ناتوانی اسلام و مسلمین را با جنایت لاپوشانی نکنید!

 

روزی به پزشک خانوادگی خویش مراجعه کرده بودم و مانند همیشه پس از معاینات معمول، پزشکم گپی را آغازید و گویی منتظر چنین ملاقاتی بود تا کنجکاوی و نیز تردیدهایش را ارضاء کند و در پی گپی کوتاه، همدردی و نیز همسویی  اش را با اسلام و مسلمانان سیاسی مطرح نماید.

 

در واکنش گفتم، تصور کن که همه ی اینها بخواهند قدرت سیاسی را بگیرند و آنچه که خود ادعای مبارزه با آن را دارند،  شکست دهند و همه ی امور نیز آنطور که می خواهند در دستشان باشد. در چنین وضعیتی فکر می کنی اقدامات و هدفها و برنامه هاشان چه خواهد بود!؟

 

اصولا برای اقتصاد، دانش، فرهنگ، کشورداری و سیاست لازم برای هدایت جامعه انسانی در عصر حاضر چه دارند و چه خواهند کرد!؟ همه ی مسلمانانی که با تکیه بر دمکراسی و ازادی بیان به تبلیغ و تلاش و ازادی عمل می پردازند، وقتی به چنان قدرتی که جستجو می کنند، دست یابند، همین حقوق دمکراتیک که با برخورداری از آن به قدرت رسیده اند را محترم خواهند شمرد!؟

 

اساسا مشکل اینها در رابطه با جهان امروز و زندگی انسان امروز چیست!؟ بیسوادی!؟  بیماری!؟ کمبودهای درمانی و آموزشی!؟ ایجاد امکانات آموزشی،دانشگاهی برای همه!؟ کشاورزی مدرن!؟ دانش و تکنولوژی معاصر!؟ شرکت در تلاشهای دیگر کشورها برای درمان بیماریها، اختراعات و کشفیات تازه و و رفع  هزاران کمبود و نقص و تبعیض و ضرورتهای زندگی انسانی!؟

 

یا

 

اینکه مشکل شان تنها در  حجاب زنان! نماز و روزه و چگونه پوشیدن و نوشیدن و بستن سینماها و مشروب فروشیها و دیسکو و رقص و دیگر نمادهای زندگی انسان امروز !؟

 

منظور از بیان این خاطره این است که بگویم بسیارانی از دین مداران مسلمان سیاسی کار، انگشت بر روی بسیاری از تبعیض ها و نارواییها و تحقیرها و فقر و ظلم و حق کشیها و تجاوزها می گذارند و در مبارزه با عامل یا عوامل آن نیز صادق و از جان گذشته اند ( به فرض خوشبینانه حتی!) و  براستی هم مبارزه با آن را با برداشت دینی و باورهای الهی خویش،  تئوریزه می کنند و پاداشهای مبارزه با چنین نمادها و نمودهایی را نیز از اصول و الگوهای دینی خویش تکیه گاه و انگیزه مبارزه می سازند اما حقیقت و واقعیت توانمندیها و ظرفیتها و کارایی چنین مبارزه و تفکر حاکم بر آن، تا چه حد می تواند راه گشا باشد و چنانچه بر دشمن مورد نظرشان نیر پیروز شوند، چه جایگزینی دارند که به جامعه انسانی عرضه نمایند!؟

 

بزبانی دیگر خراب کردن و به هم ریختن آسان است اما ساختن و جایگزینی شایسته بنا نهادن دشوار است! آیا دین مداران مسلمان سیاسی که چنین از جان گذشته به هر آب و آتشی می زنند! قادرند به همان شدت و حدت بسازند!؟

 

پاسخ به این سوال بنا به برداشت و شناخت و تجربه و یافته های این قلم، با قاطعیت هرچه تمامتر،  به هزار باره و به هزار دلیل! منفی است!

 

یعنی همه انهایی که با تکیه بر اسلام و سیاسی کردن آن دست به اعتراض و ترور و ستیز با هر نماد تمدن و ترقی جامعه انسانی و نیز مبارزه با هر نماد تبعیض و زور و ناروایی و تحقیر می زنند، فاقد توانایی و ظرفیتهای ساخت یا اداره جامعه  ای انسانی هستند.

 

دو نمونه بسیار مشخص ، نه تاریخی که البته آن نیز فراوان است، همین سالهای در جریان که  تجربه کرده و می کنیم و شاهد آنیم، می توان نام برد.

 

حکومت اسلامی در ایران و حکومت طالبان در افغانستان!( برای پرهیز از طولانی شدن بحث از دیگر نمونه های الجزایر و پاکستان و سومالی می گذریم! اگر چه بر همه گان آشکار است)

 

البته در مورد حاکمیت طالبان باید گفت که افغانستان بنا به بافت و ساخت فرهنگی، اقتصادی و رشد اجتماعی، با جامعه ایران متفاوت است و از این نمونه ی حاکمیت اسلامی،  تنها می توان به این نکته اشاره کرد که همین افغانستانِ نیز تحت حاکمیت طالبان به هزار سال پیش کشانده شد و فقر و خرافه و جهل و عقب ماندگی از یک سو و اجرای قوانین بغایت ضد انسانی و واپسگرایانه که نمونه های سرکوب در جامعه، تبعیض زن و مرد، اعدامهای علنی و غیر انسانی و فقدان برنامه مناسب عصر حاضر پس از بیرون راندن نیروهای اتحاد جماهیر شوروی و در جا زدن و پرداختن به اموری بسیار روبنایی و عقب مانده  از نوع حجاب و ریش و پوشش و اجرای ممنوعیت موسیقی و نمادهای دیگر تمدن انسانی که دست آورد قرنها تلاش انسان برای بهتر زیستن بوده است، همه و همه نشان بسیار مشخص ناتوانی و نبود ظرفیت لازم در حاکمیت اسلامی طالبان در انطباق تفکر و فرهنگ و حامعه ایده آل خویش با عصر انسانی حاضر بوده است. و دیدیم که چگونه سر بریدند و دست قطع کردند و جنایت آفریدند و خرافه افزودند. آن هم پس از سالها مبارزه با اشغال و نیروهای بیگانه و رسیدن به حاکمیتی که خون زیادی داده بودند!( البته از چگونگی مبارزه و پشتیبانی های خارجی بویژه امریکا و چند و چون وابستگیهایی از این دست که خود بحث مفصلی دارد صرف نظر می کنیم اگر چه مهم است که در چهارچوب باورهای دینی و قدرت الهی و خرافه هایی از این دست، ستیز الهی شان را  با پیوند با امریکای سملب غارت و جنگ و فقر و یرانی و بهره کشی از انسان، پیش ببرند و حاکمیت الله بر زمین را عملی سازند! و وقتی ساختند! چه شد و چه نشد! )

 

نکته مهم دیگر از نمونه ی حکومت اسلامی در افغانسان، وجود  ویرانیها وفقر و بیسوادی و بیماری و نبود امکانات درمانی و آموزشی و خانه خرابی و آوارگی و بیکاری،  که زمینه های مناسب و فراوان برای تلاش در ساختن افعانستان پس از جنگ و اشغال و مسایل آن بود ولی طالبان  نه تنها نتوانست به حداقل های نیاز جامعه افغانستان بپردازد و پاسخ بگوید بلکه ناتوانی خویش را با تفکر خرافی و مالیخولیایی اسلامی لاپوشانی نمود.  علیرغم همه جنایت هایی که توسط طالبان صورت گرفت اما هیچکدام از ناتوانی های اسلام و مسلمانان با جنایت نه تنها لاپوشانی نشد بلکه عریان تر از همیشه بر همگان اشکار گشت! و ننگی که بردامن بشریت امروز گذاشت!

 

و اما نمونه دوم که بیشتر مورد نظر این قلم می باشد، حکومت اسلامی است در کشوری که بلحاظ مبارزاتی و خواست دمکراسی و ازادی و زندگی مناسب انسانی، بارها به میدان آمده و مبارزه کرده و همواره در جوش و خروش و حرکت بوده است، اما چنین حاکمیتی با برداشتهای دینی و در یک کلام اسلام سیاسی بر سر کار آمد  آن هم با سالها تشکل های علنی و مخفی و آموزش دادن به نسل جوان و پروراندن نواب صفوی ها و ترورها و تشکل های حجتیه و غیره، چگونه عمل کردند و چه آماجهایی را شعار می دادند و چه کردند وقتی در قدرت بلامنازع قرار گرفتند!( البته ناگفته نماند که چگونه اسلام اهرمی در دست غرب برای سرکوب نیروهای مترقی و ملی ایرانیان شد و مسلمانان در پیوند با چه نیروهای ارتجاعی ای به چنین مزدوری بی مزد پرداختند!)

 

آیت الله خمینی براستی به آنچه که می گفت باور داشت. براستی در گفتار و رفتار خویش تا رسیدن به قدرت صادق بود. براستی می گفت که آب و برق و اتوبوس و نفت را رایگان خواهد کرد و مسکن و رفاه  را به ارمغان خواهد آورد و این دنیا و آن دنیای ایرانیان را خواهد ساخت! و براستی باور داشت که اقتصاد مال خر است!

 

خمینی، در این که به آن چه می گفت صادق بود، تردیدی نیست! اما وقتی در قدرت قرار گرفت با کوهی از واقعیت های سیاسی، فرهنگی،  اجتماعی، علمی و دنیای مدرن قرار گرفت، که در تضاد کامل با یافته های پیشینش بود و نیز بیرون از ظرفیتهای فکری و شناخت او که در چهاردیواری حجره ای خلاصه می شد، و  با همه خیال پردازیها و باورهای بشدت سطحی و نامنطبق با شرایط روز ، دریافت که نه تنها اقتصاد مال خر نیست بلکه در اجر ای آنچه که فکر می کرد و باور داشت، همچون خری در گل ماند!

 

و نکته برجسته این جستار آن است که مبارزه ای که با چنین تفکری پایه ریزی شود و از چنان نیروی ویرانگری برخوردار باشد و از چنان نیروی سیاهی لشکر نیز! که دوام و قوام و ماندگاری این خرافه را بیمه کرده اند! زمانی که در قدرت قرار می گیرند و با واقعیت غیرقابل انکاری مواجه می شوند که نه توان انطباق با آن را دارند و نه ظرفیتهای لازم در ایجاد جایگزینی بایسته برای انسان معاصر، ناگزیر به دیکتاتوری و تحکم و تحجر و زور و جنایت روی می آورند و در باتلاق گرفتار آمده جامعه ای را نیز با خود می کشند! به عبارت دیگر با سرکوب و خفقان و کشتار و جنایت، استبداد دینی را ناگزیر شکل داده و تن می دهند! تا ناتوانی اسلام در حل معضلات جامعه را  با جنایت لاپوشانی کنند.

 

هم اکنون نیز همه نیروهای دینی ( اسلامی) که در جای جای جهان با نمادهای زور و تجاوز و نابرابری و تبعیض مبارزه می کنند و سیاه ترین جنایتها را می آفرینند و غیرانسانی ترین مجازاتها را مرتکب می شوند، هیچ آینده ی روشنی برای انسان امروز ندارند. مبارزه ی اینان برای دست یابی به یک جامعه عاری از تبعیض و زور و نابرابری در یک کلام جامعه انسانی، یک خیالبافی اوتوپیاییست! زیرا نه از چنان تفکر انسانی برخوردارند و نه از ظرفیت لازم که در دنیای کنون ما قادر به ساختن جهانی نو و انسانی باشند.

 

حاکمیت اسلامی نه تنها قادر به ساخت و هدایت جامعه انسانی نیست بلکه با سرکوب و قتل و جنایت و کشتار وحشیانه، هر نیروی مترقی و بالنده را از روند سیاسی – فرهنگی جامعه می راند و بر نمی تابید و فرهنگی را بنا به زور و فشار و شکنجه و زندان و اعدام و مجازاتهای غیرانسانی از نوع سنگسار و قطع دست و کور کردنها و اعدامهای وحشیانه، به جامعه تحمیل می کند که برای جبران عقب ماندگیهای ناشی از آن شاید بی راهه نباشد اگر گفته شود که قرنها طول خواهد کشید. 

 

هیچ نمونه موفق و انسانی یک حاکمیت دینی ( اسلامی)  در دنیا وجود ندارد! تا آنجا که به ما ایرانیها مربوط می شود، همه حاکمیتهای اسلامی در میهن ما همراه با تیره روزیها و فقر و جنایتهای هولناک و جنگ و خرافه و عقب ماندگی بوده است. اسلام در میهن ما نماد بردگی و واپسگرایی و بی هویتی وبندگی و  ویرانی برای ما ایرانیان بوده است.

 

وقتی آینده ی مبارزه با تئوری دین اسلام و برداشتهای الهی ( خرافه)، در یک کلام تفکر مالیخولیایی حتی از نوع بزک شده های آن!، روشن است، بی هیچ تردیدی، حداقل دست آورد چنین مبارزه ای، در خدمت کشورهاییست که در سلطه گری و استعمار و تجاوز به کشورهای رشد نایافته یا در حال رشد شناخته شده اند و سابقه طولانی ای در این راستا دارند.

 

فریبکاریست اگر بپذیریم که اسلام  در عصر حاضر قادر خواهد بود در مبارزه با جهان مدرن پیروز شود به آن صورتی که شعارش را می دهند.

 

اسلام سیاسی تحت هیچ شرایطی نمی تواند در عصر حاضر گامی بسوی بالندگی و ترقی و زندگی انسانی بردارد. تمامی حرکتها و تنشها و اعتراضات و ترورها و بحران آفرینی ها در خدمت آینده ای روشن و انسانی نیست بلکه بنوعی به کشورهای غارتگر یاری می رساند و جامعه را از برخورداری از ساختار یا سازمان یافتگی شایسته زندگی انسانی محروم می سازد.

 

تا زمانیکه نادانی و خرافه و حماقت در جوامعی از نوع کشورهای خاورمیانه وجود دارد، اسلام سیاسی بزرگترین عامل عقب ماندگی در ساختن آینده ای انسانی خواهد بود.

 

 یکی از ویژگیهای ما ایرانیان داشتن هویت و تاریخی جدای از باورهای اسلامی است. پیش از آنکه اسلام،  هویتی و فرهنگی و باوری و راه و روشی به ما بدهد، ما خود هویتی بالنده و باوری بمراتب انسانی داشته ایم و تنها اهرم و ابزار ما ایرانیان برای برون رفت از عوارض و عواقب خرافه و جهل و جنایت و بلاهت اسلامی، تکیه بر هویت ملی ماست و پیش از هرچیز به منافع ملی و میهنی خویش بپردازیم و هر  آنچه هست برای زندگی انسان بکار گیریم.

 

به همان اندازه ای که باورهای اصیل ایرانی سرشار از شادی و خرد و عشق به انسان و طبیعت است، اسلام مملو از خرافات و سوگواری و عزا و دست شستن از شادی های زندگی و تعلق به دنیایی مالیخولیایی تعبیر شده با فکر و خیال هر کس و ناکس خرافه مستی! است!

 

برخورد این چنینی ایرانیان است که  دقیقا در مقابل اسلام و سیاستهای مالیخولیایی اش قرار دارد و اگر تکیه و آماج اصلی ما هویت ملی و منافع ملی ما باشد، امید به اینده روشن داریم که بتوانیم و قادر باشیم بسازیمش .

 

 اسلام هر چیز را برای خدا می خواهد و ما ایرانیان هر چیزی را برای ایران و ایرانی می خواهیم. دو خواست کاملا متفاوت که اگر اشتباه نکنم زنده یاد مهدی بازرگان نیز چنین اشاره ای داشت در برخورد با خمینی که می گفت خمینی همه چیز را برای اسلام می خواست و ما همه چیز را برای ایران. واین یک تضاد بود! (  اما با توجه به چنین تضاد اشکار و آگاهی ای بر آن، چگونه  در روند مبارزه با خمینی کنار آمد، خود سوالی است که پاسخ آن را دو جریان - بطور کلی -  می دهد: یک جریان ملی و دیگری جریانهای سیاسی با زیر ساختهای ایدلوژیک اسلامی )

 

بنابراین برای مبارزه با اسلام سیاسی و رهیدن از دام باورمندان خرافه مست اسلامی که نه فقط ایران بلکه کل منطقه خاورمیانه را به باتلاقی از جنایتها و خرافه هایشان می کشانند، باید تکیه بر ارزشهای ملی و باورهای ایرانی داشته باشیم که ریشه در تاریخ و فرهنگ و نیاکان ما دارد. ما در برخورد با خیال پردازان مالیخولیایی اسلامی، باید به اصل و ریشه خود باز گردیم و هویت خویش را باز شناسیم. باور داشته باشیم باشیم که پیش از هر چیز ایرانی هستیم و ریشه ما در میهن ماست. سلاح ما در برخورد با اسلام، هویت ملی ماست.

 

 

با مهر

گیل آوایی

gilaavai@yahoo.com

جون 2007

 

 

 

 

 

 

بازگشت