروارى و جنگ با استبداد پدرسالارانه) ولى در پروین به ظاهر با عشق و احترام و اتكاء به پدرى ادامه مى‏یابد كه قدر قدرت است و شاید مهربان ولى در ضمن نه اجازه مى‏دهد كه پروین پیش از ازدواج اشعارش را به نام خود منتشر كند (بنابراین همه تصور مى‏كنند این اشعار را مردى سروده است) و نه اجازه مى‏دهد كه پروین به دلخواه خود ازدواج كند یا نكند. بنابراین مانند پدران سنتى مستبد است و در خانه او قانون پدر مطاع. و شاید این‏كه در دیوان پروین با چند محور اصلى رویاروییم همان طور كه گفتم همه مى‏تواند از نشانه‏هاى وابستگى نیز باشد كه یكى اضطراب جدایى و فقدان است؛ چه فقدان پدر و مادر و تكیه‏گاه باشد كه در اشعار مربوط به یتیمى، بى‏پدرى و بى‏مادرى تظاهر مى‏یابد و یا ترس از جدایى و دور شدن از خانه و بیگانه هراسى، چه فقدان تكیه‏گاه. سر به راه بودن و زندگى در رابطه خدایگان و بنده یا مرید و مراد كه پذیرفتن رابطه‏اى استبدادى است هم قانون پدر را پذیرفتن و خود آمر به اخلاق و ارزش‏هاى سنتى بودن و هم در عین حال به رابطه ستمگرانه پادشاه و گدا، اغنیا و تهیدستان، قاضى و دزد، اعتراض داشتن. رضا براهنى در طلا در مس درست مى‏گوید كه پروین دنبال عدالتى است در داخل سیستمى كه تیشه بر ریشه عدالت مى‏زند.

 

 با توجه به آنچه گفتید آیا مى‏توان خصلت برانگیزاننده و برآشوبنده نبودن اشعار پروین را به همین خصوصیت رابطه دوگانه او با پدرش نسبت داد؟

 رضا براهنى در همان كتاب طلا در مس مى‏نویسد: پروین زنى مطیع و فرمانبردار و عفیف و پاك و صمیمى است، ولى در عین حال سخت در بند دوگانگى خیر و شر، قوى و ضعیف، غنى و فقیر و پادشاه و گداست، انقلابى نیست، غریزى هرگز نمى‏تواند باشد. (ص 203). دكتر كراچى هم در مصاحبه‏اى با سایر محمدى (كتاب هفته، شماره 72 - اسفند 85) به گونه دیگرى و به طور كلى معتقد است كه پروین در اهدافش یك ایده‏آلیست است ولى در روزمرگى‏هایش انسانى تقدیرگراست. اندیشه‏هاى دوگانه و متضاد دارد

 این هم درست است و این تضاد را بیشتر مى‏توان در رابطه با قدرت در او دید. در همان شماره كتاب هفته در مقاله یگانه دوران مطلبى هست خواندنى كه ادعایى را كه پروین نشان دربار را پس فرستاده زیر سؤال مى‏برد: در مورد دریافت نشان، عكسى از پروین در روزنامه ایران فردا، سال دوم، بهمن 1319، شماره یازده به چاپ رسیده كه على منصور رئیس الوزراء و اسماعیل مرآت هنگام اعطاى نشان (به او) دیده مى‏شوند.

 اما ابوالفتح اعتصامى ماجرا را به گونه‏اى دیگر تعریف مى‏كند. او مى‏گوید: در سال 1315 وزارت معارف پس از انتشار اولین طبع دیوان پروین و غوغایى كه این دیوان برپا كرد، یك نشان درجه سه علمى براى او فرستاد. این نشان هرگز مورد توجه شاعر قرار نگرفت و یك بار هم آن را بر سینه پرمعرفت خود نیاویخت كه حتى در گفته نقل شده از ابوالفتح اعتصامى هم در مورد پس فرستادن نشان چیزى نیامده ولى نویسنده (نصرالله حدادى) به این نتیجه‏گیرى مى‏رسد و مى‏نویسد: حركت پروین براى دربار و درباریان گران آمد! گرچه در ادامه‏اش مى‏خوانیم كه این واكنش‏هاى پروین در برابر ارباب قدرت را به یاد داشته باشید و سپس در ذهن خود ترسیم كنید ازدواج با یك سرهنگ پلیس سیاسى (رضاشاهى) را كه پسرعموى پدر او بود و شناخته شده؛ حالا چه پروین به خواست خود و با آگاهى همسر او شده باشد و چه پدر و برادر او را شوهر داده باشند فرقى نمى‏كند. هر دو نشانه احساس دوگانه نسبت به قدرت مسلط مرد است. از یك سو مطیع قدرت بودن و از سوى دیگر اعتراض به آن (گرچه موقرانه) نشانه احساس دوگانه شخصیتى وابسته است مانند آنچه هدایت در بوف كور و چوبك در انترى كه لوطى‏اش مرده بود توصیف مى‏كنند و من در تحلیل این دو قصه و در رابطه جوامع استبدادى با استبداد تحلیل كرده‏ام، این دوگانگى احساسى پروین را مى‏تواند به پدرش نشان دهد.

 در اینجاست كه بین اندیشه و احساس آنچه ادعا مى‏شود و آنچه به عمل درمى‏آید فاصله است، شعر پروین بیشتر از مقوله اندیشه است، چه عرفان باشد چه اخلاق و اندرز. حس و احساس و زندگى زیسته نیست، زندگى آرمانى است چه در مورد حس مادرى باشد، یا اعتراض به جور و ستم و استبداد.

 

 با توجه به تعریفى كه یونگ از زنانگى و مردانگى دارد كه اندیشه را وجه غالب در مرد و عواطف را وجه غالب در زن مى‏داند، آیا مى‏توان گفت شعر پروین به دلیل غالب بودن وجه اندیشگى شعرى مردانه است؟

 این حرف یونگ در واقع حرف جامعه مردسالار است. جامعه مردسالار همیشه این برچسب را به زنان زده كه اینها عقل ندارند و بیشتر متكى به احساسشان هستند. یعنى اسطوره زن و مرد! و نه واقعیت آنها، یعنى آنچه كه براساس استعدادها و توانایى‏هاى بالقوه خود مى‏توانستند باشند. خوب زنان اجازه فكر كردن نداشتند! فكر نمى‏كردند این یكى از نشانه‏هاى وابستگى است. من مى‏گویم در جامعه ما حتى مردان هم اجازه فكر كردن نداشته‏اند. ما از زمان حافظ به بعد كدام فكر تازه را داشتیم؟ همه‏اش تكرار كلیشه‏ها بوده، اما همین هم از زنان دریغ مى‏شد. اینكه بگوییم چون یك زنى اندیشیده بنابراین مرد است، من فكر مى‏كنم این به نوعى تحقیر كردن زن است حالا چه این حرف را یونگ گفته باشد چه ملك‏الشعراى بهار و چه عبدالحسین زرین‏كوب. یونگ از اسطوره‏هاى زن و مرد در جامعه مردسالار و محافظه‏كار زمان خود حرف مى‏زند. شاید از آنچه بوده و نه آنچه مى‏باید مى‏بود. اما چرا پروین را ستایش كرده‏اند، علتش این است كه پروین غالباً از موضع زنانه خودش حرف نمى‏زد، حرف‏هاى جهان مردسالار را تكرار مى‏كرد. من به این نمى‏گویم اندیشه نو داشتن! این به نظم درآوردن باورهاى آقایان در یك جهان مردسالار است. به گونه‏اى در كل دفاع از سیستم فرهنگى موجود است. گرچه به فساد و تباهى و زور و ستم هم تاخته باشد. تا زمانى كه رابطه بر اساس رابطه آقا و برده و مرید و مراد است و پشت به زندگى و رو به مرگ حرف مى‏زند، اعتراضش به زور و ستم هم پوچ مى‏شود.

 

 به این ترتیب اندیشه زنانه چگونه اندیشه‏اى است؟ یعنى اگر بخواهید اندیشه زنانه را از اندیشه مردانه متمایز كنید چه مى‏گویید؟

 من طرفدار آن گونه عقاید فمینیستى كه تلاش مى‏كند از زنان مرد بسازد نیستم، یعنى فكر مى‏كنم من باید به عنوان یك انسان خودم را با تمام نیازها و ویژگى‏هایى كه از ابتداى تولد با من هستند تجربه كنم و براى رسیدن به استقلال و تحقق توانایى‏ها و استعدادهاى بالقوه خود در برابر طبیعت بایستم. من باید در دوران كودكى، كودك باشم و این بخشى از دوران رشد من است، در دوران بزرگسالى هم باید بزرگسال باشم. اگر مرد هستم باید وجود خودم را به عنوان یك مرد تجربه كنم و این تجربه ابتدا یك تجربه فیزیكى است یعنى هر انسانى در وهله اول با بدنش به دنیا مى‏آید نه با فكرش. نوزاد وقتى به دنیا مى‏آید نمى‏تواند فكر كند و اصلاً زبان ندارد كه فكر كند اما تمام نیازهاى فیزیولوژیكش وجود دارد. بنابراین وقتى به زن و مرد هم فكر مى‏كنم طبعاً نمى‏توانم این نیازها را انكار كنم و فقط به نیازهاى اندیشگى یا نیازهاى معنوى و اخلاقى بپردازم به این ترتیب وقتى از دنیاى زنانه و مردانه حرف مى‏زنیم داریم از دنیاهاى متفاوتى حرف مى‏زنیم. وقتى مرد و زن خود را به عنوان فرد تجربه كردند منِ شخصىِ خود را زندگى كردند، آن وقت تفاوت‏هاى گفتمان زنانه و مردانه مشخص مى‏شود. ملانى كلاین یكى از مهم‏ترین روانكاوان مؤلف ما بود، كسى بود كه توانست روانكاوى فرویدى یا یونگى یا آدلرى را كه روانكاوى‏هاى مذكر بودند به طرف روانكاوى مؤنث سوق دهد و تعادلى به وجود آورد. در روانكاوى فروید مى‏بینیم پدر و قانون پدر است كه مركزیت دارد، همین طور در روان‏شناسى تحلیلى یونگ، آبا و اجداد پدرى است كه تعیین‏كننده است اما یك مرتبه مى‏رسیم به ملانى كلاین كه مى‏گوید بچه وقتى به دنیا مى‏آید - چه پسر و چه دختر - اولین موجودى را كه مى‏شناسد مادر است. منظور نه مادر بیولوژیك كه او را به دنیا آورده، بلكه مادرى است كه بزرگش مى‏كند. اولین سنگ بناى شخصیتى ما به عنوان زن یا مرد توسط مادر گذاشته مى‏شود، اما چرا این رابطه انكار شد؟! همزمان یا بعد از ملانى كلاین كه پایه‏گذار یك روانكاوى مؤنث است كسانى مثل آنا فروید، كارن هورناى و تمام موج فیمینیسم قرار دارد كه قطعاً بخشى از نگاهشان به ملانى كلاین است تا مى‏رسیم به لوس ایریگارى. قطعاً این دو روانكاو به هیچ عنوان تفاوت‏هاى فیزیكى یا فیزیولوژیك زن و مرد را مثل گروه افراطى فمینیسم‏ها انكار نمى‏كنند و به این جهت است كه لوس ایریگارى مى‏گوید زن و مرد متفاوتند و مى‏باید هم متفاوت باشند و براساس این تفاوت مى‏باید دنیاى خودشان را بسازند اما این به آن معنا نیست كه در تقسیم‏بندى امتیازات، فكر را به مردان و احساس را به زنان بدهند! جهان كنونى، بیشتر به تفاوت‏ها نظر دارد. برخلاف گذشته كه بر شباهت‏ها و بر وحدت تأكید مى‏كردند امروز بر تفاوت‏ها و بر كثرت تأكید مى‏شود.

 

 اما در مراجعه به تاریخ، زنانى را كه توانسته باشند همتراز مردان در اندیشه پیش بروند نمى‏بینیم.

 اگر منظورتان تاریخ خودمان است، به من بگویید در این چند قرن چند تا مرد داریم كه اندیشه نو داشته باشند؟ اگر در مورد غرب بخواهیم بگوییم، در طى قرن بیستم كه به زنان اجازه داده شد وارد دانشگاه شوند به تبع آن توانستند وارد عرصه‏هاى سیاسى، علمى و تحقیقى شوند و بعد در هر رشته‏اى زنانى را مى‏بینیم كه اثرشان به هیچ وجه كمتر از مردان نبوده است. من براى مثال از ملانى كلاین صحبت كردم كه در مقابل كسى مثل فروید قرار دارد. البته فروید یك نابغه و یك تابوشكنى بود كه جرئت و جسارت او را در روانكاوان بعدى نمى‏بینیم. من اصلاً كارى به درست یا نادرست بودن عقایدش ندارم، فقط دارم راجع به افرادى حرف مى‏زنم كه فرهنگ سازند و براى فرهنگ ساختن توانستند بدیهیات و تابوها را بشكنند تا بتوانند حرف نو بزنند و فلك را سقف بشكافند و طرحى نو دراندازند. وقتى به عرصه اندیشه سیاسى مى‏آیید غولى مثل هانا آرنت را مى‏بینید، در عرصه ادبیات قرن بیستم زنان قصه‏نویس و رمان‏نویسى هستند كه به هیچ عنوان كمتر از مردان نیستند، مثلاً ویرجینیا وولف كمتر از كدام نویسنده غربى معاصر است؟ یا حتى در ایران در شعر نو مى‏خواهید فروغ را در كنار چه كسى قرار بدهید؟ یا همین طور در شعر سنتى پروین اعتصامى را. پروین اعتصامى را مى‏خواهید در كنار ملك‏الشعرا قرار بدهید؟ خوب خیلى تفاوت بارزى نمى‏بینیم. بنابراین، این‏كه بگوییم ما در طول تاریخ چنین زنانى نداشتیم با این كه از زمانى كه اجازه داده‏ایم زنان وارد چنین عرصه‏هایى شوند (كه به هفتاد سال هم نمى‏رسد) و این كه طى این مدت چطور خودشان را نشان داده‏اند هماهنگى زیادى وجود ندارد. در واقع خلاف فرضیه ضعیفه، ناقص عقل بوده است.

 

 مى‏توان وضعیتى را تصور كرد كه خودآگاهى به درجه‏اى برسد كه فراتر از جنسیت قرار بگیرد و آیا اساساً اندیشه فارغ از جنسیت وجود دارد؟

 ببینید این سؤالى كه مى‏كنید با این فرض است كه جنسیت چیز حقیرى است.

 

 نه. منظورم از فراجنسى بودن، هر دو جنس زن و مرد است نه صرفاً جنس زن.

 من فكر مى‏كنم هیچ مؤلفى نمى‏تواند فراتر از ذهنیت خودش برود اما ذهنیت ما در واقع وابسته به تجربه‏مان است و تجربه هر انسانى در تمامیتش واقعیت‏هاى بیرونى و درونى فرد را شامل مى‏شود. فیلسوفان یا عرفا علاقه داشتند انسانى را متصور شوند كه فقط اندیشه است: اى برادر تو همه اندیشه‏اى / مابقى تو استخوان و ریشه‏اى. این نگاه كه انسان فقط اندیشه است به اندازه همان نگاهى كه مى‏گوید انسان فقط مجموعه‏اى از نیازهاى فیزیولوژیك است، افراطى و به دور از واقعیت است، تلاشى است براى انكار بخش فیزیكى یا بدنى و نیازهاى حیوانى انسان. ولى من هم به دلیل تجربه پزشكى و هم به دلیل تجربه روانكاوى و روان‏شناسى اصلاً نمى‏توانم فكر كنم كه انسان یا غریزه است یا اندیشه؛ به حقیقت یا در عالم واقع انسان مجموعه‏اى است از بدن و ذهن و فكر و اگر هر كدام اینها حذف شود بخشى از واقعیت انكار شده است. در واقع دیالكتیك بین بدن و ذهن است كه انسان و جهان انسانى را به وجود مى‏آورد، دیالكتیك بین طبیعت و فرهنگ است كه جهان انسانى ما را به وجود مى‏آورد یا اگر سیستمیك فكر كنیم كاركردهاى مربوط به عوامل چندگانه بیرونى و درونى است كه انسان را مى‏سازد و یكى از این كاركردها اندیشه است، عاملى كه كاركرد بسیار مهمى دارد و قرن‏هاست در جامعه ما انكار شده است. من به جامعه خودمان انتقاد دارم كه قرن‏ها توده‏هایش از اندیشیدن گریخته و بیشتر به صورت غریزى زندگى كرده‏اند. البته شاید توده‏ها در اكثر جوامع به همین صورت اندیشه‏گریز باشند ولى بخش فرهنگ‏ساز جامعه معمولاً مى‏اندیشد. مدتى پیش خبرنگارى از من سؤال كرد كه فكر نمى‏كنید برخى رفتارها در جامعه ما عكس‏العمل سركوب غرایز جنسى است؟ پاسخ من این بود كه مگر توده‏ها معمولاً جز زندگى غریزى دارند - البته به جز اعتقاداتشان - یعنى به چیز دیگرى كه در نتیجه اندیشیدن به آن برسند مى‏پردازند؟! تولیدات فكرى ما تا به حال چقدر بوده؟ ما چقدر كتابخوان هستیم؟ وقتى شمارگان یك كتاب در یك جامعه 70 میلیونى، هزار تاست آیا چنین جامعه‏اى مى‏تواند بگوید به اندیشه توجه بارز داشته است؟ البته لابد یك كودك چند ماهه هم گونه‏اى اندیشه دارد، حیوانات هم لابد در حداقلى مى‏اندیشند ولى نه به آن گونه كه یك انسان بالغ باید بیندیشد، تحلیل كند، قضاوت كند و تصمیم بگیرد و انجام دهد و یا اندیشه تولید كند منظورم این آخرى است - نظریه‏پردازى، ابداع، اندیشه‏هاى نو - ما چقدر از این نظر در چند قرن گذشته جامعه‏اى خلاق داشته‏ایم؟ یا اینكه ما بیشتر زندگى غریزى داشته‏ایم؟ به این جهت هر مؤلفى كه بخواهد تجربه واقعى خودش را بیان كند به ناچار بخشى از آن، تجربه جنسى یا جنسیتى است یعنى همین تجربه زن بودن و مرد بودن با تمام امتیازات و با تمام محرومیت‏ها و شادى‏ها و خشم‏ها و است. با همه اینهاست كه ما مى‏توانیم زنانگى و مردانگى را در شعر ببینیم. من وقتى به شعر اخوان ثالث یا شاملو نگاه مى‏كنم كاملاً تفاوت‏هاى بارزش را با شعر سیمین بهبهانى یا فروغ فرخزاد مى‏بینم بدون اینكه شاعر به زن بودن یا مرد بودن خودش اشاره كرده باشد و ما زمانى این را مى‏فهمیم كه آنچه روایت مى‏شود در رابطه اوست با دیگران و جهان بیرونى. حالا اگر منظور شما این است كه آیا فكرى مى‏تواند فراتر از این جنسیت برود آن وقت مى‏گویم آن فكر، فكرى انتزاعى خواهد بود كه از جهان انسانى كه جهان رابطه‏هاست دور است، از جهان رابطه‏هایى كه بدن‏ها و ذهن‏ها با هم دارند، ذهن دیگرى و بدن دیگرى.

 

 اما وجود دارد نه؟

 بله. در واقع به عنوان یك امتیاز نمى‏گویم كه شعر پروین فراتر از جنسیت مى‏رود، مى‏گویم شعر پروین اصلاً غیرجنسى است یعنى زنانگى و مردانگى در آن دیده نمى‏شود چرا كه در غالب اشعار او هم احساس از ایده جدا شده و هم از رابطه‏هاى واقعى دور شده است.

 

 چرا چنین اتفاقى افتاده؟ مى‏تواند مربوط به شرایط اجتماعى او باشد؟

 بخشى مربوط به شرایط اجتماعى است و فكر مى‏كنم بخشى مربوط به شرایط خود پروین بود و رابطه‏هاى او با خویشان نزدیكش. در شرح حال او مى‏خوانیم كه پروین با پسرعمویش ازدواج كرد و دو ماه بعد به دلیل این كه او مردى شرابخوار و عیاش بود از او جدا شد. از طرفى پدر پروین تا قبل از ازدواج پروین، اجازه چاپ دیوانش را نمى‏دهد چون فكر مى‏كند ممكن است مردم گمان كنند او براى دخترش دنبال شوهر مى‏گردد چون در آن زمان مشهور بود كه دختر كه رسید به 20 باید به حالش گریست! و پروین داشت به 30 سالگى مى‏رسید! اما پس از ازدواج اشعارش را چاپ مى‏كند. در این‏كه پدر پروین اعتصام‏الملك یكى از اشراف مهم آذربایجان بوده و خانواده او خانواده‏اى سنتى و پروین بسیار وابسته به این پدر، شاید تردیدى نباشد ولى به دلیلى كه براى طلاق او گفته شده نگاه كنید: اولاً مگر پروین با غریبه ازدواج كرده یعنى نمى‏دانسته كه پسرعمویش شرابخوار است؟ شاید این چندان قانع‏كننده نباشد. اگر این‏قدر دور و بیگانه بودند كه اصلاً چنین انتخابى صورت نمى‏گرفت. چه اتفاقى مى‏افتد كه با اینكه پسرعمو فرد شناخته شده‏اى است بعد از دو ماه دیگر تحمل نمى‏شود؟ من فكر مى‏كنم داستان شرابخوارگى پسرعمو مثل همه ایرادهاى محكمه پسندى است كه معمولاً در این‏گونه موارد یعنى طلاق ارائه مى‏شود. بحث من اصلاً این نیست كه پسرعمو شرابخوار نبوده، حرفم این است كه مشكلات دیگرى هم احتمالاً وجود داشته مشكلات اساسى دیگرى كه در مورد پروین انكار شده است. یكى این‏كه شاید پروین اصلاً بخش زنانه خودش را نمى‏پذیرفته است. آنچه را كه من در شعرش مى‏بینم بیشتر این است - این جنسیت انكار شده - مشكل را باید در آنجا دید. از حدود چهل و چند قصیده‏اى كه در دیوان پروین هست - البته درست است كه عرفانى است - اما مضمون بیشتر این اشعار در ذم زندگى دنیوى است، یعنى به زندگى پشت مى‏كند، همه‏اش این است كه این جهان، جهان كثیفى است، این تن زندان روح است:

 بار و بال است تن بى تمیز

روح چرا مى‏كشد این بار را

 رهاییت باید رها كن جهان را

نگه‏دار ز آلودگى پاك جان را

 براى كسى كه با نگرش و مفاهیم عرفانى آشنا نباشد مضمون حاكى از نومیدى و یأس است و این‏كه این زندگى ارزش زیستن ندارد. ما شعراى بزرگى داریم كه لزوماً زندگى در این جهان را اهریمنى نمى‏دانند كسانى مثل سعدى و حافظ و مولانا زندگى این جهانى - و وجود این جهان زمینى - را نیز جزو آفریده‏هاى خدا مى‏دانند و آن را نفى نمى‏كنند. به زندگى هم توجه دارند گرچه چارچوب اصلى تفكر عرفانى این است كه این جهان بد است ولى به نظر من در آن یك نوع تفكر دوگانه مدار ثنویتى زرتشتى نهفته است. در این تفكر ما دو جهان داریم كه یكى جهان اهریمنى و زمینى است و یكى هم جهان اهورایى كه غیرزمینى است - مینوى است - و جهان گیتى بد است و مینو خوب است. و مى‏بینیم بخشى از عرفان ما هم همین را مى‏گوید و البته عین این مسئله در دنیاى غرب - در قرون وسطى - اتفاق افتاد. مسیحیت هم زندگى زمینى، جسمانى و مادى را نمى‏پذیرد انگار كه اهریمنى است ولى كسانى مثل كشیش پترارك یا آبلارد آمدند و گفتند این جهان را هم خدا آفریده است چرا فكر مى‏كنید كه شیطانى است، بدن انسان را هم خدا آفرید! چرا نفى‏اش مى‏كنید؟ این كفران نعمت نیست؟ این نفى خیر بودن آفرینش نیست؟ در واقع رنسانس با این تغییر در نگرش غربى‏هاى مسیحى نسبت به زندگى این جهانى پیدا شد.

 

 خوب این تفكر به نوعى در خدمت قدرت هم بوده؟

 حتماً همین طور است. وقتى كسى جهان را نفى كند دیگر انتظارات و مطالباتى هم ندارد. پروین در تمامى این قصاید مثل همان جهان مردانه عارفانه زمان مغولان و تیموریان و شاهان مستبد دیگر شعر مى‏گوید و جهان زمینى را نفى مى‏كند و بدن را زندان روح مى‏بیند یعنى نگاهش به بدن یك نگاه كاملاً منفى است. من در شعرهاى پروین جنسیت نمى‏بینم و برایم این سؤال مطرح مى‏شود كه: اگر غیاب جنسیت در شعر پروین را در كنار ازدواج دوماهه‏اش بگذاریم به چه جوابى مى‏رسیم؟ نكته‏اى را از ملك‏الشعراى بهار خواندم كه نوشته بود: وقتى من با پروین صحبت مى‏كردم، زمانى كه از اشعارش تعریف مى‏كردم هیچ نوعى عكس‏العملى در چهره‏اش نمى‏دیدم و خوب لابد اینها همه به عنوان نجابت و حیاى زنانه شناخته مى‏شود اما فكر مى‏كنم تفسیرهاى دیگرى هم دارد. صادق هدایت هم به گونه دیگرى بدن و جنسیت را پلید مى‏دید! او هم ازدواج نكرد. او هم به گونه دیگرى شدیداً اخلاقى بود. پلیدى و فساد مردمان زمانه‏اش را رجالگى مى‏دانست! گرچه خلقت خود را نفى و انكار نمى‏كرد. بنابراین در مورد پروین هم باید در پى تفسیر دیگرى باشیم.

 

 چه تفسیرى؟

 اشعارش بخصوص گفت‏وگوهایى كه در شعرش هست و ارتباطى كه بین اشیاى بى‏جان برقرار مى‏كند به ما نشان مى‏دهد كه او چقدر احساس تنهایى مى‏كرده اما گویى جرئت درد دل كردن نداشته، همه‏اش تلاش مى‏كرده عاقلانه حرف بزند، اخلاقى حرف بزند. من فكر مى‏كنم پروین اخلاقى‏ترین شاعر ایرانى در طول تاریخ ادبیات ایران بوده است گفت‏وگوهاى او جالب هستند ولى شعر او را از حالت تك‏آوایى به چندآوایى نمى‏رسانند انگار گفت‏وگوى درونى فردى تنهاست. ولى شكوه و شكایت نیست گفت‏وگو براى اثبات مسئله اخلاقى است. آیا او هیچ وقت گله و شكایتى از اطرافیانش داشت؟ اصلاً او دوستى داشت؟ شعرش این را نشان نمى‏دهد. شكایت‏ها كلى و غیرشخصى است مگر یكى دو شعر مثلاً:

 اى گل، تو ز جمعیت گلزار چه دیدى‏

جز سرزنش و بدسرى خار چه دیدى‏

 رفتى به چمن لیك قفس گشت نصیبت‏

غیر از قفس اى مرغ گرفتار چه دیدى؟

 از شرح حالى كه از او گفته مى‏شود من این را مى‏فهمم كه انگار او تكرار كننده حرف‏هاى پدرش است، یعنى آدم در شعر پروین مرتباً صداى پدرش را مى‏شنود شاید هم به این علت است كه گفته مى‏شود شعرش مردانه است، یعنى پدر حرف مى‏زند و پروین آن را به نظم درمى‏آورد. او با پدرش گفت‏وگویى دارد كه آن یكى (پدر) به دیگرى (دختر) نصیحت مى‏كند و دختر لااقل در ظاهر دربست او را قبول دارد، رابطه مرید و مراد است. براى اینكه این عمل تسهیل شود قاعدتاً باید این واسطه شعرى جنسیت نداشته باشد وگرنه مشكل ایجاد خواهد شد یا كه باید به یك بن‏بست ادیپى فكر كنیم و احساس گناه و در نهایت نفى جنسیت و یا ساده‏تر و سطحى‏تر؛ من اگر حرفى را بزنم و این حرف بخواهد از ذهن شما كه خانم هستید بازگو شود یا شما باید جنسیت یا تمامیت هویتى‏تان را كنار گذاشته باشید یا این‏كه من به گونه‏اى هویت جنسى‏ام یعنى بخشى از واقعیت خودم را كنار گذاشته باشم یا رابطه ما رابطه مرید و مرادى باشد كه یكى در دیگرى حل شده است مانند روابط عرفانى من نه منم، نه من منم.

 

 پس در نهایت، جنسیت در شعر تجلى پیدا مى‏كند؟

 در هر كار انسان تجلى پیدا مى‏كند مگر این‏كه جنسیت آن فرد یعنى آن عامل و فاعل، جایى دچار انسداد شده و به بن‏بست رسیده باشد.

 

 دخالت جنسیت در یك اثر هنرى مثل شعر تا چه حد مى‏تواند آگاهانه باشد؟

 بخشى از آن مى‏تواند آگاهانه باشد همان طور كه بخشى از زندگى ما - به هر حال - آگاهانه است و بخش دیگرش و طبعاً بخش عمده‏اش، ناخودآگاه است. وقتى من از جریان اصلى وجودى خودم به دلیل القائات فرهنگى و اجتماعى یا به دلیل تابوها و ترس‏ها و احساس گناه و منحرف مى‏شوم آن وقت است كه ناخودآگاه نقش عمده پیدا مى‏كند. من فكر مى‏كنم نفى كردن جنسیت براى پروین آنقدر تكرار شده بوده كه - مثل یك تارك دنیا - اصلاً دیگر آن را حس نمى‏كرد نه این‏كه نخواهد حس كند. این نفى جنسیت در وهله اول آگاهانه است اما وقتى تكرار شود غریزه انگار آتروفى پیدا مى‏كند، یعنى تحلیل مى‏رود و به جایى مى‏رسد كه دیگر اصلاً آن را احساس نمى‏كند. شاید بتوان گفت كه پروین شاعر تارك دنیاى شعر فارسى است. این حالت پروین را حتى در عرفاى زن ایران به این شدت نمى‏بینیم، او را با رابعه عدویه مقایسه كنید. وقتى كتاب شعرى كه این‏قدر هم اخلاقى و عرفانى است قبل از ازدواجش به دلیل تابوهاى فرهنگى و باورهاى سنتى خانواده یا جامعه ایران اجازه چاپ پیدا نمى‏كند مى‏توانید حدس بزنید كه اگر قرار بود زنانگى‏اش در این شعر نمود پیدا كند آن وقت لابد به عنوان فاحشه شناخته مى‏شد. همان طور كه در مورد فروغ این اتفاق افتاد و همچنین در مورد خیلى‏هاى دیگر. به همین جهت من فكر مى‏كنم پناه بردن پروین به دیالوگ در شعر، پاسخى است به این نیاز؛ نیاز به یك رابطه با كس دیگر، رابطه براى زنى بسیار تنها و منزوى - شاید در خانه‏اى شلوغ و پر رفت و آمد (به هر حال خانه یكى از اشراف مهم بوده است) - آنچه در شعر پروین به شدت حس مى‏شود تنهایى زنى است كه احساس‏هاى خود بخصوص جنسیت خود را سركوب مى‏كند تا معصوم و پاك باشد و مورد تایید پدرى قدر قدرت، زنى اخلاقى و خیر - كه نه‏تنها جنسیت را در خود كشته بلكه حتى خشم و خشونت را. یك مادر ترزاى ایرانى! با این تفاوت كه نمى‏تواند حتى از خانه پدرى قدمى بیرون بگذارد. رابطه با اشیا، جالب‏ترین نكته‏اى است كه مى‏توان در مورد شعر پروین اعتصامى دید. رابطه با اشیاى بى‏جان مثل نخود و عدس و پیاز و سیب و غیره كمى شاید یادآور گرایش رمان نو در دهه 1950 در غرب باشد كه به توصیف اشیاء مى‏پرداختند و براى آن كه رمان روان‏شناختى نباشد از انسان دور مى‏شدند ولى در شعر پروین اشیاى بى‏جان جان نمى‏گیرند، بارز نمى‏شوند، در حیات انسانى شاخص نمى‏شوند، بلكه به جاى انسانى به مناظره مى‏نشینند كه جنسیتى ندارد و كسى به جنسیت آنها فكر نمى‏كند و آن را به پرسش نمى‏گیرد، به همه آنها مى‏توان با ضمیر سوم شخص ارجاع داد كه در زبان ما جنسیت ندارد. فقط پناهگاهى براى شاعرى هستند كه تنها و منزوى است و با اشیا رابطه برقرار مى‏كند یا با مضامین انتزاعى و اخلاقى، هم براى جبران تنهایى و هم براى فرار از جنسیت. در خانه این پدر قدر قدرت، اشیا هستند كه شروع به صحبت مى‏كنند و پروین ترجمان گفت‏وگوى اشیا با یكدیگر مى‏شود.

http://www.bukhara-magazine.com/